X
تبلیغات
رایتل

حکومت یزید و افشای چهرۀ ضداسلامی بنی امیه

جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 17:42

مرگ معاویة بن ابوسفیان

 پیش از این در مورد خلافت معاویه سخن گفتیم. معاویه در سن هشتادسالگی در رجب سال ۶۰ جان سپرد و پسرش که تلاش فراوانی برای ولایت عهدی وی کرده بود به خلافت رسید. معاویه فردی بسیار زیرک و سیاستمدار بود. برعکس یزید از سیاستمداری پدر بویی نبرده بود.

 

 

آغاز کار یزید

 علیرغم وصیت معاویه، یزید تلاش کرد که به زور از حسین بن علی(ع) بیعت بگیرد و همین سیاست را در مورد عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر نیز پیش گرفت. این سه نفر همگی در مدینه بودند. حسین(ع) و فرزند زبیر از مدینه خارج شده به مکه و آمده، احرام بستند.بنا به دلایلی حسین(ع) حج را نیز نیمه کاره رها کرد به سوی کوفه حرکت نمود که در این مورد در بحث زندگانی ائمه بیشتر توضیح میدهیم. سپاه یزید در کربلا با حسین(ع) وهمراهانش روبرو شده با پافشاری بر شعار «یا بیعت یا جنگ» حسین(ع) را که حاضر به بیعت با یزید نبود، در دهم محرم سال ۶۱ به شهادت رساندند.

 

 در این ماجرا سپاه شام و کوفه بسیاری از فرامین اسلام را زیر پا نهاد که تا آن زمان سابقه نداشت یا فقط توسط معاویه انجام شده بود. از آن جمله: اجبار در بیعت، شکستن حرمت اهل بیت نبوت و به اسیری بردن آنها، شکستن حرمت نماز آنهم پس از مجال دادن برای اقامۀ نماز، بستن آب، شکستن حرمت پناه دادن(در ماجرای مسلم بن عقیل)، بیحرمتی به اجساد و به نیزه کردن سرها، جنگ در ماه حرام و...

 

مسائل فوق چهرۀ ضداسلامی بنی امیه را آشکار نمودند و باعث آغاز تحرکاتی بر ضد بنی امیه شدند که تا انقراض حکومت بنی امیه ادامه داشت.

 

 

عکس العمل مردم حجاز

 

 وقتی خبر قتل امام حسین‌، علیه‌السّلام‌، به حجاز رسید عبدالله بن‌ زبیر به استحضار صنادید قریش فرمان داد و رؤسای مکه را طلبیده بر منبر رفت و بعد از ادای‌ حمد الهی و درود حضرت رسالت‌پناهی‌، گفت‌: «ای اهل حرم بدانید که ساکنان عراق و متوطّنان آن دیار همه کافر و فاجرند، مگر اندکی‌. مؤیّد این مقال آنکه کوفیان به ارسال رسل و رسائل‌، حسین علی را که بهتر و مهتر قبایل عرب بود طلب داشتند و چون آن جناب از حرم‌ بیرون رفته روی به کوفه نهاد همان مردم که در بیعت او درآمده انتظار قدوم شریفش داشتند شمشیر در روی او کشیدند تا آن سرورِ دودمان‌ِ رسالت به تیغ ستم آن جماعت با اهل بیت خود کشته شد.»

  بعد از آن بر امام حسین‌، علیه السّلام‌، دعا کرد و به تعداد معایب یزید زبان گشاد و او را به شرب خمر و سایر محرمات منسوب گردانید و خلایق را علی سبیل الشهرة والاعلان به‌ متابعت و مبایعت خود دعوت نمود.

 

و در کامل التواریخ آورده که چون یزید بن معاویه به یقین دانست که ابن زبیر اطاعت و انقیاد او نمی‌نماید و داعیۀ خلافت دارد، ابن عضاة اشعری و مسعده را با جمعی به مکه فرستاد و غلی نقره به ایشان داده گفت‌: اگر عبدالله زبیر را در مقام ملایمت یابید بیعت من بر وی‌ عرض کنید، والا این غل بر گردن او نهاده متوجه دارالخلافه شوید. و گویند با آن غل‌، برنس‌ خز نیز فرستاده بود که بر بالای آن پوشند تا مردم نبینند، و والی مکه در آن حین عمرو بن‌ سعید بود.

