X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:09

 سلام. همیشه گروهی مسلمانزاده هستند که به الحاد کشیده میشوند و در مقابل گروه دیگری از افراد نامسلمان هستند که به اسلام گرایش میابند.

البته اکثر مخالفین اسلام،بخصوص در بین افرادی که در یک کشور اسلامی تولد یافته اند، ادعا میکنند که زمانی مسلمانی دوآتشه بوده اند و بعد از تحقیق(!) به کفر رسیده اند!!! گویی بیخدایان و بیدینان پیشین همگی مقطوع النسل بودند تا اقلا در این دوران یکی دوتا بیدین داشته باشیم که پدرشان هم بیدین بوده است!!! و این نشانگر دروغگو بودن این افراد است ولی باز هم گروهی از آنها هستند که واقعا در خانواده هایی مذهبی متولد شده اند. اما دلیل اینکه کسی با پدر و مادری مؤمن گمراه میشود چیست؟؟

 گاهی خانواده اثری مستقیم در این امر دارد:

۱. خانواده هایی که علیرغم مذهبی بودن فرزندان را تربیت اسلامی نمیکنند و میگذارند تا خودشان راهشان را انتخاب کنند، حال انکه پیمودن راه بدون راهنما کاریست دشوار. خب مسلم است که چنین فرزندی تحت تأثیر محیط و رفیقان ناباب ممکن است گمراه شود.

۲. خانواده هایی هستند، که مذهبی هستند ولی آموزش مذهبی را از حد میگذرانند و با سختگیری و فشارهای نابخردانه، فرزندان را از دین خسته میکنند. البته دسته دوم خیلی بدتر از دسته اول است.


باری هیچیک از عوامل بالا بر اراده، اعمال و تفکرات خود فرد نمیچربد. بسیارند افرادی که از خانواده هایی چون محیطهای بالا نیز با تربیت بالای دینی بیرون آمدند؛ ولی وقتی فرد خود نمیخواهد تسلیم حق و حقیقت شود، حتی اگر پسر نوح باشد، تربیت پیامبری چون نوح هم در وی اثر نمیکند.

 باری در جبهۀ مخالف یعنی در سوی کفر نیز خیلی افراد تحت تأثیر آموزشهای اسلامی قرار میگیرند و با وجود تمام تبلیغات، راه حقیقت را میابند. علت این هدایت میتواند یکی از موارد زیر باشد:

۱. شرایطی ایجاد میشود که فرد میفهمد جز خدا فریادرسی ندارد. درست مثل جریان دوستمان رسول عزیز.

۲. فرد بلأخره پی به حقانیت اسلام میبرد. درک مفاهیمی چون برابری و برادری و مبارزه با تبعیضات نژادی شاید یکی از مهمترین این عوامل در غرب باشد. همچنین درک حقیقت و حقانیت شخصیتهای بزرگ اسلامی میتواند اثری شگرف داشته باشد. لحظه ای را فرض کنید که فرد با شخصیت والای محمّد(ص) یا عدالت علی یا جانبازی عباس یا با قیام حسین آشنا میشود؛ آنهم با نگاهی باز و عمیق و بدور از تمام غرضورزیها، آیا میتوان در این شرایط تسلیم حق نشد؟؟ باز زمانی را ببینید که فردی با حقایق، مفاهیم و اعجاز قرآن آشنا بشود.
این آشنایی ممکن است از طریق یک دوست واقعی یا تحقیقات شخصی بدست آید.

۳.شرایطی ایجاد میشود که فرد پس از سالها ماندن در جبهۀ کفر پی به پوچ بودن عقیدۀ خویش میبرد. درک میکند که تمام شعارها و سخنان ایدئولوژیش دروغ و فریب بوده است و برای او بیشتر به صورت خودفریبی جلوه کرده است! وقتی که فرد میفهمد که ایدئولوژیش فقط به او اجازه میدهد که تا خرخره در شهوات و فساد فرو برود. دم از عقلگرایی زده میشود در حالی که سخنانشان با عقل خودشان هم همخوان نیست و تماما بخاطر دشمنی و غرضورزیست!