 چون آن جماعت به مکه رسیدند دیدند که اکثر اهل حجاز و تهامه مایل به بیعت‌ عبداللّه زبیرند، بلکه با او بیعت کرده‌اند. با وجود این حال بیعت یزید بن معاویه بر عبداللّه‌ عرض کردند و او را تکلیف این معنی نمودند. عبداللّه در جواب ایشان گفت‌: صلاح در آن‌ است که شما به جانب دمشق مراجعت کنید که من نه با یزید بیعت می‌کنم و نه مذلت غل بر گردن می‌گیرم‌. ایشان گفتند: مگر داعیۀ خلافت داری‌؟ ابن زبیر گفت‌: من مطیع و منقادم‌، اما نفس من به این راضی نمی‌شود که به بیعت یزید درآیم و به خواری غل همداستان شوم‌.

پس ایشان بازگشته به دمشق آمدند و آنچه دیده بودند به یزید معلوم کردند. یزید، نعمان‌ بن‌بشیر انصاری و عبدالله بن زیدالاشعری و مسلم بن عتبةالمزنی را با هفت نفر از اشراف و اکابر شام به مکه پیش ابن زبیر فرستاد تا او را به بیعت او دعوت نمایند. چون این جماعت به‌ مکه رسیدند ابن زبیر را در مسجدالحرام یافتند. پس او را به اطاعت و انقیاد یزید دعوت‌ نموده در آن باب مبالغۀ بسیار نمودند. ابن زبیر آن مجلس را به تواضع و تکلف گذرانیده از مجلس بیرون رفت‌. بعد از آن روز دیگر خلوت نموده از نعمان بن بشیر پرسید: ای نعمان به‌ حق‌ّ این بیت‌الحرام که تکلّف نکنی و راست گویی که من بهترم یا یزید؟ پدر و مادر من بهترند یا پدر و مادر یزید؟ عمّه و خالۀ من بهترند یا از آن‌ یزید؟ نعمان گفت‌: ای عبداللّه چون سوگند دادی من راست می‌گویم که تو را و دودمان تو را هیچ نسبت بر یزید و خاندان او نیست‌؛ چه‌ پدر تو زبیر، مادر تو اسماء، و عمۀتو خدیجه و خالۀتو عایشۀ صدیقه است‌. عبدالله گفت‌: پس‌ در بیعت من با یزید چه می‌گویی‌؟ نعمان گفت‌: من راضی نیستم که تو با او بیعت کنی‌. بعد از آن ابن زبیر اظهار مخالفت نمود و اهل شام مأیوس شده مراجعت کرده یزید را از کماهی‌ حالات خبر دادند.

 

اما عبدالله بن زبیر بعد از رفتن ایشان تمام مردم حجاز و تهامه را دعوت نمود و جمیع‌ ایشان در مقام بیعت درآمدند مگر عبداللّه عباس و محمّد حنفیه‌. پس ابن‌زبیر گماشتگان یزید را از مکه بیرون کرد. و به قولی مروان بن حکم و اولاد و اهل بیت او به شام رفتند.

سال ۶۲ هجری و افزایش مشکلات بنی امیه

 

 در این سال یزید عمرو را از حکومت مکه و مدینه عزل کرد و ولید بن عتبه را به جای او گماشت. در کامل التواریخ مسطور است که چون یزیدبن معاویه تولیت مدینه و حجاز را به ولیدبن عتبة بن ابی‌سفیان مفوض داشت‌، به او نوشت که‌: سبب عزل عمرو بن سعید از ایالت آن دیار آن بود که به من رسانیدند که او در باطن با ابن‌زبیر است و اگرنه ابن‌زبیر را به اَسْهَل وجوه می‌تواند گرفت‌. پس باید که تو در باب گرفتن‌ عبداللّه زبیر به هر وجه که باشد تغافل ننمایی و در آن باب سعی و اهتمام به جای آری‌. و اگر به‌ هیچ وجه از روی ظاهر بر او قادر نتوانی شد باید که از راه مکر وحیله درآمده او را دستگیر نموده به دارالخلافه فرستی‌

 

  ولید بن‌عتبه در مقام آن شد که ابن زبیر را غافل ساخته به هر نحوی که باشد دستگیر نماید، که ناگاه خبر رسید که نجدة بن عامر حنفی در یمامه به واسطۀ قتل امام حسین بیرون آمده‌ طلب خون او می‌نماید، و ابن زبیر در حجاز اظهار مخالفت کرد. امّا ابن زبیر از ولیدبن عتبه بسیار ملاحظه داشت‌؛ چرا که او مردی کاردیده بود و ابن زبیر از او بترسید که مبادا به یک حیله‌ای او را به دست آورد، بنابراین از روی مکر و حیله مکتوبی به یزید نوشت که‌:


 «تو به سوی ما مردی فرستادی بی‌حیا که به هیچ وجه رشد خود نمی‌داند و گوش به پند عقلا نمی‌کند و مردم را به واسطۀ درشتی و سوء خُلق از تو متنفّر می‌سازد. اگر تو به جای او کسی که‌ به حسن خلق موصوف باشد و با مردم مدارا کند به سوی ما فرستی هر آینه امیدوارم که به‌ واسطه‌ٴ او بسی امور مشکله آسان شود و تفرقۀ مسلمانان بدل به جمعیت شود و تنفّر خاطر خلایق زایل گردد.»

 

آغاز نهضت مردم مدینه

 

 وقتی نامه به یزید رسید خیال کرد که ابا و امتناع عبدالله بن زبیر از اطاعت و انقیاد او بنابر درشتی و ناهمواری ولیدبن عتبه است‌. پس او را از ایالت آن دیار عزل نموده حکومت‌ آن دیار را به عثمان بن محمدبن ابی‌سفیان ــ که جوانی بود تجربه‌ٴ امور ناکرده ــ ارزانی‌ داشت‌. چون عثمان به مدینه آمد جمعی از اکابر اهل مدینه را تکلیف کرد که به دمشق رفته‌ ملازمت یزید کنند. از جمله‌ٴ آن جماعت عبدالله بن حنظلۀ غسیل الملائکه‌، عبدالله بن ابی عمرو بن حفص‌بن مغیره‌ٴ مخزومی‌، منذربن زبیر و جمعی دیگر از اشراف مدینه متوجه دمشق شدند.

چون به دمشق رسیدند یزید ایشان را تعظیم و تکریم زیاد کرد و هر یکی را صله‌ای‌ لایق داد؛ چنانچه در کامل‌التواریخ مسطور است که عبداللّه‌بن حنظله را صدهزار درم داد و با او هشت پسر بودند هر یکی را ده هزار درم داد. و بعد از چند روز ایشان را رخصت مراجعه داد. همه باز به مدینه آمدند مگر منذربن زبیر که او به عراق نزد ابن‌زیاد رفت‌. و یزید منذربن زبیر را نیز صدهزار درم داده بود.

  چون این جماعت به مدینه آمدند شروع در معایب یزید کرده در مجالس و محافل‌ می‌گفتند که ما از پیش مردی می‌آییم که او را دین نیست و مدام به شرب خمر و استماع لهو و لغو مشغول است و جمعی بی‌دینان نزد او به اقسام فسوق اقدام می‌نمایند. پس عبدالله بن‌حنظله‌ برخاست و گفت‌: «ای اهل مدینه من از پیش مردی آمده‌ام که اگر غیر از فرزندان هیچ کس‌ دیگر نیابم هر آینه با او در راه خدا جهاد می‌کنم‌، و حال آنکه او به من عطا کرده و اکرام نموده‌ و من عطای او قبول نکردم الاّ از برای آنکه به آن مال قوّت گیرم بر جنگ او.» پس اهل‌ مدینه اتفاق کردند و یزید را خلع نمودند و با عبدالله بن حنظله بیعت کردند.

 

 یزید، نعمان بن بشیر انصاری را به مدینه فرستاد و به او گفت‌: «ای نعمان‌، اکثر اهل مدینه‌ قوم تو هستند. باید که ایشان را منع کنی که اگر ایشان به من مخالفت نکنند هیچ کس جرأت بر مخالفت من نخواهد کرد.» پس نعمان‌بن بشیر به مدینه آمد و هر چند مردم مدینه را از مخالفت‌ یزید منع نمود قبول نکردند.