باری در تبادل بین اینددو خط میبینیم که

کسانی که از کفر به سوی اسلام میایند افرادی اهل تحقیق، مسئولیتگرا و منطقیترند

و

کسانی که از اسلام به سوی کفر میروند افرادی غرضورز، لاابالی و عیاشند. چه میتوان در مورد کسی گفت که بخاطر اینکه نمیتواند احکام اسلام را اجرا کند به سوی کفر میرود؟

باری در تربیت فرزندان بیدین، خانواده ها نیز اثری مهم دارند. خانواده ای که در آن کودک حتی یکبار نماز خواندن پدر و مادر را ندیده است و گاها با پدر و مادر که مسئول تربیتش هستند سر از مجالس عیش و نوش در میاورد و چه و چه ... بعید است از آن فرزندی مؤمن در آید ولی باز هم بسیاری از مؤمنان ما نیز دستپروردۀ همین خانواده ها هستند!! اما چگونه؟

 با وجود غیرمذهبی بودن یا ضدمذهب بودن خانواده ممکن است باز هم به دلایلی چند فرزندانی مؤمن تربیت شوند:

۱. یکی از شرایط سه گانه که در بالا عرض کردم پیش میاید. یعنی ماجرایی پیش میاید که او را متنبه میکند یا از رفتار مفسدانۀ اطرافیانش به ستوه میاید یا با تحقیقاتی به پی به حقانیت اسلام میبرد

۲. دورانی از زندگی فرزند با افرادی مؤمن میگذرد و آنها او را تحت تأثیر قرار میدهند و در واقع تربیت فرزند بین این افراد صورت میگیرد. ولی این مورد، موردی بعید است زیرا معمولا خانوادۀ غیرمذهبی به چنین اطرافیانی واکنش نشان داده به هر شکل که شده سعی در دوری فرزند از آنها میکند زیرا همانقدر که ایمان از کفر بیزار است کفر هم از ایمان بیزار است.(عین این جریان را من خودم دورادور دیده ام) در این شرایط فرزند در یک برزخ قرار میگیرد که باز هم ارادۀ خودش آخر و عاقبتش را مشخص میکند.

باری در این هدایت هم ارادۀ فرد و تلاش برای دستیابی به حقیقت حرف اول و آخر را میزند.

 

خب، زیاد حرف زدم. بگذارید یک خاطره هم که مرتبط با بحث است برایتان بگویم تا شاید التیام سردرد ناشی از پرحرفی من باشد:

شب تاسوعای سال ۱۳۸۱ که در اسفندماه وشبی بسیار بارانی بود، من برای مراسم به امامزاده صالح رفته بودم و در برگشت به علت اینکه شب تاسوعا بود اتوبوس نیامد(ساعت هم ۲۱:۲۰ بود!) من هم پول کافی همراهم نداشتم. در ایستگاه اتوبوس بعد از مدتی انتظار با دوستی که او هم پول تاکسی همراه نداشت(!) تصمیم گرفتیم که از تجریش تا میدان رسالت را زیر آن باران شدید پیاده بیاییم!!(گدامنزل ما در آن زمان در آن حوالی بود) وقتی به خانه رسیدم ساعت ۰:۱۵ بامداد بود!! قابل توجه اینکه با وجود کاپشنی که به تن داشتم تمام بدنم خیس شده بود. نکته: چتر هم نداشتیم!!!

باری در این پیاده روی سه ساعته زیر باد و باران و رعد و برق، و گپ وگفتگوهای فراوان، این دوست تازه برایم ماجرایی را تعریف کرد که من نقل به مضمون میکنم:

«دوستی دارم که در یک خانواده غیرمذهبی و پولدار به دنیا اومده. اما این دوستم خیلی مؤمن و هیئتی هست. خونواده اش خیلی تلاش کردن که پای اون رو از این مجالس ببرند، تا جایی که خواهرش با ظاهری ... در مقابلش ظاهر میشد که (به قول این دوستمان) گمراهش کند. در نهایت و پس از شکست تمام این تلاشها، پدرش به او گفت "ببین من چند میلیون تومن پول بهت میدم، یه پژو برات میخرم، فقط دور این مسجد و نمازو خط بکش" ولی دوستم قبول نکرد و از اون خونه بیرون اومد و الان داره با مادربزرگش زندگی میکنه.»

لازم به ذکر است، اون شب و اون پیاده روی یکی از زیباترین شبهای زندگی من بود.

 

 ببخشید بخاطر طولانی شدن سخن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
آمار سایت