 

سال ۶۳ هجری و قیام مردم مدینه

 

 مردم مدینه بعد از مراجعت نعمان‌بن بشیر، عثمان‌بن‌ابی‌سفیان را که والی مدینه بود از شهر اخراج کردند و جمعی کثیر از بنوامیه که در مدینه‌ بودند در سرای مروان حکم جمع شدند. اهل مدینه ایشان را محاصره نموده از ترددّ مانع شدند. طبری گوید: امام سجاد(ع) در این زمان به مروان و خاندانش پناه داده بود.

 

 ایشان پنهانی کسی را پیش یزید فرستادند و استغاثه نمودند. یزید، عمرو بن سعید(حاکم پیشین مدینه و مکه) را حکم کرد تا با لشکری عظیم از شام متوجه مدینه شده متمردین را به قتل رساند.عمرو بن سعید قبول نکرده به تمهید مقدمات معذرت اشتغال نمود.

  پس یزید رسولی نزد ابن‌زیاد فرستاده پیغام داد که متوجه یثرب گردد و بعد از فتح مدینه به محاربۀ ابن‌ زبیر شتابد. ابن‌زیاد گفت‌:«به خدا سوگند که من از برای این فاسق غزو مکّه و مدینه با قتل فرزند رسول خدا جمع نمی‌کنم‌.» پس خود را به بیماری انداخته عذر خواست‌. طبری گوید که مادر ابن زیاد او را بخاطر قتل حسین(ع) سرزنش نموده بود و این امر دلیل گفتن حرفیست که در بالا از ابن زیاد نقل شده است.

 

چون یزید از رفتن ابن‌زیاد مأیوس شد. مسلم‌بن عقبه را که به مراتب از ابن‌زیاد بدبخت‌تر بود(عین عبارت از تاریخ الفی) به این مهم تعیین نمود و در حین وداع به مسلم گفت‌: ای مسلم سه نوبت مردم‌ مدینه را به اطاعت من دعوت کن‌. اگر قبول نمودند فهوالمراد، والا در قتل و غارت آن بلده‌ تقصیر منمایی‌. و چون در آن وقت مسلم بن عقبه مرضی داشت‌، یزید گفت‌: اگر تو به واسطۀ ضعفی که داری به حرب قیام نتوانی نمود حصین بن نمیر را به نیابت خود تعیین نمای‌. و وصیت دیگر آنکه از بنی‌هاشم در تعظیم و تکریم علی‌بن‌الحسین ،زین‌العابدین، دقیقه‌ای‌ نامرعی نگذار که به من یقین شده که در اوایل اختلاف اهل مدینه پیش او رفته عرض خلافت‌ کردند او ابا نموده از مدینه بیرون رفته در ضیعتی از ضیاع خود ساکن گشته کنج عافیت و سلامت بر مسند حکومت گزیده است‌. طبری گوید که یزید به پناه دادن امام(ع) به مروان نیز اشاره نمودند.(در این مورد که چرا امام سجاد(ع) با مردم مدینه در این قیام همراه نشد در بحث زندگانی ائمه بحث میکنیم.) به نظر میرسد یزید از ماجرای کربلا، به صحت نظر پدرش مبنی برای به حال خود رها کردن اهل بیت پی برده بود.


 چون آواز لشکر شام به اهل مدینه رسید معارف آن شهر جمع شده با عبدالله‌بن‌ حنظله گفتند: بنوامیه را که در سرای مروان حکم مضبوط ساخته‌ایم باید کشت‌؛ چرا که ما از ایشان ایمن نیستیم‌، چه احتمال دارد که چون سپاه مخالف نزدیک شوند این گروه به آن‌ جماعت پیوندند و در روی ما شمشیر کشند و ایشان را تعلیم کنند که از کدام ممر به شهر در می‌باید آمد و چه کیفیت با ما حرب تواند کرد ولی ابن حنظله قبول نکرد و گفت از ایشان قول بگیریم که با ما نجنگند و از شهر بیرونشان کنیم. در بعضی تواریخ چنین به نظر آمده که مروان پیش از این واقعه به شام رفته بود .

 

 

جنگ حرّه و ادامۀ جنایات

 

 به هر حال‌، چون بنی‌امیه از مدینه بیرون آمده متوجه شام شدند چند مرحله قطع نمودند که در اثناء راه در وادی‌القری‌ به مسلم بن عقبه رسیدند. مسلم کس فرستاد و عمرو بن‌عثمان‌ بن‌عفّان را طلبید. چون عمرو حاضر شد از وی پرسید: چه خبر داری از مدینه‌؟ ما را مشورت‌ بنمای که به چه وجه با ایشان جنگ کنیم‌؟ عمرو گفت‌: من در باب اهل مدینه چیزی نمی‌توانم‌ گفت‌؛ چرا که مرا سوگند دادند و عهود و مواثیق گرفتند که خلاف آن نمودن شرط مروّت و اسلام نیست‌. مسلم از این سخن خشمگین شده گفت‌: واللّه اگر پسر عثمان بن عفّان نمی‌بودی‌ همین لحظه تو را گردن می‌زدم‌. و درشتی بسیار کرد. سپس مروان حکم، پسرش عبدالملک را نزد مسلم فرستاد و او مسلم را راهنمایی کرد و گفت: «مصلحت آن است که چون به نزدیک مدینه رسی در میان خرماستان فرود آیی و فرمان دهی تا از فلان موضع علف جهت چهارپایان تو بیارند. و چون سپاه آسوده‌ گردید از جانب مشرق روی به قتال آری و باید که تلاقی فریقین در صبح واقع شود، چنانکه از مبداء طلوع آفتاب تا وقت زوال‌، آفتاب از پس پشت شما به رویهای ایشان تابد تا چشمهای‌ ایشان به شعاع آفتاب خیره شود و معهذا برق تیغها و نیزه‌های شما ایشان را در هیبت اندازد.» و این جانب مدینه را حرّه گویند، از این جهت این واقعه به واقعۀ حره مشهور است‌.

 

عبدالملک در باب محاربه‌ٴ اهل مدینه مسلم‌بن عقبه را چندان تعلیم داد که او تعجّب‌ نموده وبه قول او عمل نموده از طرف شرقی مدینه متوجه محاصرۀ مدینه گشت‌. ارباب آن‌ بلدۀ طیّبه در پیش دروازه‌ٴ غربی‌، که آمد و شد شامیان از آن ممّر بود، خندقی کنده و درها بسته‌ بودند و آماده قتال و جدال گشته و با وجود آنکه‌، بنابر تعلیم عبدالملک‌، مسلم بن‌عقبه از جانبی درآمد که اهل مدینه در آن جانب هیچ تهیّه‌ٴ جنگ نکرده بودند. هر چند مسلم از ایشان‌ بیعت یزید طلب نمود مقبول نیفتاد. بنابراین ناچار مسلم‌بن عقبه به تعبیه‌ٴ سپاه و تسویه‌ٴ صفوف‌ پرداخته خود بنابر ضعفی که داشت در خیمه بر روی تخت قرار گرفت و یکی از غلامان خود را گفته تا علم او را گرفته بر پیش خیمه نگاه داشت‌.

 

  عبدالله بن حنظله‌، فضل‌بن عباس بن ربیعةبن الحارث بن عبدالمطّلب را که در جرأت و جلادت عدیل و نظیر نداشت مقدمۀ لشکر ساخته سواران را ملازم او گردانیده و ایشان خود را بر سپاه شام زده و جمعی انبوه را از ایشان به قتل رسانیدند(آغاز واقعۀ حَرّه روز چهارشنبه بیست‌وهشتم ذی‌حجّةالحرام سال شصت و سه هجری بود.) ولی مسلم با تحریک سپاه شام و ترساندنشان از مجازات یزید آنها را به جوش آورد و فضل و پسرش عبدالرحمن را کشت. از این جهت اهل مدینه‌ دلشکسته شدند و سپاه شام دلیر گشتند و آتش جنگ اشتعال یافته جنگ عظیم دست داد. بسیاری از مسلمانان به قتل رسیدند و بقیة‌السیف را شامیان تا دروازه‌ٴ مدینه راندند. عبدالله‌بن‌ حنظله چون این حالت مشاهده کرد با متابعانش پیاده شده از دروازه بیرون آمدند. مسلم‌امر کرد تا لشکر او نیز پیاده شوند.

شامیان اهل مدینه را تیرباران کردند و سه پسر عبدالله‌بن حنظله به زخم تیر پیش او کشته شدند. عبدالله گفت مرا بعد از فرزندان زندگانی به چه کار آید؟ آنگاه او و برادر مادری‌ او محمدبن ثابت بن قیس الانصاری روی به اعدا آورده چندان جنگ نمودند که به کشته شدند. لشکر شام به شهر درآمد. مسلم‌بن عقبه منادی کرد که خون و مال اهل مدینه بر شامیان‌ حلال است‌. پس سه شبانه روز اهل شام مدینۀ طیبه را غارت کردند و اصحاب رسول‌، صلی‌الله‌علیه وآله‌، در کوهها و غارها مختفی شدند.

 

مسلم پس از سه روز در مدینه بر منبر رفت و فرمان به بیعت داد و و هرکس بیعت نکرد را کشت و در این راه به عبداللّه‌بن ربیعه‌، نبیرۀ ام سلمه‌، رضی‌الله عنها، را هم گردن زد آنهم به جرم اینکه او گفته بود به قرآن و سنت رسول خدا بیعت میکنم ولی مسلم میگفت باید چنان بیعت کنی که هر چه گفت قبول کنی. وی قبول نکرد و سرش قطع شد. مسلم هر کس که راضی به بیعت به کتاب خدا و سنت پیامبر بود را نیز کشت.

 

 در روضةالصفا آورده که بعد از قتل مغفل بن سنان‌، عمرو بن عثمان بن عفّان را به نزد او آوردند. گفت‌: تو خبیث بن طیبی‌. آن کسی که چون با اهل شام ملاقات کنی می‌گویی من‌ عمروبن عثمان‌ام‌، خون پدر من از اهل مدینه طلب کنید. و چون اهل یثرب و حجاز را بینی‌ می‌گویی که من یکی از شمایم‌. بعد از آن فرمود تا محاسن او که بسیار طویل و عریض بود تمامی بکندند و سرمویی از وقاحت در حق‌ّ او فرو نگذاشتند. آخر عبدالملک‌بن‌مروان‌ شفاعت نموده او را خلاص کرد.اما این روایت با ادعای نویسنده مبنی بر خروج کل بنوامیه از شهر به جز مروان و پسرش در تضاد است.

 

مسلم همچنین بنا به درخواست یزید،از امام زین العابدین(ع) بواسطۀ عدم همکاری با اهل مدینه تشکر کرد و از وی درخواستی مبنی بر بیعت با یزید ننمود.

 

سخنان یزید پیرامون حره:

 

 چون خبر واقعه‌ٴ حَرّه به یزید رسید کینه‌های دوران جاهلیت را در شعری این چنین بیان کرد: ((ای کاش پیرمردان‌ قوم من که در بدر بودند حضور می‌داشتند و بی‌تابی قبیله‌ٴ خزرج را از برخورد شمشیر می‌دیدند، سخت شاد می‌شدند و خشنودی می‌کردند و می‌گفتند ای یزید دست تو شل مباد. آری اگر من از فرزندان احمد انتقام نکشم و خونخواهی نکنم‌ از فرزندان عتبه نیستم‌))؛ نهایةالاٴرب ج 7، ص 223. گویا بیت اوّل این شعر سروده‌ٴ عبداللّه‌بن زبعری است که در جنگ اُحد سرود. او بعدها مسلمان شد و از سرودن این بیت و قصیده پوزش خواست‌؛ توضیح استاد دامغانی بر منبع‌ یاد شده‌.

 

سال ۶۴ هجری و فرمان حمله به مکه

 

  در نامه ای که از یزید به مسلم رسید و مسلم مأمور به حمله به مکه و مقابله با عبدالله بن زبیر شد. مسلم پیش از رسیدن به مکه به حال مرگ افتاد و پیش از مردن سپاه را به حصین بن نمیر سپرد و بدو گفت: اگر اشارت یزید نبودی من امارت لشکر به تو تفویض نمی‌کردم‌، زیرا که تو از یمانیه‌ای و مهربانی و رقّتی داری که دیگران ندارند. پس حصین را وصیّت کردکه‌: چون به مکه رسیدی باید از سر جد و اجتهاد به حرب عبدالله بن زبیر قیام نمایی و باید که‌ بر خاطر تو خطور نکند که این خانۀ خداست و من چگونه با اهل آن محاربه کنم‌؟ وظیفۀ تو آن‌ که مجانیق نصب کنی و از ویران شدن کعبه باک نداری‌، که سخن امام(یزید) زیاده از کعبه است و هر چه در اوست‌، به تخصیص امامی چون یزید(!!!). و باید که کلمات قریش را به گوش خود راه ندهی‌ تا فریفته نگردی‌ و نیز گفت در قیامت به هیچ عملی جز قتل اهل مدینه امید ندارد! و با گفتن چنین اراجیفی جان داد.

 

 حصین در بیست و هشتم محرم سال ۶۴ هجری به مکه رسید و اهل‌ شام مکه را مرکزوار در میان گرفته بر کوه ابوقبیس منجنیقها تعبیه کرده به جانب کعبه و مسجدالحرام ــ که عبدالله بن زبیر آنجا پناه برده بود سنگ انداختن آغاز نهادند، تا آنکه بسیار کس به زخم سنگ منجنیق هلاک شد و تردد مردم در مکه دشوار شد و کعبه در این ماجرا آسیب دید و طبری گوید در این اثنا خانۀ کعبه آتش گرفت. بدین ترتیب ننگ اهانت به کعبه نیز به کارنامۀ سیاه بنی امیه اضافه شد. زمان محاصره‌ٴ مکّه از ابتدای شهر صفر تا آخر ربیع‌الاوّل امتداد یافت و در آخر ربیع‌الاوّل خبر فوت یزید بن معاویه به مکّه رسید. پس مکیان تقویت شدند و اهل مدینه گماشتۀ مسلم در مدینه را اخراج کردند و امویان را کشتند.

 

 حصین کسی را نزد ابن زبیر فرستاد و خواست او را جانشین یزید قرار دهد ولی عبدالله بن زبیر فریاد زد: تا در عوض هر یک از اهل مدینه که کشته شدند ده کس از اهل شام را نکشم دست بر نمیدارم. پس حصین از وی ناامید شد و رهایش کرد.

 

  سبب موت یزید را چنین آورده‌اند که روزی به شرب شراب اقدام نموده و در وقتی که‌ مست و بی‌شعور شد برخاست و آغاز رقص کرد و در اثناء رقص بیفتاد و فرق سرش چنان بر زمین خورد که تا درک اسفل به هیچ محل قرار نگرفت.‌

 

 

جمع بندی:

 

۱. دوران سیاه حکومت یزید بن معاویه، چهرۀ کریه و ضداسلامی بنی امیه را نشان داد. متأسفانه اسلام ستیزان بسیاری از تبلیغات ضداسلام خود را بر اساس عملکرد امویان انجام میدهند و از آنجمله تحقیر ایرانیان در برابر اعراب است که در زمان حکومت امویان صورت گرفته است.حال آنکه با همین مقاله میتوانید اوج اسلامستیزی بنی امیه را ببینید.

 

۲. نشانۀ پیروزی خون بر شمشیر اینستکه امام حسین(ع) با خون خود توانست مسلمین را از خواب بیدار کند. هدف امام حسین(ع) هم از قیامش «امر به معروف و نهی از منکر» بوده است.

 

۳.هدف دیگر امام حسین(ع)، از قیامش اصلاح امت جدش،پیامبر اعظم(ص)، بود. در پی قیام عاشورا و خونخواهیها که با کمال وحشیگری از سوی امویان پاسخ داده شد؛ مسلمین فهمیدند که حکومتی که بر آنها حاکم است هیچ بویی از اخلاق اسلامی نبرده است و این خود باعث ادامۀ شورشها تا انهدام کامل امویان شد.

 

۴. در پی ماجرای کربلا، تمام رشته های معاویه نیز پنبه شد و تمام تلاشهای وی برای اسلامی جلوه دادن حکومت امویان بر باد رفت.

 

۵. جالب است که یزید برای حکومتی که فقط چهار سال دوام آورده بود دست به این همه جنایت زد و این خود از عبرتهای تاریخ است.

 

منابع:

 

۱.تاریخ طبری جلد ۷

۲.تاریخ الفی جلد اول

۳.تاریخ اسلام کمبریچ

 

 

اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید