X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 8 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 18:05

 


یکی از راههای اثبات پیامبری حضرت محمّد(ص) به اهل کتاب، بشارتهای موجود در کتابهای خودشان است. اهل کتاب، اگر به درستی در تورات و انجیل خود بنگرند، حضرت محمّد(ص) را به پیامبری خواهند شناخت، چنانکه قرآن کریم می فرماید:

 

الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ


کسانى که کتاب [آسمانى] به آنان داده‏ ایم همان گونه که پسران خود را مى ‏شناسند او [=پیامبر] را مى ‏شناسند


سورۀ بقره، آیۀ 146 و سورۀ انعام آیۀ 26

 

  از این آیه روشن می شود که عدم ایمان اهل کتاب به حضرت رسول، یا ناشی از تعصب آنهاست، و یا ناشی از غفلت و یا ناشی از تنبلی. اگر یک مسیحی به درستی به بررسی حیات حضرت محمّد(ص) بپردازد، و به بررسی آیات کتب مقدّسۀ خویش نیز بپردازد، بعید است که به دلایل کافی برای ایمان به حضرت محمّد(ص) نرسد.

 

  در اینجا، بر آنیم که دلایلی اساسی بر لزوم پذیرش نبوت حضرت محمّد(ص)، بیاوریم، که به نظر می رسد که برای هر فرد آگاه منصفی از اهل کتاب، دلیلی کافی باشد.

 

 

همسانی دلایل اثبات

 

  اینجا لازم است که بدانیم که اهل کتاب، چگونه به پیامبری یک پیامبر پی می برند؟ مسیحیان، یهودیان و حتی زرتشتیان، چگونه ثابت می کنند که یکی از پیامبرانشان، به راستی پیامبر است. حقیقت این است که راه هر سه گروه فوق، اگر بنا باشد دلیلی بیاورند و از زیر دلیل آوردن فرار نکنند و نگویند باورهای دینی ما اثباتی نیست، در وهلۀ اوّل به معجزه، اشاره خواهند کرد. یهودیان و مسیحیان، در عین حال، بشارتهای پیامبرهای دیگری که پیامبری خود آنها ثابت شده باشد، بر پیامبری یک شخص را نیز دلیلی بر پیامبری می دانند. شما اگر به کتاب مقدّس (شامل تورات و انجیل) بنگرید می بینید که دلایل اثباتی عموماً از همین دست هستند. برای مثال، انجیل متی در بین اناجیل چهارگانه، تلاش وافری دارد بر نمایش اینکه حضرت عیسی(ع)، موعود ادیان است، و هم زرتشتیان و هم یهودیان،در انتظار آمدن او بوده اند. از سوی دیگر در تمام کتاب مقدّس، با معجزات پیامبران روبرو می شوید: از مار شدن عصا توسط حضرت موسی تا رستاخیز از مرگ توسط حضرت عیسی. پس در بین اهل کتاب، اگر دلیلی بر نبوت پیامبری آورده می شود، آن دلیل عموماً چیزی جز بشارت سایر انبیاء و معجزات نیست. البته لازم به ذکر است که هر دوی این دلایل برای پیامبر دانستنِ یک پیامبر الزامی نیست، بلکه در صورت بودنِ یکی و نبودنِ دیگری، نبوت ثابت می شود: برای مثال در هیچ جای کتاب مقدس ادعا نشده است که پیامبران پیشین به آمدن حضرت موسی(ع) بشارتی داده باشند، و همچنین حضرت یحیی(ع) طبق کتاب مقدّس معجزه ای نیاورد، ولی توسط حضرت عیسی به عنوان پیامبر معرفی شد: طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر می داند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است»؛ در حالی که در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا می خوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد حضرت عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."». پس منطقی است که بگوییم فردی که با یکی از این دو نوع دلیل، به پیامبر بودنِ یک پیامبر پی می برد، باید با دیدنِ یکی از این امور در حضرت محمّد(ص)، به پیامبری ایشان نیز ایمان بیاورد.

 

 

 

بحث اوّل: معجزه آوردن

 

  بحث کردن از معجزات حضرت محمّد(ص)، نیاز به بحثی مجزا دارد که در آن، هم توضیح بدهیم که معجزه چگونه بر پیامبر بودنِ یک پیامبر دلالت دارد و هم معجزات ایشان را مورد به مورد به اثبات برسانیم. در اینجا، با توجه به اینکه اهل کتاب، خود بر اساس معجزه به بسیاری از پیامبران، علی الخصوص حضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع) ایمان پیدا می کنند، و این معجزات را بر اساس روایاتی باور می کنند که تحت نقدهای گستردۀ تاریخی هستند، به نظر می رسد که برای ایمان یافتن به حضرت محمّد(ص) و با توجه به معجزاتی که از ایشان با سندیت تاریخی بسیار عالی، ذکر شده است، دلیل خوبی داشته باشند.

 

  البته ما نیز، قصد نداریم پیامبری حضرت زرتشت، یا حضرت موسی یا حضرت عیسی(ع) را نفی و انکار کنیم، و هر چند ادعاهای اهل کتاب قابل مناقشه است، ولی برای جدال احسن می پذیریم که چنین باشد. اینجا ما می گوییم که اگر اینها دلیل پیامبری است، پس با توجه به اینکه از حضرت محمّد(ص) نیز معجزات بسیاری ذکر شده است، باید پیامبری ایشان را نیز بپذیرید.

 

  بهترین مؤید بر اعجاز حضرت محمّد(ص) کتاب معاصر ایشان، قرآن است، که با تواتر نیز به دست ما رسیده است(منظور از تواتر این است که سند یا گزارشی تاریخی، آنقدر توسط افراد مختلف ذکر شده باشد که نتوان تبانی همگی آنها بر دروغگویی را پذیرفت، در چنین حالتی برای سند، یقین عقلایی ایجاد می شود و پذیرفته می شود) مردم معاصر حضرت محمّد(ص) نیز آیات قرآن را می شنیدند، و اگر ادعای باطلی در آن ذکر می شد، فوراً اعتراض می کردند. قرآن کریم آشکارا می گوید که حضرت محمّد(ص) معجزه می فرمود و کافران، آن معجزات را به اسم سحر و جادو، انکار می کردند(همان کاری که فرعون نیز در برابر حضرت موسی کرد) البته باید دانست که قرآن از کلمۀ معجزه استفاده نفرموده است، بلکه وقتی می خواهد به معجزه اشاره کند، از دو واژۀ «بینة» و «آیة» استفاده می کند.

 

  قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، همان معجزه است. حال قرآن در آیۀ 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببینند، روى گردانده، مى‏گویند: "این سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی از سوی حضرت محمّد(ص) ارائه می شد، ولی آنها روی گردانده، می گفتند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمی توان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را می شنیدند، و نمی دیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه و سحر خواندن آن، سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

 

  واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، و معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، می بینیم که می فرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نزد مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمی شود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن می گوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران می اندازیم: «و هر کس جز اسلام، آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانکاران است. چگونه خداوند جمعیّتى را هدایت مى‏کند که بعد از ایمان و گواهى به حقّانیّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، کافر شدند؟!...» پس باز هم روشن است که قرآن به عنوان اثر معاصری که از زمان حضرت محمّد(ص)، به دست ما رسیده است، مدعی است که حضرت محمّد(ص) معجزات متعدّدی را برای مردم ارائه کرده است؛ و با توجه به اینکه این آیات بین مردم زمان ایشان تلاوت می شد، اگر ادعای باطلی را ذکر کرده بود، مورد اعتراض همگان قرار می گرفت و مردم به جای ایمان، از گرد حضرت پراکنده می شدند، لذا مشخص است که مردم معاصر پیامبر، معجزات ایشان را می دیدند که چنین اعتراضی نمی کردند. پس باید قبول کنیم که قرآن در اینجا، به عنوان سندی متواتر، معجزه داشتن را به حضرت محمّد(ص) نسبت داده است.

 

  از سوی دیگر، قرآن یکی از این نشانه هایی که به حضرت محمّد(ص) نسبت داده است، نام برده است: قرآن در آیۀ اوّل سورۀ قمر، از شکافته شدن ماه سخن گفته است و بعد در آیۀ بعد، در مورد کافران می فرماید که «هر گاه نشانه اى را ببینند روى گردانده، مى‏گویند: "این سحرى مستمر است"» پس با توجه به اینکه این عمل یک نشانه است که از سوی کافران نیز جادو دانسته شده است، مشخص است که شق القمر، یکی از معجزات حضرت محمّد(ص) است، و البته جدای از قرآن، اسناد تاریخی نیز، در حدّ تواتر، این معجزه را به حضرت محمّد(ص) نسبت داده اند.

 

  و باز نباید فراموش کرد که خود قرآن نیز، خودش را معجزه می داند، زیرا از مخالفین دعوت می گند که اگر در حقانیتش شک دارند، یک سوره مثل آن بیاورند، که این یک معجزۀ زنده و جاودان از حضرت محمّد(ص) است، و مخالفین هرگز نتوانسته اند، سوره ای بیاورند که مثل قرآن باشد، هر چند بهانه زیاد آورده اند، که خب البته در برابر معجزات منصوب به حضرت زرتشت و حضرت موسی و حضرت عیسی(ع) نیز بهانه زیاد آورده شده است، مهم این است که این بهانه ها، چقدر قابل قبول باشند. البته در بحثی مجزا در مورد معجزات حضرت محمّد(ص) به این بهانه ها خواهیم پرداخت.

 

  با توجه به صراحت قرآن، به عنوان یک سند معاصر با حضرت محمّد(ص) که سندیت بسیار قدرتمندی دارد، بر معجزه داشتن ایشان، اهل کتاب باید به ایشان ایمان بیاورند، ولی افسوس که تعصبات اجازه نمی دهد و راه را بر بهانه ها می گشاید:

 

 

  شبهۀ اوّلی که اهل کتاب و بیشتر از همه مسیحیان بر معجزات پیامبر در قرآن وارد می کنند، این است که طبق برخی دیگر از آیات قرآن، حضرت محمّد(ص) معجزه نداشته است!! در پاسخ عرض می کنیم که هیچ آیه ای از قرآن نفرموده است که ایشان معجزه نداشته اند، بلکه چنانکه در بالا نشان دادیم، قرآن، مؤید معجزه داشتن ایشان است و حتی از یکی از این معجزات، نام می برد؛ ولی اینطور نبوده که پیامبر هر کاری که کافران می خواستند، انجام بدهد و لازمۀ پیامبری هم این نیست که هر کاری که مخاطبان پیامبر خواستند انجام بشود، به همین دلیل قرآن گاهی درخواستهای معجزۀ کافران را رد کرده است؛ مثلاً یکی از آیاتی که دستاویز این افراد شده است، آیۀ 183 سورۀ آل عمران است، که گروهی از اهل کتاب، ادعا می کنند که خدا از آنها پیمان گرفته است که به هیچ پیامبرى ایمان نیاورند تا زمانی که براى آنها قربانی ای بیاورد که آتش آن را بسوزاند؛ قرآن کریم در پاسخ فرموده: «بگو قطعا پیش از من پیامبرانى بودند که دلایل آشکار را، با آنچه گفتید، براى شما آوردند، اگر راست مى گویید پس چرا آنان را کشتید؟» اینجا قرآن نفرموده است که پیامبر نمی تواند چنین کاری بکند، و حتی نمی گوید چنین معجزه ای آورده نخواهد شد، بلکه تنها فرموده است که پیامبران پیشین این کارها را کردند و توسط امثال شما، کشته شدند، و از این راه نشان می دهد که این افراد با چنین چیزی ایمان نمی آورند و این درخواست، فقط یک بهانه است. به راستی چگونه می توان از چنین سخنی، برداشت به معجزه نداشتن حضرت محمّد(ص) کرد؟ البته از آیات دیگری نیز به همین شکل، از ردّ درخواست معجزه، نتیجه به معجزه نداشتن گرفته اند، که در این مقال نمی گنجد، و باید در بحث مستقل معجزه، بدان پرداخت.

 

  اما بد نیست بدانید که طبق انجیل مسیحیان نیز، حضرت عیسی درخواستهای معجزۀ بسیاری را انکار کرد، مثلاً در آیات 11 تا 13 از باب 8 انجیل مرقس، می خوانیم: «فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» این در حالی است که خود ایشان طبق آیۀ آیات 38 تا 40 باب 12 انجیل متی، معجزۀ رستاخیز از مرگ خود را، یک آیت می نامند، و لذا مشخص است که منظور از آیت، در انجیل نیز، همان معجزه است؛ پس روشن است که حضرت عیسی گفته است که هیچ معجزه ای به آنها داده نخواهد شد، و این، از نگاه خود مسیحیان، با اینکه بعداً در آیات 38 تا 40 باب 12 انجیل متی، گفته شده است که معجزه ای به همین فریسیان نشان داده خواهد شد، ناسازگار نیست.

 

 

  شبهۀ دومی که از سوی اهل کتاب ذکر می شود، در مورد معجزۀ شق القمر است: این افراد می گویند اگر چنین معجزه ای در آسمان رخ داده بود، باید تمام دنیا آن را می دیدند و در تواریخشان نقل می کردند. در پاسخ می گوییم: گویا این افراد از گرد بودن زمین خبر ندارند! مسلّم است که در بخشهایی از زمین، اساساً ماه قابل رؤیت نبوده است، در نیمی از کرۀ زمین در آن لحظه، روز بوده است و ماه هم فقط در یک سوی کرۀ زمین قابل رؤیت است. امّا در مناطقی که شب بود و ماه قابل رؤیت بود نیز ممکن بوده است که در مناطقی هوا ابری باشد و ماه قابل رؤیت نباشد. در مناطقی که شب بوده است و هوا صاف بوده است، نیز بدون شک اکثر مردم در این زمان خواب بودند، زیرا در اکثر آن مناطق ساعات پس از نیمه شب در حال سپری شدن بود و مردمان قدیم معمولاً از ابتدای شب می خوابیدند. در مناطقی هم که شب بود و مردم بیدار بودند، معمولاً مردمان آن زمان را در خانه و خیمه به سر می بردند، نه اینکه در بیرون از محلّ زندگی خود باشند، پس اکثرشان امکان دیدن آنرا نداشتند و آن کسانی هم که در خانه نبودند، معمولاً مدام به آسمان نگاه نمی کردند و اگر هم گاهی به آسمان نگاه می کردند، وقوع معجزۀ شق القمر، مربوط به زمان کوتاهی بوده است و اقلیتی ناچیز از آنها، شانس دیدن حادثه را داشتند، و لذا افراد بسیار کمی امکان رؤیت آن را داشته اند.

 

  امّا همین افراد قلیلی که ممکن بوده است، حادثه را دیده باشند، بعید بوده است که به یک مورخ دسترسی داشته بوده باشند و اگر دسترسی داشته بوده باشند، بعید بوده است که مورخ یا حتی افراد دیگر حرفشان را باور کنند، زیرا مردمان سایر مناطق نمی دانستند که اصل ماجرا چیست و یک معجزه از سوی یک پیامبر رخ داده است، و در اکثر موارد، فرد به خیالپردازی یا دروغگویی محکوم می شده است و اگر هم مورخی چنین چیزی را نوشته باشد، باید توجه کنیم که از اسناد تاریخی قدیم، میزان بسیار ناچیزی به دست ما رسیده است.

 

  با وجود تمام این موارد، می بینیم که نشانی از رؤیت این معجزه در هند دیده می شود، چنانکه کتاب تاریخ فرشته نقل می کند که در عهد رسول الله اهل میلبار هندوستان شق‌القمر را دیدند و در نوشته‌های خود ثبت کردند. حاکم آن شهر پس از آن که تحقیقاتی در این زمینه به عمل آورد، برای او ثابت شد که این موضوع در اثر اعجاز پیامبر تحقق یافته است، و دین اسلام را پذیرفت.

 

 

  شبهۀ سوم اهل کتاب، مجدداً مربوط به شق القمر است، و آن اینکه با توجه به اینکه آیۀ اول سورۀ قمر، پیش از اشاره به شق القمر، فرموده است «اقترب السّاعة» مشخص می شود که منظور  حادثه ای در قیامت است و معدودی از تفاسیر اسلامی نیز چنین برداشتی کرده اند. در پاسخ عرض می کنیم:

 

  اولاً حتی اگر منظور قرآن، حادثه ای در قیامت بود، باز هم اسناد تاریخی، در حدّ تواتر، انجام معجزۀ شق القمر را توسط حضرت محمّد(ص) ذکر کرده اند و جای شکی در آن نیست.

 

  ثانیاً یک تفسیر وقتی اهمیت دارد و می تواند یک احتمال باشد، که یک تفسیر منطقی و معقول باشد، در حالی که تفسیر قضیه به وقوع شق القمر در قیامت، یک تفسیر غیرمنطقی است که با متن آیات ابتدایی سورۀ قمر، همخوانی ندارد. در خصوص پاسخ به این عده از مفسّران که اقلّیتی بسیار کوچک از مفسّران هستند، در تفاسیر گوناگون پاسخ های مختلفی ارائه شده که به برخی اشاره می شود: اول: در آیۀ نخستین سورۀ قمر هیچ صحبتی از وقوع قیامت نیست. بله ساعت به معنای روز قیامت است، و تمام مفسّرین این را می پذیرند، ولی آیه از وقوع قیامت سخن نگفته است، بلکه از نزدیک شدن قیامت سخن گفته است. چگونه و با چه منطقی، نزدیک شدن قیامت، به معنای وقوع قیامت دانسته شده است؟ قرآن در آیۀ اوّل سورۀ انبیاء نیز، به نزدیک شدن زمان حساب مردم، صراحت دارد، ولی وقتی در ادامه می فرماید: «آنان در بى‏ خبرى رویگردانند» کدام عاقلی این رویگردانی را مربوط به روز قیامت می داند؟ پس منظور از نزدیک شدن قیامت، همان زمان حضرت محمّد(ص) است. دوم: ذکر این موضوع به صورت "فعل ماضى" (انشق القمر) نشان مى‏دهد که "شق القمر" در گذشته واقع شده است، همان گونه که نزدیکى رستاخیز(اقتربت الساعه) با ظهور آخرین پیامبر نیز تحقق یافته است. این ادعا که اینجا شکافته شدن ماه پیشگویی شده است، نیاز به اثبات دارد، و ما هیچ دلیلی برای اینکه اینگونه فکر کنیم نداریم، ضمن اینکه انشقاق قمر، هرگز به عنوان یکی از حوادثی که در قیامت رخ خواهد داد، معرفی نشده است، بلکه برعکس روایات تاریخی بسیاری، مؤید این حقیقت هستند که حضرت محمّد(ص) ماه را به عنوان معجزه ای که از ایشان خواسته بودند، شکافت. سوم: اگر در این آیه سخن از معجزه نباشد، تناسبى با نسبت دادنِ سحر به پیامبر که در آیه بعد آمده است ندارد، در آیۀ بعد می خوانیم: «هر گاه نشانه‏ اى ببینند روى بگردانند و گویند "سحرى مستمر است"» چهارم: ذکر "و کذبوا و اتبعوا اهوائهم"(در آیۀ 3) که خبر از تکذیب مشرکان نسبت به این واقعه مى‏دهد، بیانگر حادثه ای است که قبلاً صورت گرفته است، و نمی تواند مربوط به روز قیامت باشد. پنجم: روایات فراوانى در کتب اسلامى در زمینه وقوع این اعجاز نقل شده که در حد شهرت یا تواتر است و قابل انکار نمى‏باشد. ششم: نقل تاریخی که اشاره دارد "حذیفه" صحابى مشهور داستان شق القمر را در حضور جمع کثیرى در مسجد مدائن نقل کرد و هیچ کس بر او ایراد نگرفت، با اینکه بسیارى از حاضران عصر پیامبر را درک کرده بودند. این حدیث را درالمنثور و قرطبى در ذیل آیه مورد بحث آورده‏اند.(تفسیر نمونه، ج23، ص13)

 

  ثالثاً اگر به تفسیرهای مختلف از یک آیه باشد، گروههای مختلف اهل کتاب هم تفسیرهای مختلفی از کتب خود دارند، و به تفسیرهای متناقض الهیاتی می رسند؛ مثلا بررسیهای متناقض از دلالت انجیل بر تثلیث، که گروههایی از مسیحیان، انجیل را مخالف تثلیث می دانند، ولی سایرین معتقد هستند که انجیل بر تثلیث دلالت دارد. آیا هیچ گروهی از اهل کتاب، به دلیل وجود تفسیرهای متفاوت، دست از الهیات خود بردارد؟

 

 

 

بحث دوم: معرفی سایر پیامبران

 

  دلیل دیگری که اهل کتاب بر پیامبری یک پیامبر، اقامه می کنند، بشارت پیامبری دیگر است. از این جهت مسیحیان، بیشترین افراط را دارند و کمتر پیشگویی در کتب مقدّسۀ یهود هست که به حضرت عیسی نسبت ندهند، در این زمینه حتی در انجیل مسیحیان نیز، تلاش وافری شده است و انجیل متی، احتمالاً بیشترین تلاش را در این زمینه دارد.

 

  ما مدعی هستیم که برای اثباتِ حقانیت حضرت محمّد(ص) نیز در کتب مقدّسۀ یهود و نصاری، آنقدر نشانه های خوب وجود دارد، که انسانهای عاقلی را که به این کتب ایمان و از محتوای آنها اطلاعات دقیق دارند، به یقین کافی برای پذیرش پیامبری ایشان می رساند. این نشانه ها دو دسته هستند: اول معیارهای پیامبرشناسی و دوم بشارتها.

 

 

1.معیارهای پیامبرشناسی

 

 

الف) میوه های نبوت

 

  حضرت عیسی برای بازشناسی پیامبر حقیقی از پیامبران دروغین، چنین می گوید:

 

  «از پیامبران دروغین برحذر باشید. آنان در لباس گوسفندان نزد شما می‌آیند، امّا در باطن گرگان درّنده‌اند. آنها را از میوه‌هایشان خواهید شناخت. آیا انگور را از بوتۀ خار و انجیر را از علف هرز می‌چینند؟ به همینسان، هر درخت نیکو میوۀ نیکو می‌دهد، امّا درخت بد میوۀ بد. درخت نیکو نمی‌تواند میوۀ بد بدهد، و درخت بد نیز نمی‌تواند میوۀ نیکو آوَرَد. هر درختی که میوۀ خوب ندهد، بریده و در آتش افکنده می‌شود. بنابراین، آنان را از میوه‌هایشان خواهید شناخت.» (انجیل متی، باب 7، در آیات 15 تا 20، ترجمه هزارۀ نو)

 

طبق این معیار، هرگاه کسی ادعای پیامبری می کند، باید میوۀ او را بررسی کنند، و ببینند میوۀ او چگونه است. اگر میوۀ او نیکو باشد، پیامبر راستین است و در صورتی که میوۀ او بد باشد، پیامبر دروغین است.

 

نکته: طبق آیۀ 18 از آیات فوق، پیامبر دروغین، نمی تواند میوۀ نیکو داشته باشد، پس اگر در یک مدعی پیامبری حتی یک میوۀ نیکو هم یافت شود، بر اساس تعالیم حضرت عیسی، او نمی تواند پیامبر دروغین باشد. حال، باید بررسی کرد که آیا حضرت محمّد(ص) میوۀ نیکویی دارند؟

 

 میوه را به سه معنا می توانیم بگیریم:

 

1.ثمرۀ نبوّت: در این صورت، حضرت محمّد(ص) میوه های نیکویی دارند، و از آن جمله، نابودی بت پرستی در عربستان و احیای توحید، از بین بردن رسم زنده به گور کردن دختربچگان و اصلاح قانون بردگان در جهت دادن حقوق بیشتر به آنها، را می توان نام برد.

 

2.آموزه ها: در این معنا نیز، حضرت محمّد(ص) میوه های نیکویی دارند، و فقط یک مورد خیلی ساده و بسیار مهم آن، نفی پرستش غیرخدا و یکتاپرستی، میباشد. البته بر روی نیکویی سایر آموزه های اسلام نیز میتوان بحث کرد، ولی برای ما، همین یک مثال کفایت می کند.

 

3.اعمال: البته این معنا را نمی توان به کار برد، زیرا تمام پیامبران از دید کتاب مقدّس گناهکار هستند، و با این معیار به خاطر داشتن میوه های بد، همگی از پیامبری برکنار خواهند بود، برای مثال طبق کتاب مقدّس به حضرت داود، نسبت زنا به زن شوهردار(دوم سموئیل، باب 11) و به حضرت سلیمان نسبت پرستش بت، داده شده است(اوّل پادشاهان، باب 11، آیات 1 تا12)؛ ولی حتی در این معنا نیز، پیامبر ما میوه های بسیار نیکویی دارند، و اعمال نیکوی فراوانی از ایشان در کتب سیره ذکر شده است، و از آن جمله: فروتنی فراوان، زندگی در حد فقیرترین مردم برای درک بهتر سختیهای آنان، مهربانی با دشمنان(البته تا جایی که حکم خدا بر مجازاتشان صادر نشده باشد)، بخشیدن زنی که به ایشان سم داده بود و بسیاری موارد دیگر، قابل بیان است.

 

پس حضرت محمّد(ص)، حداقل یک میوۀ نیکو دارند، و بر اساس آیه 18، از فصل هفتم انجیل متی، نمی توانند پیامبر دروغین باشند. لذا یک مسیحی یا باید بپذیرد که حضرت محمّد(ص)، پیامبر خداست، و یا باید بپذیرد که در انجیلشان سخن اشتباهی نقل شده است، که این امر با ایمان خودشان در تضاد است.

 

شبهه ای که مسیحیان مطرح می کنند که حضرت محمّد(ص)، آموزه های مهمی مثل تثلیث و فدا شدن مسیح برای گناهان بشر را نفی فرموده اند، لذا نمی توانند مورد تأیید انجیل باشند. در پاسخ میگوییم:

 

اوّلاً طبق آیه 18، پیامبر دروغین نمی تواند میوۀ نیکو داشته باشد، پیامبر ما میوۀ نیکو دارند، خواه تثلیث و فدا را بپذیرند و خواه رد کنند.

 

ثانیاً آموزه های باطلی چون تثلیث و فدا، بدعتهایی هستند که مسیحیان ثانویه از ادیان شرک گرفته اند، و ربطی به حضرت عیسی(ع) و انجیل ندارند، ما می گوییم حضرت عیسی نیز در جملات خود، منکر تثلیث هستند و اشاره ای به فدا ندارند. مثلاً در انجیل یوحنا، باب 5، آیۀ 26، می خوانیم: «پدر در خود حیات داشت و پس نیز عطا کرد.» و با توجه به اینکه خدا همه چیز را خودش بالذات دارد، و به قول کتاب مقدّسشان هیچکس به خدا چیزی نداده است(رومیان، باب11، آیۀ 35) مشخص می شود که تثلیث باطل است، زیرا پسر برای داشتن حیات، محتاج پدر است. تعالیم حضرت محمّد(ص)، با تفسیرهای کلیسا از انجیل در تناقض است و نه با متن انجیل و تعالیم حضرت عیسی(ع).

 

 

 

ب) تحقق پیشگوییها

 

  در کتب مقدّسۀ یهود نیز، در جملات منصوب به ارمیای نبی، چنین می خوانیم: «پیامبری که به سلامتی پیشگویی کند، وقتی کلام این پیامبر تحقق یافت، خدا به راستی او را فرستاده است تا شناخته شود.»(مصحف ارمیای نبی، باب 28، آیۀ 9؛ ترجمۀ یهودی شابات)

 

  مطابق این معیار از کتب مقدّسۀ یهود، کسی که خودش را پیامبر بخواند و پیشگوییهایش تحقق یابد، به راستی پیامبر است.

 

  غیبگوئیها و پیشگوییهای حضرت محمّد(ص) بسیار زیاد هستند که در کهنترین اسناد اسلامی، از قرآن که معاصر ایشان است تا اسناد تاریخی موجود در قرن دوم و پس از آن، موجود می باشند.

 

  قرآن که پیام حضرت محمّد(ص) است، شامل چندین پیشگویی است:

 

  یکی از موارد معروف پیشگوییهای قرآن را در سورۀ روم شاهد هستیم. قتل موریکیوس امپراتور روم، به دست فوکاس، در سال 602 میلادی بهانه به دست خسرو پرویز داد تا جنگی را علیه روم شروع کند، این جنگ در سال 619 به شکست شدید روم منجر شد و روم بسیاری از شهرهای خود را از دست داد. پیشگویی قرآن در این سال صورت گرفته است. کریستینسن پس از شرح تصرفات ایران در این جنگ، در این مورد می گوید: «در این تاریخ، یعنی 619 میلادی، قدرت و شوکت خسرو به اوج تعالی رسید.»( ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن، چاپ 1384 از انتشارات معاصر، ص 319.)  در این این زمان، قرآن پیشگویی می کند که شکست روم، در «بضع سنین»، یعنی بین 3 تا 9 سال، به پیروزی بدل خواهد شد: «غُلِبَتِ الرُّومُ فىِ أَدْنىَ الْأَرْضِ وَ هُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیغْلِبُونَ فىِ بِضْعِ سِنِینَ  لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِن بَعْدُ وَ یوْمَئذٍ یفْرَحُ الْمُؤْمِنُون‏»(سورۀ روم، آیات4-2.) یعنی "رومیان مغلوب شدند! در سرزمین نزدیکى رخ داد امّا آنان پس از (این) مغلوبیت بزودى غلبه خواهند کرد، در بضع سنین (یعنی در 3 تا 9 سال) همه کارها از آن خداست چه قبل و چه بعد (از این شکست و پیروزى) و در آن روز، مؤمنان(بخاطر پیروزى دیگرى) خوشحال خواهند شد." در ادامۀ جنگ: عاقبت هراکلیوس موفق شد که از پیشرفت سپاه فاتحان ایران جلوگیری کند. افواج شاهنشاه را بازپس راند. آسیای صغیر و ارمنستان را فتح کرد و به آذربایجان در آمد، و در 623 یا 624 شهر گنزک را تسخیر و آتشکدۀ آذرگشنسب را ویران کرد. قیصر در ادامه در سال 628،  کاخ سلطنتی دستگرد را تصرف نموده و تیسفون را محاصره کرد و خسرو پرویز از پایتخت گریخت.(ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن، چاپ 1384 از انتشارات معاصر، ص 320.) پس زمان بین شکست کامل روم و پیروزی کامل روم، نه سال است و پیشگویی قرآن نیز درست از آب در آمده است. توجه کنید که پیشگویی قرآن بسیار دور از ذهن بود و کسی نمی توانست در آن شرایط که بیزانس(روم) بسیاری از سرزمینهایش را از دست داده بود و به قول کریستینسن «در این تاریخ، یعنی 619 میلادی، قدرت و شوکت خسرو به اوج تعالی رسید.»، حدس بزند و گمان کند که بیزانس(روم) به زودی سپاه ایران را از خاک خود خواهد راند و حتی، تیسفون، پایتخت ایران را نیز محاصره خواهد کرد.

 

  قرآن در آیات دیگری نیز، به پیشگویی آینده پرداخته است. به عنوان مثال قرآن در آیات ابتدایی سورۀ آل عمران که از قرار معلوم پس از جنگ احد نازل شده است، می فرماید: «قُل لِّلَّذِینَ کَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلىَ‏ جَهَنَّمَ  وَ بِئْسَ الْمِهَاد»(سورۀ آل عمران، آیۀ 12) یعنی "به آنها که کافر شدند بگو: بزودى مغلوب خواهید شد و به سوى جهنم، محشور خواهید شد. و چه بد جایگاهى است‏." و چنانکه تاریخ به خوبی نشان می دهد، کافران به سرعت در برابر مؤمنین شکست خوردند و مکّه نیز که مرکزیت کافران در آن بود، بدون خونریزی به دست ایشان فتح گردید.

 

  قرآن بعد از هجرت از مکّه، به حضرت محمّد(ص) وعده داد که ایشان را به مکّه باز خواهد گرداند: «إِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَیکَ الْقُرْءَانَ لَرَادُّکَ إِلىَ‏ مَعَادٍ»(سورۀ قصص، آیۀ 85) یعنی "آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جایگاهت [زادگاهت‏] بازمى گرداند." تاریخ به خوبی وقوع این پیشگویی را نشان می دهد.

 

  در کهنترین اسناد تاریخی مربوط به صدر اسلام نیز پیشگوییهای مختلف پیامبر قابل مشاهده هستند. از جمله اینکه حضرت در حالی که در مدینه، بر منبر بودند، اخبار جنگ مسلمانان در نبرد مؤته در شام با سپاه روم را و شکل جانبازی اصحاب را بیان کردند(المغازی واقدی، ج2، ص581 و سیرت رسول الله ابن هشام، ص534 و...) همچنین در ماجرای کندن خندق به دور شهر مدینه، در جنگ احزاب، اصحاب به سنگ سختی برخورد کردند که هر چه بر آن می کوبیدند، نمی شکست. در این حال حضرت رسول، خود بر آن سنگ سه ضربه زدند که در هر ضربه، برقی از آن برخاست و در اثر ضربۀ سوم شکست. پس از آن حضرت رسول فرمودند: که در این ضربات، فتح کاخهای شام و یمن و ایران را دیده اند و فرمودند اینها علامت فتوحاتی است که پس از من خداوند برای شما خواهد گشود(المغازی واقدی، ج2، ص337-336 و سیرت رسول الله ابن هشام، ص365 و...) و این پیشگویی در آینده رخ داد و سرزمینهای شام و ایران و یمن به دست مسلمانان فتح شد.

 

  پس مطابق این معیار نیز، یهودیان، و همچنین مسیحیان که به کتب مقدّسۀ یهود ایمان دارند، باید به پیامبری حضرت محمّد(ص) ایمان پیدا کنند.

 

 

2.بشارتها

 

الف) پیامبری مثل موسی: موعود تورات

 

در کتاب تثنیۀ تورات، در باب 18، در آیات 15 تا 18، از قول حضرت موسی(ع) چنین می خوانیم:  

 

  «یهوه، خدایت، نبی ای را از میان تو از برادرانت، مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید، او را بشنوید. موافق هر آنچه در حوریب در روز اجتماع از یهوه خدای خود مسئلت نموده، گفت: آواز یهوه خدای خود را دیگر نشنوم، و این آتش عظیم را دیگر نبینم، مبادا بمیرم. و خداوند به من گفت: آنچه گفتند نیکو گفتند. نبی ای را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد، و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهم گفت.»

 

  براساس آیات فوق برای بنی اسرائیل، از بین برادرانشان پیامبری مثل حضرت موسی(ع) خواهد آمد. هیچ پیامبری در طول تاریخ همچون حضرت محمّد(ص) به حضرت موسی(ع) شباهت نداشته است:

 

هر دو در کوهی به پیامبری خداوند مبعوث شدند و به سوی قومی بت پرست فرستاده شدند

 

هر دو معجزاتی را عرضه کردند که از سوی سران قوم این معجزات سحر و جادو خوانده شد.

 

هر دو پس از اینکه سران قوم آنها را تکذیب کردند و پیروانی از بین ضعفای قوم یافتند و مأمور به هجرت شدند و هجرت کردند ولی سران کافر قوم به دنبالشان رفتند تا پیامبر را بکشند و خداوند هر دو را به شکلی معجزه آسا نجات داد

 

هر دو به همراه پیروان و همراهانشان به مقصد رسیدند و پس از آن احکام و دستورات دینی، به صورت یک شریعت کامل بدانها داده شد.

 

هر دو در برابر دشمنان مأمور به جهاد و جنگ مسلحانه شدند و خداوند هر دو را در برابر دشمنان یاری کرد

 

هر دو در نهایت در بین قوم خود در حالی که در مقام رهبری قوم بودند وفات یافتند. همچنین نباید فراموش کنیم که هر دو پیامبران صاحب شریعت بودند.

 

  آیا با وجود این همه شباهت که بین حضرت موسی(ع) و حضرت محمّد(ص) وجود دارد شکی در این امر وجود دارد که موعود حضرت موسی(ع) در این آیات حضرت محمّد(ص) است؟ البته مخالفان نیز شبهاتی را علیه این بشارت به حضرت محمّد(ص) ارائه کرده اند:

 

 

شبهۀ اوّل، این است که منظور از برادران در این آیه، خود بنی اسرائیل است، و این پیامبر موعود، باید از بین بنی اسرائیل باشد و خدا به یهودیان گفت نه «مردی بیگانه»، بلکه «از میان برادران خود»، پادشاهی برای خویش انتخاب کنند(تثنیه15:17). در پاسخ به این شبهه می گوییم: در آن زمان تمام بنی اسرائیل در برابر حضرت موسی(ع) حاضر بودند و اگر حضرت موسی می خواستند بفرمایند از میان بنی اسرائیل باید می فرمودند «از میان شما»، نه اینکه بگویند «از میان برادرانت»، و خدا نیز باید می فرمود نبی ای را برای ایشان از میان ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد؛ در حالی که در آیه فرموده است: نبی ای را برای ایشان از میان «برادران ایشان» مثل تو مبعوث خواهم کرد، پس بعید است که پیامبر مورد نظر، از بین بنی اسرائیل باشد. و در ضمن، در تورات بنی اسماعیل که با بنی عیسو هستند نیز برادران بنی اسرائیل خطاب شده اند(پیدایش18:25 و تثنیه2: 5-4)، لذا نظر به اینکه تمام بنی اسرائیل در برابر حضرت موسی حاضر هستند و بنی اسماعیل نیز در تورات برادران بنی اسرائیل خوانده شده اند، موعود مورد نظر می تواند از میان بنی اسماعیل باشد، بلکه به احتمال زیاد، باید از بین بنی اسماعیل باشد. فرض کنید 12 برادر تنی هستند که چند برادر ناتنی هم دارند، وقتی شما هر 12 برادر تنی را جمع می کنید و به آنها می گویید که از بین برادرانتان کسی را نزد شما می فرستم، بدون شک منظور شما ممکن نیست کسی از بین همین 12 نفر باشد، بلکه منظور شما فردی از بین برادران ناتنی خواهد بود.

 

  اما در مورد اینکه بنی اسرائیل باید پادشاهی از میان برادران خود انتخاب کنند و نه مردی بیگانه، وقتی کتاب مقدس، بنی اسماعیل را برادر آنان می داند، چگونه می شود آنها را بیگانه دانست؟ اما در مورد اینکه بنی اسرائیل پادشاهی غیریهودی برنگزیدند، انتخاب پیامبر با انتخاب پادشاه فرق دارد، و به انتخاب قوم ربطی ندارد. پیامبر را خدا انتخاب می کند و از بین برادرانشان هم انتخاب کرده است.

 

 شبهۀ دوم این است که اعراب دشمن بنی اسرائیل بودند و ممکن نیست خدا از بین دشمنان گروهی برایشان پیامبر برگزیند. در پاسخ به این شبهه هم عرض می کنیم که این شبهه سخن بی اساسی است و عربها با بنی اسرائیل هیچگونه دشمنی ندارند، چنانکه امروزه نیز اسرائیلیها که خود را بنی اسرائیل می دانند، دوستان عربی مثل سران مصر و اردن و عربستان دارند و اگر سایر کشورهای عربی با آنها دشمنی دارند، بخاطر تجاوز آنها به خاک فلسطین و کشتار مردم آن سرزمین است. از ابتدای اسلام، تا جایی که در تاریخ دیده ایم، هر وقت جنگی بین اعراب و بنی اسرائیل صورت گرفته است، تجاوزکاری از سوی بنی اسرائیل بوده است و نه اعراب. در عهد عتیق که بخشی از کتاب مقدسشان است نیز از بنی قیدار سخن رفته است که قیدار از اجداد حضرت محمّد(ص) می باشد و از آنها به نیکی یاد شده است(کتاب اشعیا، باب42) و خداوند در تورات(پیدایش20:17) می فرماید که نسل اسماعیل که شامل بنی قیدار و تمام عرب است را برکت داده است، پس آنها را نمی توان دشمن دانست. از این گذشته اگر هم این ادعای دروغین درست بود، آیا برای خدا منعی دارد که از بین دشمنان  یک قوم برایشان پیامبری برگزیند؟ البته که نه.

 

 

شبهۀ سوم این است که طبق تورات، عهد خود را با اسحاق استوار خواهم کرد(پیدایش21:17) و نه با اسماعیل، پس نباید پیامبری از بین بنی اسماعیل برگزیده شود! در پاسخ به این شبهه هم عرض می کنیم: عهدی که خدا با ابراهیم بست و در نسل او قرار داد که اینجا با اسحاق محکم کرد، عهد بخشیدن سرزمین و پادشاهی بود و نه عهد پیامبری و نبوت.(پیدایش، باب15 وپیدایش17: 8-4) پس این امر نمی تواند بیانگر این باشد که تمام پیامبران خدا باید از بنی اسرائیل باشند، ضمن اینکه با عقل سلیم هم سازگار نیست که خدا فقط برای یک قوم پیامبر بفرستد و سایر اقوام را هدایت نکند.

 

 

    شبهۀ چهارم این است که خود قرآن اذعان دارد که سلسلۀ نبوت نه از اسماعیل بلکه از اسحاق می آید: «و ما اسحاق و یعقوب را به او عطا کردیم و در خانه اش مقام نبوت و کتاب آسمانی را برقرار کردیم»(عنکبوت:27) در پاسخ می گوییم: قرآن دارد از کسی سخن می گوید که «اسحاق و یعقوب به او داده شده و مقام نبوت و پیامبری در خانه اش بر قرار شده است». خب اسحاق و یعقوب به چه کسی داده شدند؟ اگر آیات قبل از این آیه را در نظر نگیریم که در مورد حضرت ابراهیم(ع) سخن میگویند، باز هم از اینکه حضرت اسحاق و حضرت یعقوب(ع) فرزند و نوۀ حضرت ابراهیم(ع) بودند، آشکار است که آیه در مورد چنین اعطایی به حضرت ابراهیم(ع) سخن گفته است. آیا سازندۀ این شبهه، از خود نمی پرسد که خدا چگونه اسحاق را به اسحاق عطا می کند؟! پس هم از سیاق آیه و هم از روی آیات پیشین آشکار است که مقام نبوت و کتاب در خانه حضرت ابراهیم(ع) قرار داده شده است، حضرت اسماعیل(ع) نیز اهل همین خانه بود و قرار گرفتن نبوت در خانوادۀ او هیچ استبعادی ندارد. ضمن اینکه حال که مخالفان تمایل پیدا کرده اند از نظر قرآن در مورد پیامبری حضرت اسماعیل(ع) آگاه شوند، بد نیست آیۀ 54 از سورۀ مریم را بنگرند که با کمال صراحت، حضرت اسماعیل(ع) را پیامبر خدا می خواند. این را هم اضافه می کنیم که قرار گرفتن نبوت در خانۀ یک نفر، به معنای این نیست که در سایر خاندانها، هیچ پیامبری وجود نخواهد داشت.

 

 

  شبهه پنجم این است که یهودیان می گویند، مطابق آیۀ تثنیه10:34 که می گوید: «نبی ای مثل موسی تا بحال در اسرائیل برنخاسته است که خداوند او را روبرو شناخته باشد» پیامبری مثل موسی، هرگز نخواهد آمد. در پاسخ عرض می کنیم که این آیه، آمدن پیامبری مثل حضرت موسی(ع) را، از بین اسرائیل، نفی کرده است و نه از بین همگان. اتفاقاً این آیه مؤید این است که این بشارت تورات، نمی تواند مربوط به پیامبری از بنی اسرائیل باشد.

 

 

  شبهۀ ششم را مسیحیان مطرح می کنند که موعود این آیه را همان حضرت عیسی می دانند، و این مسئله حتی در کتاب مقدّسشان هم ذکر شده است. دلیل مسیحیان بر این مسئله این است که حضرت عیسی(ع) هم مثل حضرت موسی(ع) که بنی اسرائیل را نجات داد، یک نجاتبخش بود، و از این گذشته، حضرت عیسی(ع) هم مثل حضرت موسی(ع)، بنی اسرائیل را دوست داشت، ولی حضرت محمّد(ص) بنی اسرائیل را دوست نداشت.

 

  در پاسخ به این شبهه عرض می کنیم:

 

   اوّلاً اگر حضرات موسی و عیسی(ع) نجاتبخش بودند، حضرت محمّد(ص) نیز دقیقاً به همان روشی که حضرت موسی(ع) قومش را نجات داد، یعنی از طریق هجرت، مؤمنین را نجات داد، و نه مثل حضرت عیسی(ع) و به شکلی که مسیحیان می گویند، با مرگ بر صلیب و پس از این حیث، شباهت حضرت محمّد(ص) به حضرت موسی(ع)، بیشتر است تا شباهت حضرت عیسی(ع) به ایشان.

 

  ثانیاً نه در کلام حضرت محمّد(ص) سخنی از نفرت از بنی اسرائیل آمده است و نه در کلام حضرت عیسی(ع)، سخنی از عشق به بنی اسرائیل، بلکه آیات انجیل نشانگر بسیاری سخنان حضرت عیسی در سرزنش بنی اسرائیل است. اینکه گروهی از بنی اسرائیل به دلیل خطای خود مجازات شوند، یا توسط پیامبر با آنها جنگیده شود، چیزی از پیامبری یک پیامبر کم نمی کند. این احکام مجازاتهای سخت اعدام و سنگسار را که در شریعت یهود هست، حضرت موسی(ع) برای بنی اسرائیل آورد، و کسانی هم که به حکم این احکام، اعدام و سنگسار می شدند، عموماً یهودی و از بنی اسرائیل بودند. همچنین موارد جنگ دو گروه از بنی اسرائیل که یهودیان بسیاری در آن کشته شوند، در کتب مقدّسۀ یهود دیده می شود، که شاید مهمترین آن، جنگ حضرت داود(ع) و با پسرش آبشالوم باشد که به شکست و مرگ آبشالوم منجر شد(دوم سموئیل، باب 18) ولی هیچکس از این مسئله نتیجه نمی گیرد که حضرت داود(ع) از بنی اسرائیل نفرت داشت. چه شده است که وقتی حضرت محمّد(ص) با گروههای توطئه گر یهود، جنگ می فرمایند و آنها را مجازات می کنند، نام نفرت بر آن می گذارند؟!

 

  ثالثاً گیریم که در این یکی دو زمینه، شباهت حضرت عیسی(ع) به حضرت موسی(ع) بیشتر باشد، که البته اینطور هم نیست، ولی باز هم شباهتهای حضرت محمّد(ص) با حضرت موسی(ع) بسیار بیشتر است، گذشته از مواردی که در بالا ذکر شد، حضرت موسی(ع) بین قوم خود رهبر و عزیز بود، ولی حضرت عیسی(ع) بین قومش مقام و منزلتی نداشت؛ حضرت موسی(ع)، صاحب شریعت بود، ولی کتاب مقدس به هیچ وجه حضرت عیسی(ع) را صاحب شریعت معرفی نمی کند؛ حضرت موسی(ع) به مرگ طبیعی وفات یافت، ولی به زعم مسیحیان، حضرت عیسی(ع) کشته شد؛ حضرت موسی(ع) به میان قومی بت پرست رفت، ولی حضرت عیسی(ع) به سوی قومی یکتاپرست و دیندار رفت؛ حضرت موسی(ع) از میان قوم هجرت کرد ولی حضرت عیسی(ع) بین قوم ماند تا زمانی که توسط خداوند به آسمان رفت؛ حتی حضرت موسی(ع) به شکلی عادی به دنیا آمد ولی حضرت عیسی(ع) به شکلی معجزه آسا، قدم به جهان گذاشتند. همچنین حضرت موسی(ع) یک انسان عادی بود، ولی مسیحیان حضرت عیسی(ع) را خدای کامل و انسان کامل می دانند. با این حساب چگونه حضرت عیسی(ع) مثل حضرت موسی(ع) است که بشود این پیشگویی را به او نسبت داد؟

 

 

 

ب)بندۀ برگزیده، بشارت اشعیای نبی

 

  یکی از مهمترین بشارتهای کتاب مقدّس در مورد پیامبر اسلام بشارت باب ۴۲ از کتاب اشعیای نبی است. در کتاب مقدس دربارۀ اقوام عرب و نسل اسماعیل تعابیر جالبی وجود دارد و وقتی یک خواننده این تعابیر را در کنار هم میگذارد چیزی جز نوید به آمدن پیامبری صاحب شریعت و اقتدار از میان اولاد اسماعیل در نمی یابد ما در این مطلب چند قسمت از این تعابیر را در کنار هم میگذاریم و سپس یک تحلیل مختصری از این بشارتها خواهیم داشت   

 

 در کتاب اشعیا در باره قوم عرب میخوانیم: 

 

  «اینک بندۀ من که او را دستگیری نمودم و برگزیدۀ من که جانم از او خشنود است من روح خود را بر او می نهم تا انصاف را برای امتها صادر سازد او فریاد نخواهد زد و آواز خود را بلند نخواهد نمود .....و جزیره ها منتظر شریعت او باشند .....من که یهوه هستم تو را به عدالت خوانده ام و دست تو را گرفته  تو را نگاه خواهم داشت و تو را عهد قوم و نور امتها خواهم گردانید....من یهوه هستم و اسم من همین است و جلال خود را به کسی دیگر و ستایش خویش را به بتهای تراشیده نخواهم داد ......صحرا و شهر هایش و قریه هایی که اهل قیدار در آنها ساکن باشند آواز خود را بلند نمایند .....خداوند مثل جبار بیرون می آید و مانند مرد جنگی غیرت خویش را بر می انگیزاند ....و بر دشمنان خویش غلبه خواهند نمود ...آنانیکه بر بتهای تراشیده اعتماد دارند و به اصنام ریخته شده میگویند که خدایان ما شمائید به عقب بر گردانیده بسیار خجل خواهند شد.»(مصف اشعیای نبی، باب۴۲، آیه های ۱۷ و ۱۳ و ۱۱ و ۸ و ۶ و ۴ و ۲-۱)

 

 

  جدای از صفات و خصوصیات فراوانی که در این باب آمده و همگی قابل تطبیق بر رسول اکرم(ص) است، چند ویژگی نیز ذکر شده که برخی از آنها مختص پیامبر است و برخی نیز اگر چه در پیامبران دیگر وجود داشته اما در هیچیک از پیامبران مورد ادعای یهودیان و مسیحیان بطور کامل جمع نشده است. برخی از این صفات و ویژگیها عبارتند از: 

 

1. آن بزرگوار پسندیده و برگزیدۀ خداست و می دانیم که از مشهور ترین القاب پیامبر مصطفی است . که دقیقاً به معنی برگزیده می باشد . 

 

2.  صاحب شریعت است و شریعت او هم جهانی است و مخصوص به گروه خاصی نیست پس مراد نمی تواند حضرت موسی باشد زیرا به اعتقاد یهودیان اگر چه دیگران هم می توانند  یهودی شوند اما این دین موهبت خاص برای بنی اسرائیل است و لذا می بینیم که یهودیان به هیچ عنوان در صدد تبلیغ دین خود نیستند و شریعت موسی نیز فراگیر و عالمگیر نبوده و نیست. 

 

3. این پیامبر در میان مشرکین و بت پرستان مبعوث می شود که بنابراین نمی تواند مراد از آن حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) در بین یهودیان مبعوث شدند که بت پرست نبودند.  

 

4. مأمور به جنگ و جهاد است و بر دشمنان خویش نیز غلبه خواهد نمود که این خصوصیات نیز در حضرت عیسی نیز منتفی است و آن حضرت نه تنها بر دشمنان خویش غالب نشد بلکه بنا به گزارش اناجیل مقهور ایشان گردید و در نهایت تاجی از خار بر سرش نهادند و مسخره اش نمودند و طبق اعتقاد مسیحیان و یهودیان او را به صلیب کشیدند. 

 

5. این بشارت، شادی و خوشحالی را برای اهل قیدار می داند.حال باید بدانیم که  قیدار کیست و اهل قیدارچه کسانی هستند. قیدار فرزند دوم حضرت اسماعیل بود (پیدایش۱۳:۲۵) و کشور آنها قیدار خوانده شده (اشعیاء16:21) و پیامبر اکرم نیز از فرزندان قیدار بن اسماعیل است. در کتاب مقدس چاپ لبنان 1993 میلادی در پاورقی اشاره می کند که قیدار از قبایل عرب است و در پاورقی مربوط به اشعیاء16:26 نیز آمده که قیدار قبیله ای است در شمال جزیره العرب. از آنچه گفتیم به روشنی می توان در یافت که بشارت مذکور فقط و فقط بر پیامبر اسلام مطابقت دارد و بر هیچکدام از پیامبران بنی اسرائیل و به خصوص حضرت عیسی(ع) صادق نیست و لازم به ذکر است که در فقرات متعددی از کتاب مقدس بر ظهور پیامبری از میان عربها اشاره شده است که برخی از آنها بسیار واضح است مثل همین بشارت و مراد برخی نیز به کمک سایر بشارتها روشن می شود در این قسمت به برخی از این بشارتها اشاره می کنیم.   

 

  مسیحیان پاسخی به این آیات ندارند مگر اینکه ادعا کنند که این آیات در مورد حضرت مسیح(ع) است، که در بندهای 3 و ۴، به خوبی باطل بودن این ادعا ثابت شده است.

 

   همچنین گاهی مسیحیان ادعا می کنند که پیامبر مورد نظر در اشعیا۴۲، یک دین جهانی دارد، ولی دین حضرت محمّد(ص) جهانی نبوده است!! در پاسخ به این ادعایشان نیز عرض میکنیم که برعکس ادعای ایشان، دین حضرت محمّد(ص) از همان ابتدا جهانی بود، خطاب قرآن هرگز با عرب نیست، بلکه با عبارت "یا ایها الناس"(ای مَردم) نشان میدهد که خطابش به تمامی مردم است؛ ضمن اینکه نامه هایی که حضرت محمّد(ص) به سردمداران حکومتهای کشورهای دیگر از جمله ایران و روم شرقی(بیزانس) فرستادند، به خوبی نشان میدهند که دین حضرت محمّد(ص) دینی جهانی بوده است. ضمن اینکه حضور افراد غیر عرب در بین اصحاب پیامبر مثل بلال حبشی و سلمان فارسی و ... به خوبی نشان میدهد که اسلام به مردم خاصی تعلّق ندارد و دینی جهانی میباشد.

 

 

 

ج)پاراکلیتوس، موعود حضرت عیسی مسیح(ع)

 

حضرت عیسی مسیح(ع) پیش از عروج به آسمان از آمدن فرد دیگری که در متن یونانی «پاراکلیتوس» و در ترجمه سریانی  «فارقلیطا» خوانده شده است بشارت می دهد، که پس از او خواهد آمد.  این بشارت در انجیل یوحنّا باب 14، در آیه 16،  ذکر شده است که به نقل از حضرت عیسی(ع) میگوید:

 

«و من از پدر خواهم خواست و او مدافع(=پاراکلیتوس) دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد.»

 

  همان طور که می بینید حضرت عیسی مسیح، یاران خود را به آمدن پاراکلیتوسی دیگر، بشارت می دهد که این کلمه در ترجمه های فارسی مسیحیان از انجیل یوحنّا به «تسلی دهنده»، «مدافع» و امثال اینها ترجمه شده است.  این آیه و توضیحاتی که حضرت عیسی مسیح در ادامه سخنان خویش در مورد او خواهد داد، نشان میدهد که به احتمال زیاد اینجا حضرت عیسی مسیح(ع) به حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

 

  چنانکه ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن، جلد 3، صفحه 708 می گوید مانی و منتز که پیش از حضرت محمّد(ص) بودند، ادعا کرده اند که همان فارقلیطای موعود هستند و این امر نشان می دهد که مسیحیان تا قرنها منتظر این فارقلیطا بوده اند و بخاطر همین انتظار نیز افرادی مثل مانی و منتز فرصت پیدا کردند که خود را فارقلیطا معرفی کنند. این امر نشان می دهد که مجامع مسیحیت در پیش از اسلام منتظر این فارقلیطا بوده اند و لذا این که فارقلیطا یک پیامبر پس از حضرت عیسی(ع) است، تنها ادعای مسلمانان نیست.

 

 

  البته چنانکه حضرت عیسی(ع) در ادامه توضیحات در مورد فارقلیطا، به نقل از انجیل یوحنّا باب 16، آیه 7 می فرمایند، تا ایشان نرود، او نمی آید:

 

  «با اینحال، من به شما راست می‌گویم که رفتنم به‌ سود شماست. زیرا اگر نروم، آن مدافع(پاراکلیتوس) نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم او را نزد شما می‌فرستم.»

 

  این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطا یا پاراکلیتوس، بعد از حضرت عیسی(ع) خواهد آمد و لذا این آیه نشان می دهد که مسیحیان حقیقی باید منتظر موعود دیگری پس از حضرت عیسی(ع) باشند.

 

 

   از سوی دیگر انجیل یوحنّا در آیه 8 از باب 16، به نقل از حضرت عیسی(ع) در مورد فارقلیطا می فرماید:

 

  «و چون او آید، جهان را بر گناه و عدالت و داوری ملزم خواهد نمود.»

 

  این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطای موعود، حضرت محمّد(ص) است، زیرا بعد از حضرت عیسی(ع) هیچکس به اندازۀ آن حضرت در ملزم کردن به عدالت و داوری و خودداری از گناه تلاش نکرده است و نیز دعوت آن حضرت به این امر جهانی بوده است، چنانکه شاهان کشورها را نیز به راه حق دعوت کرده است و به سویشان نامه فرستاده است و این امر با «ملزم کردن جهانیان» سازگاری کامل دارد. البته اینکه با کمکاری و به بیراهه رفتن گروهی از مسلمانان، این هدف در ابعاد جهانی، تحقق نیافت، بحث دیگری است.

 

 

  همچنین انجیل یوحنّا در آیه 26 باب 15، به نقل از حضرت عیسی(ع) چنین نقل می کند:

 

  «امّا چون آن مدافع(پاراکلیتوس) که از نزد پدر برای شما می‌فرستم بیاید، یعنی روحِ راستی که از نزد پدر می‌آید، او خودْ دربارۀ من شهادت خواهد داد.»

 

  این آیه به شهادت دادن آن فارقلیطا به حقانیت حضرت عیسی(ع) اشاره دارد و ما می دانیم که حضرت محمّد(ص) بارها حضرت عیسی(ع) را تصدیق کردند و بسیاری از تهمتهای مسیحیان به آن حضرت را، از جمله اینکه ایشان خدا بوده و ادعای الوهیت داشته اند، نیز رد فرمودند. پس این آیه نیز نشانۀ دیگری از این امر به ما می دهد که موعود مورد نظر همان حضرت محمّد(ص) است.

 

 

   ضمن اینکه در آیه 13 باب 16 از انجیل یوحنّا، به نقل از حضرت عیسی مسیح(ع) چنین گفته شده است:

 

  «ولیکن چون او یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلّم نمی کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد.»

 

  اینکه او از خود سخن نمی گوید، به خوبی نشانگر پیامبر بودن، فارقلیطای موعود است، ضمن اینکه قرآن نیز در مورد حضرت محمّد(ص) می فرماید که او از روی هوا و هوس سخن نمی گوید، بلکه آنچه می گوید، وحی خداست بر او(سوره نجم، آیه های 4و3). در مورد خبر دادن او از اخبار آینده نیز بسیاری از حوادث آینده توسط حضرت محمّد(ص) پیشگویی شده است که این پیشگویی ها در کتب تاریخ و سیره موجود است.

 

 

  در ادامه حضرت عیسی(ع) به نقل انجیل یوحنّا باب 16، آیه 14، در مورد فارقلیطا می فرمایند:

 

«او مرا جلال خواهد داد زیرا که از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.»

 

  این آیه نیز تا حدود زیادی نشان می دهد که این بشارت مربوط به حضرت محمّد(ص) است، زیرا حضرت محمّد(ص) به راستی حضرت عیسی(ع) را جلال داد و حقایق فراوانی در مورد حضرت عیسی(ع) که به خاطر تحریفات به دست فراموشی سپرده شده بود، را بازگو فرمود. در حالی که قرآن و سخنان پیامبر خدا(ص) شأن و مقام بسیار والایی برای آن حضرت قائل هستند، طبق کتاب مقدس مسیحیان، آن حضرت ملعون شد(غلاطیان13:3) و بر روی صلیب گفت: خدای من، چرا مرا ترک کردی؟(متی46:27 و مرقس34:15) او یهودیان، را "سگ" خطاب می کند (متی6:7و26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیر یهودی، را رد کرد(متی15: 25-23) و تنها بعد از توهین به او، کمکش کرد. حضرت عیسی(ع) به روشی خشن به مردم حمله می کند و این حمله به خاطر این است که آنها در روز شنبه کار کرده اند(یوحنا15:2) حضرت عیسی(ع) در مثلی که راجع به خودش بود، گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ که‌ نخواستند من‌ بر ایشان‌ حکمرانی‌ نمایم‌، در اینجا حاضر ساخته‌ پیش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانید."(لوقا27:19) پس شاید بتوان گفت: حضرت محمّد(ص) کسی بود که این همه توهینی که مسیحیان به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند را نفی کرد و به راستی نام آن حضرت را جلال داد و حقایق فراوانی را در مورد آن حضرت بازگو فرمود.

 

 

  اما مسیحیان نیز در مقابل ساکت ننشسته، و شبهات زیادی را در مورد این بشارت مطرح می کنند:

 

 

  اولین شبهه این است که عیسی فرمود: «لیکن تسلی دهنده، یعنی روح‌القدس، که پدر او را به اسم من می‌فرستد، او همه‌چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه من به شما گفتم، به‌یاد شما خواهد آورد.»(یوحنا26:14) پس منظور از این تسلی دهنده یا مدافع، همان روح القدس است. در پاسخ عرض می کنیم:

 

  اوّلاً در مورد روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد، ما با این مشکلی نداریم، زیرا چنانکه جناب مستر هاکس مسیحی نیز در قاموس کتاب مقدّس در ذیل کلمۀ روح القدس اشاره می کند، روح القدس، هم به معنای روح پاک یا روح راستی است و هم به معنای ویژۀ آن چیزی که مسیحیان آنرا «روح القدس» می خوانند(یعنی اقنوم سوّم خدا که حضرت مریم را بدون داشتن شوهر باردار کرد) می باشد. حضرت عیسی(ع) هر چند اینجا کلمۀ روح القدس را به زبان می آورند، ولی در یوحنا13:16، یوحنا17:14 و یوحنا26:15 او را روح راستی می نامد، و به احتمال زیاد، مشخص می فرمایند که منظور معنای اوّل است و آن حضرت در این آیه خواسته اند به پاک بودن روح کسی که می آید، اشاره کنند. این تعابیر در کتاب مقدّس به کار رفته است، مثلاً در مورد حضرت یحیی(ع) گفته شده است که از شکم مادر پر از روح القدس بود(لوقا15:1) پس مشخص است که روح پاک حضرت یحیی(ع)، روح القدس خوانده شده است.

 

  ثانیاً در مورد روح القدس بودن کسی که حضرت عیسی(ع) از آمدنش خبر داده اند، جای شک زیادی وجود دارد: نخست اینکه حضرت عیسی(ع) طبق همین انجیل یوحنا در باب 16، آیه 7، می فرمایند رفتن من برای شما سودمند است، زیرا تا نروم فارقلیطا نزد شما نخواهد آمد! آیا این قابل قبول است که روح القدس از حضرت عیسی مسیح(ع) سودمندتر است؟ مشخص است که پاسخ منفی است. دوم اینکه انجیل یوحنّا در باب 16، آیه 8، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید او جهانیان را به عدالت و انصاف ملزم خواهد کرد، که چنانکه خود مسیحیان قبول دارند روح القدس نمیتواند کسی را به چیزی ملزم کند، از این گذشته طبق اعتقاد خود مسیحیان، روح القدس تنها به سراغ افراد خاصی می رود و نه تمام جهانیان. سوم اینکه انجیل یوحنا، باب 15، آیه 26، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید که او در مورد حضرت عیسی(ع) شهادت خواهد داد ولی هیچ کجا نداریم که روح القدس در مورد حضرت مسیح(ع) شهادتی داده باشد و نکتۀ دیگر اینکه طبق کتاب مقدس، شهادت باید حسی باشد، حال آنکه روح القدس قابل حس کردن نیست و او نیز با کسی حرف نمی زند و خود مسیحیان نیز می گویند که روح القدس را به صورت باطنی درک کرده اند، نه اینکه با او حرف زده باشند. چهارم اینکه انجیل یوحنّا، باب 16، آیه 7، نقل کرده است که حضرت عیسی مسیح(ع) می فرماید اگر من نروم او نمی آید، و این سخن حضرت عیسی(ع) نشان می دهد که فارقلیطا نمی تواند روح القدس باشد، زیرا روح القدس در زمان خود حضرت عیسی(ع) هم حضور داشت، برای مثال طبق انجیل متی، باب 3، آیه 17 و 16، وقتی آن حضرت را تعمید دادند، روح القدس(که اینجا روح خدا خوانده شده است) به شکل یک کبوتر آمد و بر آن حضرت قرار گرفت و گفت این است فرزند من که از او خشنودم و چندین جای دیگر در اناجیل هم می بینیم با وجود اینکه حضرت مسیح حضور دارد، روح القدس هم حضور دارد! پنجم اینکه حضرت عیسی(ع) طبق انجیل یوحنّا باب 14، آیه 29، چنین می فرماید: «و الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی که واقع گردد ایمان آورید» و اگر منظور روح القدس بود، این آیه معنی نداشت، زیرا حواریون پیش از این نیز به روح القدس ایمان آورده بودند. ششم اینکه در آیه 13 از باب 16 انجیل یوحنّا، حضرت عیسی(ع) می فرماید که او از خود حرف نمی زند، اینکه روح القدس که از دیدگاه مسیحیان(اعم از کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان) خداست، از خود حرفی نزند، فاقد معنا و مفهوم است، زیرا خدا هر چه بگوید از نزد خود می گوید. ضمن اینکه طبق باور خود مسیحیان روح القدس اصلا حرف نمی زند که بخواهد از نزد خودش سخن بگوید یا از نزد دیگری.

 

 

  شبهۀ دومی که مطرح می کنند این است که این روح مدافع به شاگردان عیسی داده شد(«شما» در آیۀ 16)، یعنی کسانی که شاهدان او خواهند بود... زیرا از ابتدا با او بوده اند(یوحنا27:15؛ رجوع کنید اعمال22:1؛ لوقا1:1,2). ولی همانطور که همه قبول دارند محمد یکی از حواریون عیسی نبود و از این رو نمی توانسته همان کسی باشد که عیسی او را با عنوان تسلی دهنده(paraclete) معرفی می کند. در پاسخ عرض می کنیم:

 

  با این برداشت باید مدافع مورد نظر یکی از حواریون باشد!! در حالی که حضرت عیسی می فرماید تا من نروم او نمی آید(یوحنا7:16) در حالی که حواریون همه پیش از رفتن عیسی(ع) حاضر بودند. فرد مورد نظر کسی است که بعد از رفتن حضرت عیسی(ع) می آید. حواریون و روح القدس همه پیش از رفتن حضرت عیسی(ع) حضور داشتند. البته اینکه میگوید منظور از شما در آیۀ 16، شاگردان عیسی(ع) است، نیز سخن باطلی است که در پاسخ به شبهات بعدی بطلانش را نشان می دهم.

 

 

 شبهۀ سوم این است که می گویند: مدافع یا تسلی دهنده ای که عیسی وعده داده بود می بایست «همیشه» با آنها بماند(آیه 16) ولی اکنون سیزده قرن است که محمّد برای همیشه چشم از جهان فروبسته است! بنابراین او به هیچ وجه ویژگی های خاص این تسلی دهنده را نداشت. عیسی به شاگردانش گفت: «...شما او(تسلی دهنده) را می شناسید...»(آیه 17) ولی حواریون عیسی محمد را نمی شناختند و نمی توانستند او را بشناسند زیرا او 6 قرن بعد به دنیا آمد. عیسی هم چنین به حواریونش گفت که تسلی دهنده «در شما» خواهد بود(آیه7). محمد نمی توانست «در» حواریون عیسی مسیح باشد، زیرا آنان 600 سال قبل از او می زیستند و اطلاعی از او نداشتند. همچنین تعلیمات آنان ارتباطی با تعلیمات محمد نداشت، بنابراین او نمی توانست حتی به مفهوم روحانی و تعالیمی «در» عیسی مسیح یا شاگردان او باشد.  در پاسخ عرض می کنیم:

 

  ابتدا باید عرض کنیم همانطور که بشارتها همیشه شامل بخشهای رازگونه، گنگ و پیچیده هستند که درک دقیق بشارت را مشکل می کند. این شبهات هم مربوط به بخش رازگونه و محتاج به تفسیر، از این بشارت است. حال با توجه به این مسئله پاسخ این شبهات را مطالعه کنیم:

 

  اوّلاً در مورد اینکه حضرت محمّد سیزده قرن است که چشم از جهان فروبسته اند و این با «همیشه» با ما بودن ایشان در تضاد است، باید عرض کنیم که حضور فیزیکی حضرت محمّد(ص) اهمیت ندارد، مهم دین ایشان است که از زمان خودشان تا به حال با ما بوده است. پس با این حساب آن تسلی دهنده به واسطۀ دین اسلام همیشه با ماست، یا به عبارت دقیقتر حضرت محمّد(ص) در دلهای ما زنده است.

 

  ثانیاً در مورد اینکه حضرت محمّد(ص) شش قرن بعد از حواریون بودند پس آنها نمی توانستند او را بشناسند؛ این مشکل از اینجا ایجاد میشود که مسیحیان خیال می کنند منظور از «شما» الزاماً باید حواریون باشد و حضرت عیسی(ع) همیشه وقتی می گوید «شما» منظورش حواریون یا کسانی که در حضورش بودند است، امّا اینطور نیست. حضرت عیسی(ع) در متی64:26، در مورد بازگشت خود به کسانی که در حال محاکمه اش بودند فرمود: «به شما می گویم بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوّت نشسته، بر ابرهای آسمان می آید» خب مسلّم است که تمام کسانی که آن زمان بودند، مرده اند و دو هزار سال هم گذشته است و حضرت عیسی(ع) بازنگشته است، پس منظور حضرت عیسی(ع) از «شما»، مخاطبین سخنش در زمانهای بعد است و نه کسانی که آنجا حضور داشتند. به همین شکل منظور حضرت عیسی از «آمدن تسلی دهنده برای شما» آمدن تسلی دهنده برای مخاطبین سخنانشان است.

 

  ثالثاً شناختن حضرت محمّد(ص)، برای حواریون هم ممکن بود، زیرا آنها بخاطر بشارت تورات(تثنیه18:18) و سایر بشارتهای عهد عتیق باید در انتظار پیامبری مثل موسی می بودند که از میان اعراب ظهور خواهد کرد. شناختن او از طریق نشانیهایی که پیامبران و حضرت مسیح(ع) داده بودند، برای حواریون نیز ممکن بود، هر چند حواریون در زمان حضرت محمّد(ص) زنده نبوده باشند.

 

  رابعاً در مورد ناسازگاری تعلیمات حواریون با تعلیمات حضرت محمّد(ص) نیز این ادعای نویسنده است، و ما می توانیم نشان دهیم که نوشتجات حواریون نیز تضادی با تعلیمات حضرت محمّد(ص) ندارد. چیزی که با تعلیمات حضرت محمّد(ص) ناسازگاری دارد، تفسیرهای کلیسا از تعالیم حواریون است.

 

  خامساً  در مورد حضور حضرت محمّد(ص) «در» افراد، هم باید عرض کنیم که ایشان به واسطۀ تعالیمشان در درون ما حضور دارند و به اصطلاح حضرت محمّد(ص) در دل ما مسلمانان زنده هستند. لازم به ذکر است که این ادبیات که «او در شما خواهد بود»، امری متواتر در کتاب مقدّس است، و بیشتر به معنای اثر گرفتن است، مثلاً «در مسیح شاد بودن» که مسیحیان زیاد به کار میبرند، معنایش است که در اثر لطف مسیح شاد باشید.

 

 

شبهۀ چهارم این است که می گویند: عیسی به صراحت تأکید نمود که آن تسلی دهنده «به نام من» یعنی نام عیسی فرستاده خواهد شد(یوحنا26:14) ولی هیچ مسلمانی این را قبول ندارد که محمد توسط عیسی و به نام عیسی فرستاده شده باشد. در پاسخ عرض می کنیم:

 

  حضرت عیسی(ع) در اینجا نفرموده است که «او توسط من فرستاده خواهد شد»، بلکه طبق متن آیه در ترجمۀ فارسی مسیحیان، چنین آمده است: «پدر(=خدا) او را به نام من می فرستد». پس پیامبر مورد نظر کسی است که «به نام مسیح» می آید و نه توسط ایشان، ولی به نام مسیح آمدن یعنی چه؟

 

 آیا به نام مسیح(ع) آمدن یعنی تأییدگر مسیح(ع) بودن؟ اگر به این مفهوم باشد، حضرت محمّد(ص) نیز تأییدگر مسیح(ع) بود، پس می تواند فرد مورد نظر این بشارت باشد. آیا به نام مسیح(ع) بودن یعنی سخنانش مثل سخنان مسیح(ع) باشد؟ اگر به این معنا باشد نیز حضرت محمّد(ص) سخنانش مثل سخنان حضرت مسیح(ع) بود و لذا میتوان گفت که حضرت محمّد(ص) فرد  مورد نظر است.

 

  بعید است «به نام مسیح آمدن» معنای دیگری داشته باشد، مگر اینکه بخواهیم مثل برخی دوستان مسیحی، سخن حضرت مسیح(ع) را تحریف کنیم و بگوییم، حضرت عیسی(ع) فرموده است که این فرد را خودش خواهد فرستاد!!! در حالی که این ادعا اوّلاً با نص صریح آیه که با کمال صراحت میگوید که پدر(=خدا) او را خواهد فرستاد، در تضاد است، و ثانیاً با سخنان دیگر حضرت عیسی(ع) که تأکید می کند هیچ کاری را از خود نمیک ند بلکه به آنچه خدا به او آموخته است، سخن می گوید(یوحنا28:8) در تضاد است؛ چگونه وقتی حضرت عیسی(ع) از خود کاری نمی کند، می تواند فرستندۀ پیامبری به سوی مردم باشد؟ لازم به ذکر است که چنانکه حضرت عیسی(ع) در ابتدای این بشارت می فرماید، او فقط از پدر خواهش خواهد کرد تا پاراکلیتوس دیگری برایشان بفرستد(یوحنا16:14)، عمل حضرت عیسی(ع) فقط در حد یک درخواست است، و فرستنده خود خدا است که در عهد جدید، پدر خوانده میشود. پس اگر هم حضرت عیسی(ع) بگوید می روم و او را می فرستم، طبق فرمایش خودشان، تنها در حد درخواست کردن از خدا، برای وقوع این امر، در فرستاده شدن این پیامبر نقش دارند.

 

 

شبهۀ پنجم این است که می گویند: «تسلی دهنده» که عیسی وعده فرستادن او را داد «از خود سخن نمی گوید»(یوحنا13:16) ولی محمد بارها در قرآن به خود شهادت داده است. به عنوان مثال در سوره احزاب آیه 40، محمد در مورد خود می گوید: «محمد رسول الله و خاتم الانبیاء.» در پاسخ عرض می کنیم:

 

اولاً قرآن نوشتۀ حضرت محمّد(ص) نیست. ما این را فقط به خاطر اینکه ثابت می کنیم قرآن سخن خداست نمی گوییم. هر کس ادبیات احادیث صحیح و متواتر که از پیامبر رسیده است را با ادبیات قرآن مقایسه کند، به راحتی خواهد فهمید که سبک، لحن و ادبیات قرآن، با سبک و لحن و ادبیات موجود در سخنان پیامبر بسیار متفاوت است.

 

  ثانیاً «از خود سخن نمی گوید» یعنی چه؟ یعنی دربارۀ خودش حرف نمی زند؟! این برداشت بدترین برداشت ممکن است و بسیار دور از عقل است، زیرا وقتی از پیامبر می پرسند تو که هستی؟ او باید خودش را معرفی کند و اگر قرار باشد دربارۀ خودش سخنی نگوید چگونه مردم او را بشناسند؟ چگونه به پیامبری ایمان بیاوریم که حتی خودش هم به حقانیت خودش شهادت نداده است؟! پس این برداشت بسیار باطل و به دور از عقل است. برداشت صحیح از سخن جضرت مسیح(ع) این است که بگوییم منظور این است که «او از پیش خودش سخن نمیگوید». این برداشت هم صحیح و هم منطقی است. یک پیامبر نباید حرفهایی که دلش می خواهد، را به مردم بزند، بلکه باید سخن خدا را منتقل کند، حضرت محمّد(ص) چنین بودند. نیازی نیست ما به سخنان حضرت محمّد(ص) اشاره کنیم، زیرا خود قرآن در سورۀ نجم، در آیات 3 و 4 می فرماید که او «از روی هوا و هوس سخن نمی گوید، بلکه هر چه میگوید وحی نازل شده، است.» پس حضرت محمّد(ص) به خوبی با این سخن حضرت عیسی(ع) همخوانی دارند.

 

 

 شبهۀ ششم این است که می گویند: یکی از رسالتهای تسلی دهنده این است که عیسی مسیح را جلال بدهد(14:16). اما اگر اسلام درست می گوید و محمد برتر از عیسی و آخرین پیامبران و به قول معروف «خاتم الانبیاء» است، در این صورت او عیسی را که پیش از او آمده و به عبارت دیگر در مرتبه پایینتری قرار دارد، جلال نمی دهد. پاسخ می دهیم:

 

  بله، مقام عرفانی پیامبر اسلام برتر از حضرت عیسی(ع) هست، ولی خب این به معنای جلال ندادن به حضرت عیسی(ع) نیست. یک پیامبر می تواند از پیامبر دیگری پیش از خود، برتر باشد، ولی در عین حال او را جلال دهد. آیا غیر از این است که پیامبر اسلام(ص)، حضرت عیسی(ع) را جلال داد و تهمتهای مسیحیان بر او را زدود؟ نسبتهایی که کتاب مقدّس به حضرت عیسی(ع) می دهد را بالا ذکر کردیم، و اکثر مسیحیان میگویند که ایشان ادعای خدایی کرده است، و با این سخن او را تا سر حد یک طاغوت کفرگو، مثل فرعون و نمرود پایین می آورند، و این اسلام و پیامبر بزرگوارش هستند که این تهمتها را از چهرۀ حضرت عیسی(ع) می زدایند. پس به راستی حضرت محمّد(ص) به راستی مسیح را جلال داد.  بد نیست آیات قرآن در مورد مسیح را بخوانید.

 

  ضمن اینکه حضرت عیسی(ع) نیز با بیان اینکه رفتنشان سودمند است زیرا تا نروند، تسلی دهنده نمیاید(یوحنا7:16)، به طور غیرمستقیم نشان داده اند که کسی که میاید از ایشان برتر است و این فقط سخن ما نیست. آیا مسیحیان سخنان مسیح را نیز رد میکنند؟

 

 

 شبهۀ هفتم این است که می گویند: عیسی مسیح به صراحت بیان کرد که تسلی دهنده «بعد از اندک» ایامی خواهد آمد(اعمال5:1) در حالی که تا 600 سال بعد خبری از آمدن محمد نشد. پس «تسلی دهنده»، کسی غیر از روح القدس نیست که بعد از مدت کوتاهی یعنی درست چند روز بعد از عید پنطیکاست آمد(اعمال5:1 و باب2) در پاسخ می گوییم:

 

  حضرت عیسی(ع) در اعمال5:1 در مورد آمدن تسلی دهنده سخن نمی گوید، بلکه در مورد آمدن «روح القدس» سخن می گوید و این ربطی به پیشگویی پاراکلیتوس ندارد، پس اصلاً حضرت عیسی(ع) از آمدن پاراکلیتوس «بعد از اندک ایامی»، سخنی نگفته اند. بلی، حضرت محمّد(ص) 600 سال بعد آمدند و نه چند روز بعد، ولی سخن حضرت عیسی(ع) در مورد «روح القدس» بود که فرمودند که بعد از اندک ایامی خواهد آمد و حواریون را تعمید خواهد داد، و این سخن در مورد پاراکلیتوس نبود.

 

  در مورد اینکه تسلی دهنده در یکی از آیات «روح القدس» خوانده شده است، نیز در بالا توضیح دادیم.

 

 

نتیجه گیری

 

  با توجه به توضیحات و تفصیلات فوق، به نظر می رسد که یک مسیحی یا یک یهودی، در صورت منصف بودن، با دلایلی که ذکر شد، می تواند به پیامبری حضرت محمّد(ص)، ایمان پیدا کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 23:32

 

مقدمه

 

  پیش از شروع این نوشتار باید به دو نکته اشاره کنم:

1. این نوشتار، نقدی بر کتاب ناپلئون هیل، با نام مشابه این متن نیست.

2.در این نوشتار نمی خواهم بگویم فقر خوب است، یا ثروت بد است. درست بخوانید تا درست متوجه شوید!

 

 

پولدار شدن یک حق است، یا یک وظیفه؟

 

  حتماً شما هم بارها جملاتی شبیه این را شنیده اید که «پولدار شدن، حق شماست» یا «اگر فقیر هستید خود شما مقصر هستید» و...، همچنین کتابهای موفقیت، تحسینهایی که از صبح تا شب پیرامون انسانهای پولدار می شنوید، آرزوهای دور و درازی که در سر دارید یا خانواده و کسانی که دوستشان دارید یا دوستتان دارند در سرتان می اندازند، مستندها و فیلمها و سریالهایی که زندگی پر از تجمّل و اشرافی گری را تبلیغ می کنند، همه و همه پولدار شدن را به عنوان یک هدف بسیار ارزشمند، به شما و سایر اعضای جامعه معرفی می کند! مضحک این است که برخی حتی وقتی می خواهند از ایثارگری و کارهای خیرخواهانه، سخنی بگویند از کمکهای «پولدارترینها» به فقرا سخن می گویند!

 

  اگر کمی دقت کنید، متوجه می شوید که در جامعۀ «طمع زدۀ»  امروزی، پولدار شدن شما، نه یک حق، بلکه یک وظیفه است! شما اگر پولدار نباشید و برای پولدار شدن زور نزنید، بدون شک به «بی عرضگی» محکوم خواهید شد، توسّط خانواده، دوستان و فرزندانتان! زنان بسیاری بر سر شوهران، و کودکان بسیاری بر سر پدر و مادرشان غُر می زنند و زندگی مرفه دوستانشان را به رخ می کشند، در حالی که برای نیازهای اوّلیۀ زندگی مشکلی ندارند، هم سقفی بالای سرشان است، و هم به نان شب محتاج نیستند، نه سرمای زمستان آزارشان می دهد و نه گرمای تابستان؛ ولی چه می شود کرد که وقتی زندگی مرفه دوستانشان را می بینند، غبطه می خورند و آرزو می کنند که وضع بهتری داشتند و وقتی آرزویشان تحقق نمی یابد، چه کسی را بی عرضه می نامند؟! چِشم و هم چشمیهای خانمها هم که جای خود را دارد.

 

  پس در وهلۀ اوّل بیایید از جملات درستی استفاده کنیم: در جوامع امروزی، پولدار شدن، برای شما یک حق نیست، بلکه یک وظیفه است! اگر هم حق باشد، باید اینطور توصیف شود: پولدار شدن شما، حقّ کسانی است که سرپرستی آنها را به عهده دارید و به اصطلاح به آنها خرجی می دهید! و البته وای به روزی که خود شما، شخصیتاً حریص باشید، و پولدار شدن را بر خود تکلیف نمایید.

 

 

آنچه می گویند، و آنچه نمی گویند!

 

  در کتابهای موفقیت، در سخنرانیهای انگیزشی، در سخنان اطرافیان پیرامون افراد پولدار، شما همیشه با داستان افراد بلند همتی روبرو می شوید که مانند مورچه ای که می خواهد دانه ای را از دیواری بالا ببرد، و بارها می افتد و دوباره از نو شروع می کند، به قلۀ موفقیت رسیده اند! معمولاً با میلیاردرها آشنا می شوید: بیل گیتس، استیو جابز و امثال اینها! داستانهایی که می خواهند به شما نشان بدهند که یک انسان سابقاً دون پایه، توانسته به جایی برسد که حال رؤسای سابقش باید در برابر کارمندانش تعظیم کنند!

 

  چیزی که معمولاً در این داستانها از قلم می افتد، داستانهای سقوط است! این داستانها مثل تبلیغات بازرگانی هستند: برندگان قرعه کشی بانک را نشان می دهند، ولی بازندگانی را که تعدادشان به مراتب از برندگان بیشتر است، به شما نشان نمی دهند! این داستانها و این کتابها، انسانهای بسیاری را که مثل بیل گیتس و استیو جابز سعی کردند با خلاقیت و تلاش شبانه روزی، به موفقیت برسند و نتوانستند و سقوط کردند، نشان نمی دهند! سعی می کنند این حقیقت را پنهان کنند که در فضای رقابتی که بین افراد طمّاعی که «می خواهند پولدار شوند،» صعود یک یا چند نفر، به معنای سقوط سایرین است! اگر قرار باشد که هر کسی بتواند سیستمی بسازد و در سطحی که بیل گیتس و استیو جابز فروختند، بفروشد، در واقع بیل گیتس و استیو جابز هرگز افراد موفقی محسوب نخواهند شد، حتی پولدار هم دانسته نخواهند شد!

 

  مدیران ارشد، در بین کارمندان فعال در یک واحد سخن می گویند که «ما به دنبال افراد لایق برای مدیریت هستیم، ولی خود شما هستید که ضعیف عمل می کنید و خودی نشان نمی دهید!» ولی دروغ می گویند! ببخشید که با این صراحت می گویم! اینجا میز مذاکره نیست و خبری از پل طلایی برای دروغگوها نیست! دروغگوها باید در باتلاق دروغشان فرو بروند. کسی که به کارمندان یک واحد این دروغ را می گوید، این حقیقت را پنهان می کند که یک واحد، فقط یک سرپرست می تواند داشته باشد و سایرین باید زیردست او باشند، هر چند که بسیار هم تلاش و کوشش کنند و زندگی خود را نیز وقف کار نمایند. اگر هم کسی بگوید: «خب اگر اینجا قدرتان را نمی دانند می توانید بروید و در جاهای دیگر مشغول شوید» دروغ دیگری است، زیرا «جاهای دیگر» هم از کارمندانی که خودشان را برای رسیدن به پست مدیریتی خفه می کنند، خالی نیست! در هر یک از آن «جاهای دیگر» نیز از بین تمام کسانی که برای سرپرستی و مدیریت تقلا می کنند، فقط یک نفر بر کرسی مورد نظر خواهد نشست! البته در محیطهای کار ممکن است شما با این تصور روبرو شوید که مدیرها به راستی بیشتر از کارمندان زیر دستشان کار می کنند! ولی دقت کنید که وقتی تمامی عوامل انگیزشی به مدیر داده می شود، حقوق بیشتر، جای بهتر، احترام بیشتر و مانند اینها، کاملاً طبیعی است که مدیر با انرژی بیشتری کار و کوشش کند، به خصوص که گذشته از عوامل انگیزشی بیشتر، ترس از اینکه این عوامل انگیزشی را از دست بدهد نیز، مزید بر علت می شود!

 

  آری! قلۀ کوه را نگریستن بدون توجه به بخش عظیمتر کوه که از دامنه تا قله قرار دارد، خودفریبی است!

 

 

پولدار می شویم تا زندگی کنیم، یا زندگی می کنیم که پولدار شویم؟

 

  حقیقت دیگری که معمولاً از نظرها دور می ماند، این است که افرادی که به پولدار شدن می اندیشند و با حرص و طمع برای رسیدن به آرزوهای مادّی خود، تقلّا می کنند، معمولاً بخش اعظم زندگی خود را نیز در حال جمع کردن پول برای خریدن خانه، و ماشین و ویلا و سفرهای اعیانی صرف می کنند! در اکثر مواقع، این افراد ماشین خوب، خانۀ خوب و امکانات خوبی دارند، ولی این امکانات خوب، معمولاً توسط خانوادۀ آنها مورد استفاده قرار می گیرد، زیرا خودشان در حال تقلا برای رسیدن به چیزهای بهتر هستند!

 

  به قول یکی از سخنرانانی(!) که در زمینۀ همین راههای پولدار شدن، داد سخن سر می دهد، مدیرها فرصتی برای سفرهای تفریحی ندارند، ولی خانواده هایشان از این سفرها بهره مند می شوند!

 

  به راستی فرق این افراد با کسی که دچار اعتیاد به رایانه یا اینترنت و شبکه های اجتماعی است، چیست؟ تنها تفاوت این است که این افراد، از خانوادۀ خود اعتراض کمتری به دلیل پولدار بودن دیگران می شنوند! البته معمولاً اعتراض همسرانی که از چسبیدن همسر به پول و بی توجهی به خانواده شاکی هستند، کم و بیش شنیده می شود!

 

  به راستی باید از خود بپرسیم که آیا این افراد «زندگی می کنند»؟ آیا قدر جوانی خود را می دانند؟ آیا فقط چند ساعت در تعطیلات آخر هفته، برای تفریح و آسایش و استراحت، کافی است؟ بگذریم که بسیاری از این افراد، حتی در ساعات تعطیلی نیز، از طریق موبایل و ایمیل، در حال تقلا برای کسب پول هستند. آیا این ثروتی که قرار است که در روز بازنشستگی از آنها استفاده کنیم، قرار است جایگزین آن شادیهای جوانی باشد که در زمانهای سر و کله زدن برای پول در آوردن، حرام کردیم؟ به راستی، آیا مطمئن هستیم که به بازنشستگی می رسیم؟ آیا مطمئن هستیم که روزی مثل میلیونها انسان مشابه خودمان که تلاش کردند و در برخورد با بحرانها، تمام دارایی خودشان را از دست دادند، با ورشکستی وارد بازنشستگی نمی شویم؟ آیا زندگی بر اساس آرزوهای دنیوی، به راستی، ارزشمند است؟

 

آیا تمام زندگی مادیات است؟

 

  وقتی می پرسم «آیا تمام زندگی مادیات است؟»، منظورم از مادیات، تمام مادیات است! حتی تفریحات دنیوی که افرادی که به دنبال میلیاردر شدن هستند، از بخش اعظم آن چشمپوشی می کنند، مادی هستند. پس این سؤال من، به صورت معکوس، متوجه کسانی نیز که بخش اعظم زندگی خود را صرف، خوشگذرانی و تفریحاتی دنیایی می کنند، می شود.

 

من به عنوان کسی که مسلمان است، چگونه می توانم بخش اعظم زندگی خود را وقف پول در آوردن کنم، در حالی که معتقد هستم که این دنیا، گذشته از اینکه مزرعۀ آخرت است و نه چیزی بیشتر؛ زندگی دنیا، کسر ناچیزی از کلّ حیات ماست، با توجه به حیات ابدی آخرت، و در یک کلام، به تعبیر قرآن: «زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است... و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست»(حدید:20)

 

  به راستی، آیا من به عنوان یک مسلمان، نباید بخش اعظم وقت خود را به اندیشیدن به خدا و جهان، و یافتن راه راستی و کسب کمال اخروی، بگذرانم؟ آیا نباید بیشتر از آنکه به فکر ساختن خانۀ سست دنیایی خود باشم که به هر حال روزی باید آنرا بگذارم و بروم، به فکر ساختن خانۀ ابدی اخروی خود باشم؟ و عجیب است، که این افراد وقتی با این سخنان روبرو می شوند، این سخنان را حمل بر خشک مقدس بودن می کنند! اینکه بگوییم بیشتر از زندگی موقت خود، برای زندگی دائمی اخروی خود، تلاش کنید، آیا خشک مقدس بودن است؟ آیا عقل چنین دستوری نمی دهد؟ برخی دیگر از این افراد هم که ذهنشان، همه چیز را به صورت صفر و صد می بیند، این سخن ما را به معنای ترک دنیا می گیرند! ما نمی گوییم دنیا را ترک کنید، نمی گوییم برای کسب روزی، تلاش نکنید، بلکه می گوییم برای متاع موقت و از دست رفتنی دنیا، اینقدر حرص نزنید، و این دنیا شما را از آخرت غافل نکند!

 

  من به راستی از افرادی که از لحظه ای که بیدار می شوند، تا لحظه ای که می خوابند، در حال تلاش برای پول در آوردن هستند، سؤال می کنم که آیا با دلایل منطقی اثبات خدا آشنا هستند؟ آیا می توانند نبوت رسول خدا و اعجاز قرآن را با بیانی منطقی و معقول توضیح بدهند؟ آیا برای یافتن پاسخ شبهاتی که در ذهنشان ایجاد شده است، تلاش کافی کرده اند؟ مگر ما نباید در مورد اصول اعتقادی خود، به یقین برسیم؟ جالب این است که برخی از این افراد هم، به مبانی اصلاً مطمئن نیستند، و به شدت هم شک دارند(البته خطاب من اصلاً به آن معدودی که ممکن است از دین خارج شده باشند نیست، و قرار هم نیست آنها مخاطب مطالب بنده باشند) اتفاقاً این افراد باید تلاش بیشتری برای رسیدن به حقیقت بکنند و به صورت شبانه روزی به تحقیق در مورد دلایل و براهین دینی بپردازند، ولی افسوس که اکثراً سعی می کنند با اندیشیدن به دنیا و از جمله راههای پولدار شدن، خود را از این فکرها خلاص کنند!

 

 البته تمامی این افراد نیز، از خدا و دین غافل نیستند، و برخی از این افراد را می بینیم که علیرغم مشغولیت شدید به کسب پول، نمازشان هم ترک نمی شود و هر طور شده، به واجبات دینی می پردازند، و عملاً حداقلها را حفظ می کنند، در مورد این افراد هم دو ایراد وجود دارد: ایراد کوچکتر این است این افراد برای دنیا به دنبال حداکثرها هستند و برای آخرت به دنبال حداقلها، و این کار منطقی نیست. و ایراد دوم را که ایراد بزرگتر است، در ادامه عرض می کنم.

 

 

حرص و طمع برای دنیا، به خودی خود صفتی منفی است!

 

  چیزی که معمولاً در تشویق ما به سوی پولدار شدن، زیاد به گوش می رسد، این است که ما می توانیم از راهی اخلاقی پولدار شویم و پولدوست بودن الزاماً به معنای دوری از اخلاق نیست. البته در اخلاق سکولار و از عاری از حقایق دینی، همینطور است، زیرا در اخلاق سکولار، اعتنایی به خدا، عقاید دینی و حیات پس از مرگ نمی شود، ولی از نگاه دین خدا، اینطور نیست که اگر شما بدون آسیب زدن به دیگران، برای کسب پول حرص و طمع به خرج بدهید، بااخلاق دانسته شوید.

 

  از نگاه دین، خود حرص و طمع، حتی اگر شخص را به کسب پول از راههای غیرمشروع واندارد، یک رذیلۀ اخلاقی است:

قرآن کریم، در آیه ۹۶ سورۀ بقره، از میل شدید قوم یهود به زندگی طولانی در دنیا با تعبیر سرزنش آمیز «اَحْرَصَ النّاسِ علی حَیوةٍ» (حریص ‌ترین مردم بر زندگی) یاد کرده است.

  از رسول خدا(ص) نیز روایت شده است که فرمودند: «از حرص بپرهیزید که پیشینیان شما در نتیجه حرص هلاک شدند، حرص آنها را به بخل وادار کرد و بخیل شدند. به قطع رحم وادار کرد و قطع رابطه کردند با خویشاوندان. به بدى وادارشان کرد و بدکار شدند.» (نهج الفصاحه، ص 353، ح992)

  و از حضرت علی، روایت شده است که فرمودند: «براستى که دنیا آدمى را به کلّى سرگرم خود مى سازد و دنیاپرست به چیزى از آن نرسد، مگر آن که باب حرص و شیفتگى به آن بر رویش گشوده شود و به آنچه از این دنیا دست یافته اکتفا نمى کند تا در پى چیزى که بدست نیاورده نرود.» (نهج البلاغه؛ ص423، نامه 49) و همچنین از ایشان روایت شده است که فرمودند: « ذلیل ترین مردم، کسى است که طمعکار، حریص و وسوسه گر باشد.» (تصنیف غررالحکم و درر الکلم، ص 295، ح 6618)

  و از امام حسین روایت شده است که فرمودند: «نه خوددارى از حرام و ناپسند، مانع روزى مى شود، و نه حرص روزىِ بیشتر مى آورد، که روزى تقسیم شده و اجل حتمى است و حرص به سوى گناه مى کشد.»(اعلام الدین، ص428)

  و از امام صادق روایت شده است که فرمودند: «حریص از دو خصلت محروم شده و در نتیجه دو خصلت را با خود دارد: از قناعت محروم است و در نتیجه آسایش را از دست داده است، از راضى بودن محروم است و در نتیجه یقین را از دست داده است.» (خصال، ص69 - وسائل الشیعه، ج16 ، ص20 ، ح20856) و در روایت دیگر است که فرمودند: «ریشه های کفر سه چیز است: حرص و بزرگ منشی نمودن و حسد ورزیدن.» (کافى، ج2، ص289، ح1 – امالی صدوق، ص419 – خصال، ص90)

 

نتیجه گیری

 

  اگر هم پولدار شدن و میلیاردر شدن، حق ما باشد، این حق از آنجا که با دشواری بسیار تحقق می یابد، و باعث غفلت ما از آخرت و زندگی اخروی، و افتادن به دام حرص و طمع می شود، و حتی در زندگی دنیوی هم ما را گرفتار، و از شادیهای عادی زندگی محروم می کند، حقّی نیست که به راستی ارزش زیادی داشته باشد تا بخواهیم کسبش کنیم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنج‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 21:28

  کسانی که به راستی باید آنها را یزیدیان زمان خواند، سعی می کنند، با تمسّک به هر نوع فریبکاری، مردم ایران را با اهل بیت عصمت و طهارت دشمن کنند. در زیر یکی از این شبهه سازیها را می خوانید. از شما دعوت می شود که بعد از خواندن شبهه، پاسخ را تا آخر و به صورت دقیق بخوانید:

 

شبهه:

متنی در کتاب سفینه البحار نوشته حاج شیخ عباس قمی صفحه 164 از قول حسین بن علی آمده است:  که ترجمه آن چنین است:

ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهترو بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانی ها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشان را به فروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.

 

پاسخ:

  به نظر می‌رسد تهیه کنندگان و منتشر کنندگان این مطالب اهداف خاصی را دنبال کرده، شتابزده در صدد ایجاد شکاف و تفرقه میان مسلمانان هستند. در این راه حاضرند دست به هر کاری بزنند و هر تحریفی را انجام دهند.

 

اولاً پیش از ترجمه و توضیح متن حدیث مورد پرسش، یادآوری این نکته ضروری است که در مطالب نقل شده، اشتباهات و تحریفات متعددی صورت گرفته که به اختصار از این قرار است:

الف) ترجمه، اشتباهات فراوانی دارد که در مقایسه با ترجمه صحیح معلوم می‌شود.

ب) قسمت «بیان» به بعد که در متن عربی آمده، کلام امام(ع) نیست و توضیح روایت است که نویسنده کتاب با ذکر این جمله وارد توضیح روایت شده و «بیان» به معنای توضیح است، در حالی که مترجم شبهه ساز، جمله «بیان» را این گونه معنى کرده که «روشن است که...» و به امام نسبت داده است!

ج) روایت از امام صادق(ع) است که به اشتباه به امام حسین(ع) نسبت داده شده است! کسی که اندک آشنایی با روایات داشته باشد، می‌داند که مراد از «ابی عبدالله» در روایات به صورت مطلق، امام صادق(ع) است، نه امام حسین(ع(.

د) قسمت پایانی متن فوق [از جمله: «سوء رأی الثانی» به بعد] رفتار خلیفه دوم با اسیران فارس نقل شده که مترجم این بخش را هم به عنوان حدیث از امام حسین نقل کرده، از همه بدتر این که بخشی از آن را حذف کرده که مربوط به ادامه نقل است. ادامه این نقل اعتراض امیرالمؤمنین علی(ع) است به رفتار خلیفه دوم. حضرتش خطاب به خلیفه دوم می‌فرماید: «پیامبر فرموده کریمان هر قومی را احترام کنید، هرچند مخالف با شما باشند. این جماعت عجم حکیمان و کریمان هستند که آغوششان را با تسلیم به روی ما گشوده و اسلام را قبول کرده‌اند و من حق خودم و بنی هاشم را از آنان بخشیدم.»

ابتدا ترجمه غلط و مغرضانه ای که از این حدیث شده است می آوریم و سپس ترجمه صحیح ان را ذکر می کنیم تا تفاوت این دو ترجمه روشن شود.

در ترجمه ایشان آمده است: «ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست. ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا بفروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»

هم چنان که در این ترجمه ملاحظه می کنید:

 اولا کلمه عجم به ایرانی ترجمه شده است که این نوع ترجمه در نوع خودش بی نظیر است زیرا هیچ لغت شناسی تا به حال عجم را به ایرانی ترجمه نکرده است. در مورد معنای واژۀ عجم در پایین توضیح خواهیم داد.

ثانیا عبارت «روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست...» جزء حدیث نیست و به عنوان شرح وتوضیح نویسنده کتاب نسبت به حدیث می باشد ولی ایشان فکر کرده است که جزء حدیث است و همه را یک جا ترجمه کرده است.

اما ترجمه صحیح حدیث این است که: "امام صادق(ع) فرمود: «ما قریش هستیم و شیعیان ما عرب هستند و دشمنان ما عجم»"! و قسمتی که بعد از آن آمده، و شبهه ساز آن را با «روشن است که...» مطرح می کند، جزئی از حدیث نیست و سخنی است که کاتب نوشته است، و البته نظر نویسندۀ کتاب مناقب هم نیست و چنانکه در ادامه توضیح خواهیم داد، در اینجا نیز این شبهه ساز محترم(!) تحریف کرده اند.

یعنی شیعیان ما از عربند و دشمنان ما از غیر عرب، ودر واقع عرب ستایش شده کسی است که از شیعیان ما باشد و [شیعیان ما] اگر چه غیر عرب باشند ممدوح و مورد ستایش هستند و غیر عرب مذموم کسی است که دشمن ما باشد [و دشمن ما] اگر چه عرب باشد مذموم است."

یعنی این که : شیعیان ما ممدوح و مورد ستایشند چه عرب باشند چه غیر عرب و دشمنان ما مذمومند چه غیر عرب باشد و چه عرب.

 

ثانیاً در مورد اینکه نقل شده است که «ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا بفروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت»:

  در مناقب نقل شده است: وقتی اسیران فارس را به مدینه آوردند، خلیفه دوم خواست زنان آنان را بفروشد و مردان آنان را برده عرب قرار دهد و قصد داشت که ناتوانان از طواف را مانند مریض، ضعیف و پیران را بر دوش آنان نهد، امیر المؤمنین(ع) به او فرمود: "پیامبر خدا(ص) فرمود: «کریم هر قومی را احترام کنید، هرچند دشمن شما باشد و این جماعت فارس، حکیمان و کریمان هستند که آغوش خود را با تسلیم برای ما گشوده و مایل به اسلام شده‌اند؛ و من سهم خودم و بنی هاشم را از آنان بخشیدم»".(1)

  این ترجمه صحیح را با ترجمه ناقص و سراسر غلط و مغرضانه ای که از این عبارت داده شده مقایسه کنید: ایشان رفتار بد خلیفه دوم را این طور ترجمه کرده است: «روشن است که ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا به فروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»

اوّلاً این عبارت از حدیث امام حسین یا امام صادق(علیهما السّلام) نیست و گزارشی است که نویسنده کتاب مناقب از رفتار خلیفه دوم ارائه می دهد.

ثانیا معنای عبارت این نیست که «ایرانی ها باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا به فروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت» بلکه معنایش این است که خلیف دوم تصمیم داشت چنین کاری انجام دهد که امام علی شدیدا با وی مخالفت کرد و چنین حادثه ای اتفاق نیفتاد و بین این دو گزاره اختلاف زیادی وجود دارد زیرا بین جمله خبری و انشایی تفاوت وجود دارد، آن چه در کتاب مناقب امده است این است که خلیفه دوم می خواست چنین کاری انجام دهد در صورتی که آن چه مغرضانه ترجمه غلط شده آن است که خلیفه دوم گفته ایرانی ها را باید دستگیر کرد و ضمناً آنقدر مغرض بوده است که به جای خلیفۀ دوم نام امام حسین را می آورد!

 

ثالثاً روایات فراوانی در مدح عجمان و به خصوص ایرانیان آمده است که یکی از آنها روایتی است که در ابتدای این متن آمده است ولی متاسفانه مغرضانه آن را حذف کرده اند .

  امام صادق می‌فرماید: «اگر قرآن بر عجم و غیر عرب نازل می‌شد، عرب به آن ایمان نمی‌آورد،‌ و قرآن بر عرب نازل شد و عجم به آن ایمان آوردند و این فضیلتی است برای عجم.»

  در صفحه 166 همین کتاب حدیثی است به نقل از کتاب غیبت نعمانی از امیر المومنین علیه السلام که فرموده اند: گویا عجم ها را می بینم که در مسجد کوفه چادر بر پا کرده اند و به مردم قرآن می آموزند به همان ترتیبی که در واقع به پیامبر نازل شده است...

  هم چنان که ملاحظه می کنید بر فرض این که عجم به معنای ایرانی باشد، امام از ایرانیان تعریف کرده است که اینها دارای تعصبات قومی نیستند و به قرآنی که عربی نازل شده است ایمان آوردند ،گذشته از این که در هیچ روایتی نکوهش ایرانیان نیامده، چنین چیزی با قرآن و روح تعالیم پیامبر (که می‌فرمود: «هیچ عربی را بر عجم فخر نمی‌باشد و گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست») سازگار نیست.

 

  رابعاً حدیثی که از امام صادق نقل شد (همان گونه که در توضیح مرحوم شیخ عباس قمی از مرحوم مجلسی نقل شده) منظور این نیست که عجم دشمنان اهل بیت هستند، بلکه ترجمه صحیح این است که دشمنان ما عجم هستند، یعنی هر کس دوست ماست عرب است، گرچه عجم باشد و هر کس دشمن ماست، عجم و بیگانه است.

  واژه عجم در لغت بار منفی دارد و مراد از آن کسی است که از بیان مراد خود گنگ است، هرچند به ظاهر عرب باشد. در روایات دیگری نیز تأیید این برداشت از روایت موجود است، از جمله در روایتی از امام صادق آمده است:‌«شیعیان ما عرب هستند و سایر مردم اعرابی [بادیه نشین و بیگانه از تعالیم اسلام]اند»(2)

در روایت دیگر می‌فرماید: «مؤمن عرب است، چون پیامبر او و کتابی که بر وی نازل شده است، عربی است»(3)

 

  خامساً نکته ای که نباید مورد غفلت قرار بگیرد آن است که واژه «الممدوح» در "العرب الممدوح " و «المذموم» در "العجم المذموم" صفت‌اند و نه خبر، بنابراین نویسنده کتاب در صدد این نبوده است که بگوید عرب خوب است و عجم بد است، بلکه در مقام شرح حدیث گفته است: منظور امام از عربی که مورد ستایش واقع شده شیعیان هستند اعم از این که عرب باشند یا خیر و منظور از عجم مذموم آن نیست که عجم مورد مذمت قرار گیرنند و منظور امام این بوده است که دشمنان شیعه غیرعرب محسوب می شوند چه به زبان عربی صحبت کنند یا خیر.

و متاسفانه این فرد که در صدد انتشار این حدیث بوده است نتوانسته است فرق بین صفت و خبر بفهمد.

به نظر می‌رسد تهیه کنندگان و منتشر کنندگان این مطالب اهداف خاصی را دنبال کرده، شتابزده در صدد ایجاد شکاف و تفرقه میان مسلمانان هستند. در این راه حاضرند دست به هر کاری بزنند و هر تحریفی را انجام دهند که یک نمونه آن همین چند سطر بود که در آن چندین اشتباه وجود دارد و پایان آن اشتباهی است که در سطر آخر نام کتاب شده که دقیق نوشته نشده و به جای مدینة الحکم و الآثار، مدینة الأحکام و الآثار نوشته شده و مجلد آن هم آدرس دهی نشده که جلد دوم است.(4)

 

سلام خدا بر حسین، آن امام شهیدی که دشمنانش هرگز چیزی جز دروغ، برای محکوم نمودنش، نداشته و نخواهند داشت.

  از دشمنان اسلام سپاسگذارم، که با ما ثابت می کنند که هیچگونه ایراد حقیقی وجود ندارد که بخواهند به اسلام وارد کنند و دلایلشان علیه اسلام، یک مشت دروغ و تحریف حقیقت است.

 

پی‌نوشت‌ها:

1ـ سفینه البحار، ج 2، ص 165.

2ـ کافی، ج 8، ص 166.

3ـ بحار، ج 64، ص 171.

4-منبع این مقاله، آدرس مقابل است: http://www.pasokhgoo.ir/node/5353

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 19:15

در اینترنت یک شعری را دیدم که گویا دوستانی دچار این دغدغه شده اند که اگر کورش سر برآرد زخاک و سؤالاتی را مطرح کند، چه می خواهیم به او بگوییم! بنده از آنجا که دیدم گویا این دوستان خیلی نگران پاسخگویی به کوروش بزرگ هستند، تصمیم گرفتم کمکی به آنها بکنم:

 

شعر: به کوروش چه خواهیم گفت

اگر سر برآرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟

پاسخ:

  کوروش جان، اول اینکه چی شده که شما از دین زرتشت پاک سؤال می فرمایید؟ خود شما بفرمایید که وقتی در استوانۀ بابلی خودتان به بعل و بنو و مردوک ابراز ارادت می فرمودید، چرا یادی از دین زرتشت پاک نکردید؟! توی آن استوانۀ شما «چه شد دین زرتشت پاک»؟

  دوم اینکه، بعد از زرتشت پیامبران دیگری آمدند و دین یگانۀ خدا را کاملتر و کاملتر کردند، و ما امروز به کاملترین آنها ایمان داریم. شما که انتظار نداری که از تکامل به دور باشیم؟!

 

 

 

شعر: چه شد ملک ایران زمین؟

کجائند مردان این سرزمین؟

پاسخ:

  در مورد ملک ایران زمین، درست متوجه منظور شما نشدم: منظورتان مجموعه سرزمینهایی است که فتح فرمودید یا منظورتان خاکی است که مردم ایران روی آن زندگی می کنند؟ اگر منظورتان خاکی است که مردم ایران بر روی آن زندگی می کنند، سر جایش است؛ اما اگر منظورتان سرزمینهایی است که خودتان تصرف فرمودید، خب دیگران هم بلد هستند که مثل شما سرزمین دیگران را تصرف کنند، این بود که یک اسکندر نامی سر و کله اش پیدا شد و کل سرزمینهایی را که گرفته بودید، گرفت، تازه سلسله تونو هم منقرض کرد. البته بعد اشکانیها بخشی از آن متصرفات شما را باز پس گرفتند، خلاصه زیاد این دست و اون دست شده تا رسیده به دست ما.

  اما مردان این سرزمین هم، حاضر و آمده هستند. کارشون دارید؟ مردان این سرزمین هشت سال در برابر دشمن خارجی که از سوی تمام دنیا به او کمک می کرد، ایستادگی کردند و امروز هم مردهای زیادی در این سرزمین هستند که برای ساخت و ساز آن تلاش می کنند و آماده هستن که برای دفاع در برابر بیگانه بجنگن. البته یک سری مردنما هم داریم، که فقط وطن وطن می کنن، ولی هیچ کاری برای وطن نمی کنند؛ از طرف حضرتعالی به دروغ جملات قصار میسازن و میگن کوروش گفته، بعد وقتی بیگانه تهدید به حمله میکنه، برای حمله کردنش ثانیه شماری می کنن.

 

 

 

شعر: به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان

پاسخ:

  کوروش جان، مگه اون دنیا اخبار پخش نمی کنن؟ شمشیر به چه دردمون می خوره آخه؟ الان دوره و زمونۀ جنگ با شمشیر نیست که. البته اگر یه روز تمام این تسلیحات موجود نابود بشه، شاید باز بریم سراغ شمشیر خوش دستمان!

 

 

 

شعر: کجایند میران سرمستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق نیست دست

پاسخ:

  کوروش جان، یزدان پرستی سر جایش است و دست هم به حق هست، البته شمشیر دیگه منسوخ محسوب میشه! مگر اینکه کل تسلیحات دنیا، نابود بشه و اونوقت بخوایم با شمشیر بجنگیم. اما در مورد خوی ایران پرستی، اگر منظورتان ایران دوستی است، همین دفاع همه جانبۀ ما، از تمامیت ارضی کشورمان، بهترین دلیل بر آن است. گویا اخبار غلط به دستتون رسیده!

 

 

 

شعر: که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟

پاسخ:

  در مورد تخت شاهی، دیگه دورۀ شاه و شاه بازی گذشته کوروش خان، الان مردمسالاری توی بورسه! در مورد پشت شیران هم اشتباه به عرضتون رسوندن، پشتشون سالمه و آمادۀ جنگیدن با دشمنان هستند.

 

 

 

شعر: در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هواه خواه آزادگی پس چرا بیصداست؟

پاسخ:

شاه ظالم چند دهه قبل، فرار کرد و مُرد و توی مصر دفنش کردن. هواخواه آزادگی هم بیصدا نیست، شاید برداشت شما از هواخواه آزادگی چیز اشتباهی باشه، شاید هم به دلیل فاصلۀ زیاد صداشو نمی شنوید، ولی خیال شما راحت، اکثریت این ملت هواخواه آزادگی هستند، و صداشونو به گوش کل دنیا می رسونن.

 

 

 

شعر: چرا خامش و غم پرستید

کمر را به همت نبستید

چرا اینچنین زار و گریان شدید

سر سفره خویش مهمان شدید

پاسخ:

ببین کوروش! دیگه قرار نشد حرف بی حساب بزنی. ما نه غم پرستیم و نه زار و گریان. کمر هم به همت بسته ایم. راستی اگر سر سفرۀ خویش مهمان نباشیم، سر سفرۀ کی مهمان باشیم؟! گویا اینجا شاعری که شعر رو سروده، در قافیه به تنگ آمده!!

 

 

 

شعر: چه شد عرق میهن پرستیئتان

چه شد غیرت و شور و مستیئتان

سواران بی باک ما را چه شد؟

ستوران چالاک ما را چه شد؟

پاسخ:

تمامشون سر جاشون هستن. نکنه این کوروش پرستها نشستن برای شما چاخان کردن که این چیزها دیگه وجود نداره؟ نه اینطوریا نیست، باور نکن کوروش! البته ستوران چالاکمونو دیگه توی مسابقات اسبدوانی و این جور جاها، می بریم. توی جنگ به کارمون نمیان.

 

 

 

شعر: چرا ملک تاراج میشود

جوانمرد محتاج میشود

پاسخ:

  ملک تاراج میشود؟ جوانمرد محتاج میشود؟ کوروش چرا هر چی بهت میگن، باور میکنی؟ مثلاً بزرگترین شاه این مملکتیا! یه ذره تحقیق کن، بعد حرف بزن.

 

 

 

شعر: چرا جشنهامان همه شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

پاسخ:

جشنهامان عزا نشده، یه عده به دروغ یه سری اطلاعات غلط به شما دادن، شما نباید باور می کردی. اما آتشکده رو باید زرتشتیها در موردش توضیح بدهند، توی مسجد ما بانگ دعا هست، شما نگران نباش.

 

 

 

شعر: چرا حال ایران زمین ناخوش است

چرا دشمنش اینچنین سرکش است

پاسخ:

  عزیزم، چرا یه چیزی میگی که بهت بخندن؟ ایران زمین، یه سرزمینه، موجود زنده نیست که حالش خوش و ناخوش باشه. دشمن هم همیشه سرکشه دیگه، مگه دشمن غیرسرکش هم داریم؟

 

 

 

شعر: بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا باز غیرتم  جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

پاسخ:

کوروش جان، خواب دیدی خیر باشه، تخت شما از همون زمان اسکندر به تاریخ پیوست. تا 150 سال پیش ما اصلاً نمی دونستیم شما وجود داشته ای! البته یه سری تخت پادشاهی دیگه هم داشتیم که آخریش مال این پسره محمدرضا بود که اون هم «رفت.» الان دیگه دوران جمهوریته. حالا شما هم نمی خواد غیرتی بشی، گفتم که، عصر شاه و شاه بازی تموم شده. راستی از گورت هم صدای خروش نیار که گورت جزء آثار باستانی محسوب میشه، یهو در اثر خروشت آسیب میرسه به آثار باستانیِ مملکت.

 

 

 

شعر: چرا بوی آزادگی نیست؟ وای

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

پاسخ:

  بوی آزادگی نیست؟ کوروش جان شاید سرماخوردی که بوشو حس نمی کنی. اینکه در برابر بیگانه سر تعظیم فرود نمی آوریم، آزادگی نیست؟ دشمن میهنت هم در حال حاضر همینهایی هستن که چپ و راست تحریم می بندن به خیکمون!

 

 

 امیدوارم که دوستان بعد از خواندن این شعر، در پاسخگویی به سؤالات کوروش سردرگم نمانند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 21:11




  کوروش پس از فتح بابل، دستور به ساخت گلنوشته ای داد که معروف به استوانه کوروش بزرگ است. کوروش در این گلنوشته، وعده های شیرینی به مردم مغلوب بابل می دهد، به خدایان آنها ادای احترام می کند و در مدح خود نیز سخنانی می گوید.


 

طرفداران حقوق بشری بودنِ منشور کوروش



  محمّدرضا پهلوی، شاه مخلوع ایران، به سال 1967، در کتاب انقلاب سفید، استوانه کوروش را "نخستین اعلامیه حقوق بشر" نامید. او نوشت: «تاریخ امپراتوری ما، با اعلامیه کوروش آغاز شد، که به خاطر دفاعش از اصول انسانی، عدالت و آزادی، باید به عنوان یکی از عالیترین اسناد در تاریخ بشریت شناخته شود.»[1] او همچنین کوروش را نخستین قانونگذار در مسائل "آزادی اندیشه و سایر قوانین اوّلیه" توصیف کرد.[2] وی، در سال 1968، نخستین کنفرانس ملل متحد پیرامون حقوق بشر در تهران را با گفتن اینکه استوانه کوروش، منادیِ اعلامیه مدرن حقوق بشر بود، آغاز کرد. استوانه یک نشانِ ایدئولوژی سیاسی شاه بود و هنوز از سوی برخی مفسرین، با وجود مخالفت برخی تاریخدانان و پژوهشگران، به عنوان اوّلین منشور حقوق بشر شناخته می شود.[3]


  نگرشهای مشابه این نگرش را، کم بیش حسن پیرنیا و هیراد ابطحی نیز دارند و سلطنت طلبان و وطن پرستان متعصب، همواره در نشر این نگرش بشر دوست از کوروش، تلاش می کنند.


  در سطح بین المللی نیز، تجلیلهایی از این استوانه از سوی سازمان ملل و موزۀ بریتانیا، شده است.


  چیزی که نباید فراموش شود این است که شاه مخلوع در شرایطی این بحث را مطرح کرد که ظلم و ستمهای سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی اش بر مخالفین رژیم، اعتراضاتی را به همراه داشت و او سعی کرد با بیان اینکه حقوق بشر ریشه در ایران دارد، ذهن معترضین را منحرف کند.

 

 

نظر تاریخدانان و پژوهشگران



  تفسیر استوانه به عنوان یک "منشور حقوق بشر"، توسط برخی تاریخدانان، نادرست و مغرضانه توصیف شده است.[4] [5] [6] [7] این مسئله به عنوان یک "سوءتفاهم" رد شده است[8] و به عنوان یک تبلیغ سیاسی که توسط رژیم پهلوی اختراع شده، توصیف گشته است.[9]


  تاریخدان آلمانی، ژوزف ویسِهُفِر[10] می گوید که تجسم کردنِ کوروش به عنوان قهرمان حقوق بشر، به اندازۀ "انسانیت و روشنفکری شاه پارس" غیرواقعی است.[11]


  د.فِیرچیلد راگلِس[12] و هلین سیلورمن[13]، هدف شاه را از این ادعا، آغاز مشروع نشان دادنِ ملت ایران و حکومت خودش، و مقابله با انعکاس بنیادگرایی اسلامی، از طریق روایتهای جایگزین که ریشه در تاریخ ایران باستان دارند، توصیف کردند.[14]


  س.ب.ف.واکر[15] می گوید: «کاراکتر اصلی استوانه کوروش اعلامیه حقوق بشر یا آزادی مذهبی [نیست] بلکه به سادگی یک گلنوشته در سنت بابلی و هخامنشی است، که استقرار کوروش در شهر بابل و پیش از آن، غفلت نبونیدوس از پرستش مردوک را یادآوری می کند.»[16]


  دو پروفسور متخصص در تاریخ شرق نزدیک باستان، بیل.ت.آرنولد[17] و پیوتر میچالوفسکی[18] می نویسند: «عموماً، این به کتیبه های بنیادین دیگر متعلق است، این به هیچ وجه یک فرمان نیست، هیچ اعلامیه حقوق بشر غیرمعمولی را، که گاهی ادعا می شود، فراهم نمی آورد.»[19]


  لوید لولین جونز[20] از دانشگاه ادینبورگ[21] می نویسد که "هیچ چیز در متن نیست" که به مفهوم حقوق بشر اشاره کند.[22]


  نیل مک گریگور[23] می نویسد: «مقایسه [استوانه کوروش] با متنهای مشابه دیگر، توسط پژوهشگران در موزۀ بریتانیا، نشان داده است که قوانین در عراق باستان، اعلامیه های قابل مقایسه ای بر کامیابی سریر [بابلی] برای دو هزاره قبل از کوروش ساخته بودند... این یکی از کارهای موزه است که با محدود کردنِ معنای چیزها و تخصیص آنها به یک بحث سیاسی، مخالفت کند.»[24] او اخطار می کند که در حالی استوانه "آشکارا به تاریخ ایران پیوند زده می شود"، که آن "در هیچ مفهوم حقیقی، یک سند ایرانی نیست. آن بخشی از تاریخ بسیار بزرگتر شرق نزدیکِ باستان، پادشاهی بین النهرین و پراکندگی یهود، است."[25]


    و.ج.تالبوت، فیلسوف آمریکایی، هر چند پیرامون کوروش، می گوید: «گویا، کهنترین طرفدار تحمل مذهبی است» در عین حال اظهار می کند: «ایده هایی که منجر به گسترش حقوق بشر می شوند، محدود به یک سنت فرهنگی نیستند.»[26]

 


ملاحظاتی چند



1.هر چند در جهان امروز، تحمل نظر مخالف یک ارزش والا محسوب می شود، ولی بد نیست بدانیم چنین خصلتی را ایلخانان مغول نیز داشتند، و یکی از دورانی که شیعیان توانستند نفس راحتی از آزار و اذیت اهل سنت بکشند، همین دوران حکومت مغولها بود! آیا این باعث می شود که ما فراموش کنیم که مغولها چه رفتار ظالمانه ای داشتند؟ به طور مشابه حکومت استعمارگر انگلستان نیز با وجود اینکه خون بسیاری از ملل را می مکید، به مقدّسات مذهبی آنها احترام می گذاشت.


2.باید توجه داشت که یک جهانخوار، برای خودش هدفی دارد و با وارد کردن هدفهای جدید رسیدن خود به هدف اصلی را به تأخیر نمی اندازد، پس اگر یک جهانخوار به دنبال تغییر دین مردم یا برتری دادنِ نژادی بر نژاد دیگر نبود، به معنای روشنفکری او نیست. وقتی حکومت استعمارگر، از هخامنشی گرفته تا انگلستان و آمریکا، هدفش تسلط بر سرزمینهاست، باید مناقشات قومی و مذهبی را کنار بگذارد تا بهتر بتواند به فتح و فتوح بپردازد. چنین آزادیهای مذهبی را حکومت عثمانی نیز بعد از فتوحات برقرار می کرد، چنانکه یکی از دلایل پیشرفت عثمانی در فتوحات اروپایی را همین خط مشی آزاداندیشانه نسبت به دین مردم مناطق مفتوحه، دانسته اند.


3.جنگ افروزیهای کوروش، تا زمان خودش سابقه ای در تاریخ ندارد. این حجم از جنگهای پیاپی، را تاریخ پیش از کوروش نمی شناسد. او ابتدا به ماد لشکر کشید، سپس مورد هجوم لیدی قرار گرفت و آنرا شکست داد و لیدی و آسیای صغیر را تسخیر نمود، بعد بر اساس نوشتار گزنفون، به ارمنستان حمله برد، و سپس به بابل لشکر کشید، و در نهایت هم سکائیه آخرین جایی است که تواریخ به هجوم کوروش به آنجا اشاره دارند و عملاً او تا آخر عمر در حال لشکرکشی و جنگ بود. آیا این همه جنگ و آشوب، و بر هم زدن صلح ملل و گرفتن استقلال ملتها و حل کردن تمدنهای دیگر در تمدنِ خود، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟


4.نکته ای که نباید از قلم بیفتد این است که در این فتوحاتِ کوروش انسانهای بسیاری کشته می شدند، زنان بسیاری بیوه و کودکان بسیاری یتیم می گشتند، و تنها جرمی که می توان برای آنها رقم زد، دفاع از تمامیت ارضی سرزمینشان و نپذیرفتن حکومت جاه طلبانه کوروش است. آیا قتل این انسانها، و بیوه و یتیم کردن زنها و کودکان، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟


5.اگر به سخنان جهانخوارگان جهان دقت کنیم، خواه هیتلر باشد، خواه رهبر شوروی یا رئیس جمهور آمریکا، سخنان آنها از سخنان شیرین و وعده های سر خرمن پُر است. اینکه پادشاهی یک چنین وعده هایی را برای آرام کردن دل مردمی که استقلالشان را گرفته و بسیاری از مردانشان را کشته است، مطرح کند و در گلنوشته ای ثبت نماید، به معنای این نیست که او الزاماً به این امور اعتقاد راسخی هم داشته و به آنها عمل می کرده است.

 



[1] محمد رضا پهلوی، انقلاب سفید(1967)، صفحه 9.

[2] همان.

[3] Ansari, Ali (2007). Modern Iran: The Pahlavis and After. Harlow: Longman. ISBN 1-4058-4084-6. , pp. 218–19.

[4] Daniel, Elton L. (2000). The History of Iran. Westport, CT: Greenwood Publishing Group. ISBN 0-313-30731-8. p. 39.

[5] Briant, Pierre (2006). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Winona Lake, IN: Eisenbraun. ISBN 978-1-57506-120-7. p. 43.

[6] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[7] Curtis, John; Tallis, Nigel; André-Salvini, Béatrice (2005). Forgotten Empire: The World of Ancient Persia. Berkeley: University of California Press. ISBN 0-520-24731-0. p. 59.

[8] Mitchell, T.C. (1988). Biblical Archaeology: Documents from the British Museum. London: Cambridge University Press. ISBN 0-521-36867-7. p. 83.

[9] Kuhrt, Amélie (1983). "The Cyrus Cylinder and Achaemenid imperial policy". Journal for the Study of the Old Testament (Sheffield: University of Sheffield. Dept. of Biblical Studies) 25. ISSN 1476-6728. pp. 83–97.

[10] Josef Wiesehöfer.

[11] Wiesehöfer, Josef (1999). "Kyros, der Schah und 2500 Jahre Menschenrechte. Historische Mythenbildung zur Zeit der Pahlavi-Dynastie". In Conermann, Stephan. Mythen, Geschichte(n), Identitäten. Der Kampf um die Vergangenheit (in German). Schenefeld/Hamburg: EB-Verlag. ISBN 3-930826-52-6. pp. 55–68.

[12] D. Fairchild Ruggles.

[13] Helaine Silverman.

[14] Silverman, Helaine; Ruggles, D. Fairchild (2008). Cultural Heritage and Human Rights. Springer. p. 11.

[15] C.B.F. Walker.

[16] Walker, C.B.F. (1972). "A recently identified fragment of the Cyrus Cylinder". Iran : journal of the British Institute of Persian Studies (10). ISSN 0578-6967. pp. 158–159.

[17] Bill T. Arnold.

[18] Piotr Michalowski.

[19] Arnold, Bill T.; Michalowski, Piotr (2006). "Achaemenid Period Historical Texts Concerning Mesopotamia". In Chavelas, Mark W. The Ancient Near East: Historical Sources in Translation. London: Blackwell. ISBN 0-631-23581-7. pp. 426–430.

[20] Lloyd Llewellyn-Jones.

[21] Edinburgh.

[22] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[23] Neil MacGregor.

[24] http://www.livius.org/a/1/inscriptions/cyrus.pdf

[25] همان.

[26] Talbott, W.J. Which Rights Should be Universal? Oxford University Press US, 2005. ISBN 978-0-19-517347-5.  p. 40.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:31

  برخی از افراد نژادپرست و باستانگرا، معتقدند که دروغ در ایران باستان وجود نداشته است و بعد از ورود اسلام در ایران دروغگویی معنا پیدا کرده است، زیرا در حدیثی گفته شده است که دروغ در جنگ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم، نیکوست.
  در پاسخ باید ابتدا توضیح بدهیم که اینگونه نبوده است که در ایران باستان دروغگویی در کار نبوده باشد، فقط چند مورد از شاهانی که نیکو خوانده می شوند را مطرح می کنم و به سراغ شاهانی با کارنامۀ سیاه نمی روم:

کوروش، بنیانگذار استعمارگری در جهان که غربیها برای اینکه او را در برابر شخصیت معصومین در بین ایرانیان قرار بدهند مدام بادش می کنند، گفت: ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ.
ولی همین کوروش، به هر کشوری که رفت به خدایان آن کشور ادای احترام کرد و ابراز بندگی نمود، تا جایی در منشور معروفش که در فتح بابل نوشته شده است، به خدایان بابلی، بعل، بنو و مردوک، ابراز ارادت کرد و گفت سلسله اجدادش مورد محبّت بعل و بنو بوده اند و پیروزی خویش را نیز به مردوک نسبت داد(مثل ما که می گوییم خرمشهر را خدا آزاد کرد، کوروش هم گفت: مردوک آقای بزرگ نجیب، اهالی بابل را به طرف من متوجّه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم)!!
 آیا این دروغگویی نیست؟ آیا دورو بودن دروغگویی نیست؟!

داریوش هخامنشی، از خونخوارترین شاهان هخامنشی که طبق فرمایشات خودش در کتیبۀ بیستون یکی از مخالفان دستگیر شده را گوش و بینی و چشم می کند و در آربل مصلوب می کند، گفت: ﺍﻫﻮﺭﺍﻣﺰﺩﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ.
  ولی همین داریوش، بردیا را کشت و بعد ادعا کرد که او فردی به نام گئومات مغ بوده است، زمانی که داریوش بردیا را می کشد اصلاً به ذهنش خطور نمی کند که بگوید گئومات شبیه به بردیا بوده است و این جزء افسانه هایی است که بعدها امثال هرودوت برای طبیعی شدن قضیه ساخته اند. داریوش در بیستون می نویسد که گئومات کسانی را که بردیا را می شناختند، می کشت!! به راستی باید باور کنیم که گئومات به راحتی توانسته است هرکس را که پسر شاه پیشین، کوروش را، که قاعدتاً بسیاری از مردم او را دیده بودند، می شناخته است، بکشد؟! این داستان آنقدر احمقانه است که هرودوت بعدها افسانۀ شباهت گئومات به بردیا را می سازد و امروزه محقّقان بسیاری چون پروفسور پیر بریان، معتقدند که با رفتن کمبوجیه، بردیا شورش کرده است و پس از مرگ کمبوجیه، داریوش بر علیه بردیا وارد عمل شده و وی را کشته است، و بعد داستان مرگ بردیا به دست کمبوجیه و افسانۀ گئومات را مطرح کرده است.

  شاهنشاه دیگری که از عهد ساسانیان، به نام انوشیروان عادل(!)، که من واقعاً در این عادل بودن وی شک دارم نیز، مشت دیگری از این خروار است. شما عملکرد عادلش را ببینید تا وضعیت ظالمینشان را بفهمید:
 انوشیروان از آن جهت که مزدکیان سعی کرده بودند او را از ولیعهد شدن محروم کنند، تصمیم به گوشمالی آنان می گیرد، وی آنها را به اسم مباحثه دعوت می کند و البته بحثی نابرابر که نتیجۀ نهایی آن مشخص است، صورت می گیرد و بعد از شکست بحث کنندگان مزدکی، مزدکیان را از دم تیغ می گذرانند!
  آیا انوشیروان به مزدکیان گفته بود که اگر در بحث شکست بخورند کشته خواهند شد؟ وقتی شاه عادل این باشد، شما ببینید شاه ظالم چگونه است!!


حالا یک سؤال: چرا طبق حدیثی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ(ﺹ(ﺑﻪ ﻋﻠﯽ)ﻉ) می فرمایند: «ﺍﯼ ﻋﻠﯽ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ 3ﺟﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﯿﮑﻮﺳﺖ:ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ،ﻭﻋﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ»؟


پاسخ:


  مضمون این حدیث دستورهای معقول و پسندیده ای است که هیچ عاقلی آن ها را محکوم نمی کند. در این احادیث دروغ در سه جا جایز بلکه پسندیده شمرده شده است :

1.در جنگ که دشمن برای ضربه زدن به مسلمانان و جامعه اسلامی هجوم آورده و مسلمانان برای مقابله قیام کرده اند، در این جا اطلاعات غلط دادن به دشمن و با دروغ و مکر و حیله دشمن را منحرف کردن و به زمین زدن، جایز است . این در عرف عموم مردم دنیا جا افتاده و ضرب المثل شده که: جنگ میدان خدعه و نیرنگ است.
دو نفر که برای کشتن هم رو در رو ایستاده اند، به هر طریق سعی در پیروزی دارند. اسلام جنگ ابتدایی و هجومی را، مگر به دستور امام معصوم، علیه کسی اجازه نمی دهد. در میدان فردی و جمعی فقط دفاع را جایز می شمارد. بنابراین اجازه نمی دهد بدون دلیل قانع و جایز بر فرد یا جمعی هجوم برند، ولی اگر جایی مورد هجوم دشمن واقع شد، اجازه داده برای غلبه بر دشمن مکر و کید و حیله کنند . دادن اطلاعات غلط یکی از موارد است.
فرض می‌گیریم یک نفر ایرانی، مسلمان یا هر کس دیگری، در جنگ اسیر شده است و یا زخمی و در حال مرگ است و می‌خواهند به او تیر خلاص بزنند. حال از او سراغ اطلاعات جنگی کشورش را می‌گیرند، تعداد افراد، نقشه عملیات، محل انبار‌های مهمات، نقشه‌های جنگی و... او چه باید بکند؟ راستش را بگوید؟! آیا در این جا دروغ گفتن خود نوعی از حربه‌های جنگی نیست؟ به راستی کوروش خودش آنقدر ساده بود که در جنگ‌هایش نه در گفتار و نه در نقشه، طرح و رفتار جنگی دروغ نمی‌گفت؟! مثلاً نشان نمی‌داد که می‌خواهد از مقابل حمله کند، اما از راست و چپ یا حمله گازانبری نمی‌کرد؟

2.وعده دروغ، کار خوب و پسندیده‏اى نیست و در هیچ جا نمى‏توان بدان توصیه کرد. کسى که قصد انجام کارى را ندارد و انجام آن را صحیح یا مشروع یا در توان خود نمى‏بیند، نباید ابتدائا و به دروغ وعده انجام آن را بدهد، در حالى که همان لحظه انجام آن را صحیح یا ممکن ندانسته و اصلاً در ذهنش در صدد انجام آن نمى‏باشد؛ ولى یک نوع وعده دادن است که گرچه راست نیست، ولی براى تداوم زندگى، رفع کدورت و پیدایش علاقه به زندگى مؤثر است.
معمولاً افراد خانواده و به خصوص همسر تقاضاهاى فراوانى دارد که بیشتر آن ها مشروع و به جا مى‏باشند. گاه هم خواسته‏اى به ذهنش خطور مى‏کند و برآورده شدن آن را مى‏طلبد و از اینکه همسرش بدان بى‏توجه است، ناراحت مى‏گردد. هنگام اظهار این درخواست ها، چند نوع برخورد از طرف شوهر ممکن است صورت پذیرد:

الف. وعده قطعى انجام آن را بدهد، در حالى که اصلاً تصمیمى بر انجام آن ندارد.
ب. وعده انجام آن را بدهد، مثلاً بگوید به خواست خدا این کار را خواهم کرد، در حالى که واقعاً و صد در صد مصمم بر انجام آن نیست، بلکه حتى انجام آن را به مصلحت نمى‏داند.
ج. اصلاً به تقاضاى همسرش توجه نکند و با سکوت از آن بگذرد.
د. با قاطعیت انجام خواسته همسرش را نفى کند.

برخورد نوع چهارم قطعاً سبب ناراحتى و آزرده‏ خاطرى همسر مى‏گردد، مگر اینکه خواسته وى خلاف شرع روشن یا خواسته غیر ممکنى باشد و شوهر بتواند او را به صحیح نبودن خواسته‏اش قانع کند.
برخورد نوع سوم شاید به ناپسندى نوع چهارم نباشد، ولى قطعاً ناپسند است، زیرا به معناى بى‏توجهى به همسر و تقاضاهاى اوست که آزردگى خاطر وى را در پى خواهد داشت.
برخورد نوع اوّل، تعهد قطعى در پى مى‏آورد و با عمل نکردن به آن، مرد گرفتار خُلف وعده مى‏شود که هم اخلاقاً ناپسند است و هم اثرات بدى بر روح و روان اعضاى خانواده و زن مى‏گذارد.
  اما برخورد نوع دوم راه صحیح و عاقلانه‏اى است. مرد در آن لحظه پس از شنیدن تقاضاى همسر، وقتى آن را ناهمگون با عقل و شرع ندید، وعده انجام آن را مى‏دهد و مثلاً مى‏گوید: «به خواست خداوند آن را انجام خواهم داد.» با این وعده همسرش را شاد مى‏گرداند. پس از گذشت مدتى هر چند کم و آرامش یافتن و فروکش کردن هیجانات روحى همسر، چه بسا خود او از تقاضایش برگردد و آن را بى‏جا بشمرد و یا با کمى توضیح قانع گردد که تقاضایش حداقل اکنون صحیح نیست یا اینکه با وجود صحیح و به جا بودن تقاضا، همسرش توان انجام آن را ندارد.
  بنابراین در روایت به مردها توصیه مى‏شود به درد دل خانم‏هایشان به خوبى توجه کنند. از مخالفت فورى با تقاضاهاى همسرشان خوددارى ورزند، بلکه سربسته و با وعده دادن با آن ها موافقت نمایند، تا هیجان‏هاى روحى همسر فروکش کند، آن گاه با توضیح او را از پى‏گیرى خواسته‏اش منصرف سازند. چنین موافقتى در لحظات ابتدایى، مصداق وعده دادن به همسر است، که بسیار پسندیده و کارساز مى‏باشد.

3.سخن چینی از کارهایی است که باعث ایجاد و شعله ور شدن کینه ها می گردد. افراد و گروه ها را به هم بدبین و باعث تفرقه می شود. طبیعی است که افراد در اثر غفلت و بی توجهی یا لغزش، پشت سر برادر و خواهر مؤمن خود گاهی سخن ناروایی می گویند. به خصوص اگر بین آنها دلخوری باشد.
  اگر کسی سخن ناخوشایند که فرد در غیاب برادر یا خواهر مؤمنش زده ،به فرد غایب برساند، دشمنی را بین آنان ایجاد یا شعله ور می سازد اما اگر نقل نکند یا به دروغ سخنان خوبی از این فرد در مورد فرد غایب به فرد غایب و از او به این منتقل کند، گر چه دروغ گفته ، ولی باعث شده که بین دو برادر دینی رفع کدورت شده یا دوستی آن ها عمیق تر گردد . افشا شدن این دروغ ها در بعد هم، نه تنها باعث ناراحتی آن ها نمی شود بلکه دروغگو را به خاطر این دروغ های فایده بخشش تمجید می کنند و از او متشکر هم خواهند بود.


هر کس در جهان سخن حق گفته و منشا اثر خیر بوده، یا با آسمان ارتباط داشته و پیامبر بوده یا در مکتب انبیا که یک مکتب هم بیش نیست، تربیت شده است.
کوروش هخامنشی که شما و ما به او می نازید و می نازیم، چنان که تاریخ و به خصوص قرآن ظاهرا از او تحت نام "ذو القرنین" سخن گفته ، پیامبر یا تربیت یافته مکتب پیامبران بوده ، همان کوروش هم دروغ در این سه مورد را با توضیحی که دادیم، نفی نمی کند ، بلکه دستور می دهد . اگر امروز زنده بود ،با صدای بلند اعلام می کرد : تربیت شده توحید و شاگرد مکتب رسول آخرین توحید هستم و به این شاگردی افتخار می کرد.
مردان حق همه از یک سلسله اند و با هم همراهند . پس نیاییم برای جدا ساختن آن ها از هم تلاش بیهوده کنیم.
اگر کسی دروغ گفتن و خدعه در جنگ را ممنوع بداند، همه عاقلان او را محکوم می کنند . بر عقل او می خندند . محال است فردی مانند کوروش به راستگویی در میدان جنگ با دشمن (که منجر به شکست وکشته شدن و.. می شود ) دستور دهد.( مثلا تصور کنید اگر انسان در جنگ حقیقت را به دشمن بگوید، مثلا او را از نقشه ها و ابزار و آلات جنگی خود و تعداد نیروها و ...خبردار کند، چه نتیجه ای خواهد داشت ؟! )
کوروش هم مانند همه مردان خدایی تاریخ، دروغ را سرچشمه همه بدی ها می شمارد . در رابطه انسانی این عمل فاسد فسادآور را اجازه نمی دهد . تعالیم اسلام در مورد دروغ هم مؤید همین دعوت می باشد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1392 ساعت 09:54

  با سلام. امروز میخواهیم به یکی از شبهات کودکانۀ اسلامستیزان و نامسلمانان بپردازم. متن شبهه را بصورت خلاصه میبینیم:

 

شبهه: الله نام بتی بود در عصر جاهلیت عرب. این بت در کعبه نگهداری میشد و هنوز هم در کعبه قرار دارد(!!) مسلمانان نیز بت میپرستند ولی فقط یک بت را! اما الان لاهای مسلمان این امر را مخفی میکنند و میگویند الله نام خدایی در آسمان است!

 

پاسخ:

 

 

1. اسلام ستیزان هیچ سند معتبری برای این ادعای خود معرفی نمیکنند. ما چیزی که سند معتبری ندارد را نمیپذیریم.

 

  تنها سندی که برای این ادعا ذکر میکنند کتاب الاصنام است که اولا این کتاب از اسناد دسته اول نیست و با فاصله چند قرنی نویسندۀ الاصنام که با عصر بعثت دارد باید سخن خود را از یکی از کتب معتبر پیشین ذکر کرده باشد که چنین سخنی در گتب پیشین نیامده است. در ضمن نویسندۀ این کتاب یک یهودی به ظاهر مسلمان شده است.

 

2.حتما" شنیده اید که در زمان یکی از خلفا، فردی پرسیده بود: الله در زمین است یا در آسمان؟ پاسخ را علی(ع) فرمود: خدا در همه جا هست چه در زمین، چه در آسمان. البته اگر الله نام بتی در کعبه بود، البته خلیفه پاسخ این فرد را اینگونه میداد: به مسجدالحرام برو و الله را ببین!

 

3.یکی از شبهاتی که زنادقه در بحث با مسلمین مطرح میکردند این بود که چگونه به خدایی ایمان میاورید که نمیشود او را دید؟ خب اگر خدای مسلمانان ،یعنی الله، بتی در کعبه بود، مسلمانان فورا" پاسخ میدادند که به کعبه برو و خدا(الله) را در آن ببین!(پاسخ این شبهه که خدا را نمیتوان دید اینستکه: خدا جسم ندارد تا دیده شود. آیا میتوانیم از آنجایی که صدا را نمیبینیم، بگوییم صدا وجود ندارد؟)

 

4. قرآن در بخشی از مباحثات پی در پی با اهل کتاب میفرماید:

 

وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ

  سورۀ توبه آیه 30

 

بنا بر مفاد این آیه از قرآن، یهودیان و مسیحیان جزیرةالعرب، عزیر و مسیح را فرزندالله(فرزند خدا) مینامند. پس آشکار است که مسیحیان و یهودیان عربزبان نیز خدا را الله مینامیدند.

 

  حقیقت امر نیز همین است. الله ترکیبی است از ال(حرف تعریف) و اله(=خدا) وقتی حرف تعریف ال در ابتدای اله قرار میگیرد، خدا بودن را انحصاری میکند. در واقع الله نیز یعنی خدایی که فقط خودش خداست؛ یا همان خدای یگانۀ خودمان. حقیقت هم همین بود که مشرکین قریش، مسیحیان و یهودیان نیز به الله اعتقاد داشتند. زیرا الله همان خدای یکتای فارسیست. زرتشتیان با وجود اینکه اسم پروردگارشان را اورمزد میدانند، او را خدا نیز مینامند. همچنین مسلمانان، مسیحیان و یهودیان ایرانی نیز به جای الله، پدرآسمانی و یهوه که نام پروردگار در دینشان است، پروردگار را خدا مینامند. علت اینستکه در ایران و زبان فارسی خدا، همان پروردگار است و الله در عربی نیز همین خدای فارسیست ولی با این تفاوت که بر یگانه بودنش نیز تأکید است. قریش به الله اعتقاد داشتند زیرا او را از زمان ابراهیم میشناختند ولی برایش شریکهایی قائل بودند که در کعبه قرارشان میدادند. چنانکه قرآن میفرماید وقتی از مشرکین بپرسی چه کسی آسمان زمین را خلق کرده است، میگویند الله! (سورۀ عنکبوت آیۀ 61)


 یهودیان عرب هم الله را همان یهوه میدانستند ولی آن فرقه از یهودیان که در مدینه مقیم بودند عزیر را فرزند الله یا یهوه میدانستند. در ترجمه عربی تورات، در ترجمه آیه اول از باب اوّل سفر تکوین می خوانیم: فی البدء خلق الله السماوات و الارض.


 مسیحیان عرب نیز، الله را همان پدر آسمانی میدانستند ولی عیسی را فرزند الله یا پدر اسمانی میدانستند. در ترجمه عربی انجیل نیز، خدا را الله می نویسند. برای مثال در ترجمه عربی مسیحیان از آیه اوّل از باب اوّل انجیل یوحنا، می خوانیم: فی البدء کان الکلمة والکلمة کان عند الله وکان الکلمة الله.

 

مؤید این ادعای من، آیۀ 30 از سورۀ توبه است که با هم آنرا دیدیم.پس جای سؤال است که این اسلامستیزان که بعضی از آنها مسیحی و یهودی هستند، در مورد یهودیان و مسیحیان مقیم عربستان که آنها نیز خدای دین خود را به لفظ عربی، الله مینامیدند، چه میگویند؟ آیا آنها هم بتی در خانۀ کعبه را میپرستیدند؟

 

5.بیایید فرض محال بگیریم که الله نام بتی در کعبه بوده است. خب حال بیایید این دو آیه از قرآن را که در مورد رفتن موسی و برگزیدگان یهود به طورسینا است را ببینیم:

 

اِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ بقره 55

 

وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَـکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ موسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ اعراف 143

 

  این دو آیه بیان میدارند که یهودیانی که همراه موسی(ع) بودند به او گفتند میخواهیم «الله» را "آشکارا" ببینیم. پاسخ الله این بود که «هرگز» منرا نخواهید دید. بعد در اثر اسرار این افراد، خداوند پرتویی از نور خود را بر کوه نازل فرمود ولی کوه منهدم شد و پرتو همچون صاعقه، بیهوششان کرد.

 

حال جای سؤال است که اگر الله نام بتی در کعبه بود؛ چرا مسلمین که در زمان نزول آیات همگی اهل جزیرةالعرب بودند همگی کعبه و بتهای آنرا دیده بودند، به این دو آیه اعتراض نکردند که "ما الله را در کعبه دیدیم چرا موسی «هرگز» نمیتوانست او را ببیند؟"

 

6. نمیدانم این افراد چه دلیلی دارند که یک بت در کعبه قرار دارد؟ این افراد اگر راست میگفتند اقلا یک عکس از این بت میگرفتند تا ما هم آنرا ببینیم.

 

7. پاسخ نهایی و در واقع تیر خلاص به این ادعای پوچ وجود صدها آیه در مذمت بت پرستی در قرآن است. مگر میشود پیامبر(ص) تبلیغگر یک بت باشد و در عین حال در کتابش (که دشمنان میگویند نوشتۀ خودش است) بر ضد بت پرستی سخن بگوید؟

 

پس باز هم ادعای اسلامستیزان مردود است. واقعا تعجب میکنم که برخی میخواهند با این ادعاهای سست اسلام را زیر سؤال ببرند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 19:48

با سلام. دوستمان جناب ارس، مطلب زیر را پرسیده اند:

 


سلام
وقتتون بخیر
من در مورد این موضوع دچار مشکل شدم.ممنون میشم در صورت امکان راهنماییم کنید:
"
وقتی که زنی بدست مردی به قتل میرسه،خانواده زن برای قصاص قاتل باید نصف دیه مرد رو بپردازن".
-
در صورتیکه قتل عمد یا غیر عمد باشه فرقی میکنه؟
-
اگه دو برابری دیه مرد بخاطر نقش تامین معاش خانوادش هست،آیا نباید دیه یک زن سرپرست خانوار رو هم معادل یک مرد قرار داد تا قوانین با شرایط عصر حاضر همخونی داشته باشن؟ و یا اینکه دیه پسری  که هیچ نقش تولید کنندگی برای جامعه یا خانوادش نداره چرا از  دیه زنی که ممکنه سرپرست باشه یا نباشه و حداقل مادر یک خونواده باشه، بیشتره؟
-
درسته که دیه به خونواده می رسه، اما چرا خانواده ای که دخترش رو از دست داده باید به خونواده ی دیگه- برای نابودی ِفرزند مجرمش- بهایی بپردازه؟
متشکرم

 

  پاسخ:

 

  بحث قصاص، بحثی است که در صورت قتل عمد یا شبه عمد پیش خواهد آمد و مسائل مربوط به دیه را در پی خواهد داشت. در مورد قتل سهوی، قصاصی هم در کار نیست.

 

  اینکه پرسیدید چرا باید خانواده ای که دخترش را از دست داده است، به خانواده ای که پسر قاتلش قصاص می شود، بهایی بپردازد؛ علّت این امر، روشن است: از دیدگاه شرع مقدّس اسلام، نان  آور و متکفل هزینه  هاى خانواده  ها مردان هستند. حال اگر مردى عمداً[یا به صورت شبه عمد] زنى را کشت، به طور طبیعى باید بتوان او را قصاص نموده و کشت، ولى سرنوشت عائله او چه مى شود؟ (لازم به ذکر است قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد) در این مورد اگر اولیاى مقتول بخواهند مرد را قصاص کنند، شرع مى گوید باید نیمى از دیه را پرداخت نمایند تا به اندازه اى مشکل عائله برطرف گردد.[1]

 

  امّا اینکه می پرسید که شاید زنی سرپرست خانواده اش بود و یا پسری هیچ نقشی در تأمین مایحتاج خانواده نداشت، همانطور که در بالا گذشت، قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد. از سوی دیگر، باید توجه کرد که زنی که سرپرست است همچنان پتانسیل ازدواج و تحت تکفّل یک مرد قرار گرفتن را، و یک مرد فاقد خاصیت، نیز همچنان پتانسیل تحت تکفّل گرفتن خانواده را، دارا هستند. البته دقّت کنید که با جرایم و مجازاتها نمی توان مشکلات عاطفی را از بین برد، و به همین خاطر بحث فقدان پدر، مادر یا فرزند در مسئله مدّ نظر نیست. در دیه، که امری مادّی و مالی است، بحث نیازهای مادّی و مالی بازماندگان و بستگان مدّ نظر است.

 

با سپاس


***


دوستمان ارس دوباره مطرح فرموده اند:


سلام دوباره

صرفا تکیه به پتانسیلها در تعیین قوانین باعث ضعف نیست؟پتانسیلی که با آنچه در رفتار یک فرد، عینی شده متفاوته.

اگر چیزی که به مرور زمان از استثنا بودن خارج بشه ،نمیتونه پشتوانه ای برای تغییر قوانین مربوطه باشه؟

مثلا مردی که هیچ مسئولیتی نداره و حتی حضورش درجامعه مضر هم باشه؛ چون صرفا بصورت بالقوه با یک مرد مسئول ، پتاسیل یکسانی داره از حقوق یکسانی هم برخوردار میشه!

قصد تکرار مکررات ندارم.اشارم به پویایی و مطابق بودن با نیازهای روز جامعست.

  پاسخ:


  همانطور که در پاسخ قبلی به شما عرض کردیم، که موارد استثناء نباید امور کلّی زیر سؤال ببرند. قانون باید جامعیت داشته باشد.


  شاید تکیه صرف بر پتانسیلها باعث ضعف باشد، هر چند این امر نیاز به اثبات دارد، ولی بحث فقط بر سر پتانسیلها نیست، به هر حال عموماً این مردها هستند که نان آوری می کنند و زنها هم بیشتر به عنوان کمک به شوهر کار می کنند.  


  امّا اگر استثناء به مرور زمان، به کلیّت بدل شود، بلکه قانون جای تغییر دارد که در اسلام این امر با بحث قوانین ثانویه، پیشبینی شده است، ولی موضوع این است که زنها در این عصر نه تنها نان آورتر از صدر اسلام نیستند، بلکه نقششان در عصر امروز و هجوم شدید فمنیسم، در اجتماع و خانواده کمرنگتر هم شده است، پس این امور، امروز از دیروز استثنائتر هم هستند.


  مردی که هیچ مسئولیتی ندارد به هر حال ممکن هست روزی مسئولیتی را به عهده بگیرد، ولی مردی که حضورش برای جامعه مضر است، با چنین فردی فرق دارد و با برخورد شدید قانون روبرو می شود.


  باید توجه کنیم که قانونگذار موقع قانون گذاشتن باید تمام جوانب را بنگرد، البته جزئیات نباید مانع توجه به کلیات شوند.



  امّا دوست عزیز، اگر منظور شما این است که قانون به شکلی باشد که عدالت را در جامعه برقرار کند، خب دعوای ما از روز اوّل سر همین است! ما می گوییم دنیا گنجایش عدالت را ندارد و به همین دلیل است که ما به زندگی پس از مرگ اعتقاد داریم. آری به هر حال در هر قانونی حفره هایی هست که باعث می شود برخی سوءاستفاده کنند، ولی خب خدا شاهد و ناظر است و در قیامت عدالت کامل را اجرا خواهد فرمود. این تئوریهای بشری هم که به عنوان مثال سعی می کنند با تساوی، مدلی از عدالت بسازند، فقط تلاشهای بی حاصلی هستند که در غرب هم مناقشات زیادی را به وجود می آورند، ولی از آنجا که آنها خود فمنیسم را برای استثمار زنان به راه انداخته اند، فمنیسم را به عنوان امری کلّی در نظر می گیرند و تمام امور را به خاطر آن زیر پا له می کنند. قوانین تساوی گرای غرب، گاهی عوارض مضحکی را در پی دارد که بحث در مورد آنها خود محتاج تحقیقی کامل است.


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:04

  با سلام. در یکی از پیامها، از من چنین پرسیده شده است:


«مبحثی دراینجا بودکه دین زرتشت یااسلام کدام کاملترهستندولی توضیحی داده نشده است. خواهشمندم بفرمائیدکدام کاملتراست. الکس»


 من البته نمی دانم کدام مبحث مورد نظر پرسشگر هست، ولی خب در مقایسه بین اسلام و زرتشت، اسلام را باید دین کاملتری دانست و این را دلایل زیادی می توانند نشان بدهند:


  اوّل از همه اینکه کیش زرتشت حداقل به شکل امروزی هیچ برنامه خاصی را در بر ندارد، ولی اسلام یک برنامه کامل برای زندگی است. در نوشتجاتی که از زرتشت به دست ما رسیده است، هیچ دستور خاصی جز امر به گفتار و کردار و اندیشه نیک و خودداری از دروغ یافت نمی شود، که خب ما برای اینها اساساً نیازی به پیامبر نداریم، عقل سلیم هم اینها را می گوید! البته کیش زرتشت هم احکامی دارد ولی خب هیچیک از این احکام به صورت مستند به زرتشت نسبت داده نمی شوند، و بیشتر دستورات موبدان بزرگ زرتشتی در اعصار بعد از زرتشت هستند.


  دومین بحث مستندات است، ما دلایل زیادی برای نسبت دادن قرآن به حضرت محمّد(ص) داریم، هم تاریخی و هم منطقی، ولی زرتشتیان با چه دلیلی گاتاهای اوستا را به زرتشت نسبت می دهند؟ به قول یکی از پژوهشگران، عملاً نویسنده گاتاها را زرتشت می نامند و نه اینکه شخصیتی مجزا به زرتشت باشد که گاتاها را بشود به او نسبت داد. ضمن اینکه کهنترین نسخه قرآن، مربوط به نیمه اوّل قرن اوّل هجری است و لذا فقط چند دهه با زمان وفات پیامبر فاصله دارد، ولی کهنترین نسخه اوستا و گاتاها، مربوط همین چند قرن پیش می باشد، و چند هزار سال با زرتشت فاصله دارد. به راستی از کجا بدانیم گاتاها همانگونه که نوشته شده اند به دست ما رسیده اند؟


 سومین و آخرین بحثی که می خواهم بدان اشاره کنم، برتری الهیات اسلامی است. بنده وارد بحث توحید و معاد نمی شود و فقط به بحث نبوّت در کیش زرتشت می پردازم. نبوّت، در زرتشتیت با یک پیامبر شروع و با همان پیامبر تمام می شود، بدون اینکه توضیح مناسبی در دست باشد که چرا پیش از زرتشت پیامبری نیامده یا پس از او پیامبری نمی آید، و یا اگر گروهی از زرتشتیان پلورالیست می پذیرند که پیامبرانی مثل موسی و عیسی و محمّد(ع) انبیاء الهی هستند، چرا بدانها ایمان و اعتقادی ندارند؟ در مقابل در دین اسلام، نبوّت از ابتدای حیات بشر شروع می شود، و حتی وقتی پس از قرنها نیازی به وحی جدید نیست و لذا نبوّت ختم می شود، زمین از حجّت خدا خالی نمی ماند، و هر زمانی امامی دارد، تا جایی که حتی در اسناد اهل سنّت مثل صحیح بخاری داریم که هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است(صحیح بخاری، ج 5، ص 13، صحیح مسلم ج6، ص 21 و 22. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 155)


  لذا به نظر من دین اسلام، کاملتر از دین زرتشت است. البته بنده زیاد به کاملتر بودن توجه ندارم، و برتری اسلام در این است که تنها دین صحیح است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 4 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 22:35

سلام به تمام دوستان. حتما" شنیدید که بعد از کشتن امام سوم، اجساد مطهر حسین(ع) و یارانشو روی خاک رها کردند و جنازه های کشتگان خود را به خاک سپردند و حتی وقتی اجساد دفن شدند هم به دستور خلفای جور قبرهای آن امام و یارانش را شخم زدند و بر آنها آب جاری کردند. چه گریه ها که شیعیان بر سر این مسئله نمیکنند. 


  اما خبر ندارید که امروز نیز انسانهای رذل دیگری هستند که هر دم با تهمتی و اهانتی بر ضد مکتب حسین، تبلیغات میکنند و عملا" همان شخم زدن را بار دیگر از سر گرفته اند اما اینبار نه بر سر قبر حسین(ع) بلکه در ذهن جوانان. این اراذل گاهی میگویند حسین بخواطر جاه طلبی کشته شد و گاهی میگویند ... . باور کنید چند روز پیش یکی از این اراذل و اوباش به وبلاگم آمد و کامنتی گذاشت که در آن شمر را یک قهرمان خوانده بود و از قتل حسین(ع) ابراز خشنودی نموده بود. اکنون و با خواندن این مقاله بهتر معنای جملات زیارت عاشورا را درک خواهیم کرد.


  متن زیر هم یکی از آن مقالات است که اتفاقا" مورد تأیید «شجاع الدین شفا»ی زرتشتی قرار گرفته و نویسنده در ابتدای متنش هم با کمال افتخار نامۀ تشکرآمیز آقای «شفا» را هم آورده که در مارس 2004 میلادی ارسال شده الست. این هم خلاصه آنچه اینها میگویند:


"سالهاست مردم ما برای حسین بر سر و سینه میزنند در حالی که نمیدانند او را برای چه کشتند: یکی از سرداران یزید زنی زیبا به نام اورینب داشت و یزید عاشق وی شد و شعرهای فراوان در مدح او خواند. از سویی با نامه های کوفیان، حسین مصمم میشود که به کوفه برود. در دمشق یزید با راهنمایی معاویه سردار را به سفر میفرستد و وقتی سردار برمیگردد شهر را از این شایعه پر میکنند که اورینب در غیاب شوهر زنا کرده است. شوهر هم فورا" زن را طلاق میدهد و حسین فورا" زن را، عقد میکند. یزید به حسین پیغام داد که اگر سرت را میخواهی زن را طلاق بده. حسین زن را پس نفرستاد و بخاطر نامۀ هانی به سوی کوفه رفت و در کربلا کشته شد. او حتی در روز عاشورا هم می توانست اورینب را پس بدهد و زنده بماند!" 


حالا بیایید این مقاله را نقد کنیم.


نکته خیلی مهم اینستکه اسلامستیز از شدت دشمنی با اهل بیت اساسا داستان را وارونه نقل کرده است. در اسناد تاریخی هرگز اینطور گفته نشده است بلکه آنچه در اسناد تاریخی، آنهم فقط در چند سند و نه به صورت متواتر،آمده است به طور خلاصه این است: 


"یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق می‌شود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیت‌های معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی می‌کرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،‌چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن،‌ ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت می‌کنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، می‌پذیرم. آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم. جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند! مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمی‌باشد! سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید. چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمده‌ای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او می‌روی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایسته‌تر است. امام با همان مهریه‌ای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد. عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود،‌ رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد. آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود: باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم. سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند. بر اساس آنچه در داستان آمده،‌ این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد."(الامامه و السیاسه، صفحات 166 تا 173)


پس میبینیم که اصلا آنچه در برخی اسناد تاریخی آمده است اصلا به این شکلی که این دشمن غرضورز امام حسین نقل کرده است نیست بلکه ماجرا چیز دیگری است. امام حسین طبق این نقل تاریخی این زن را از یزید نجات میدهد و به شوهرش باز میگرداند. حتی روایت تأکید دارد که امام حسین فرمودند «. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم» و به محض آگاهی از دلبستگی مجدد این زن به شوهر سابقش او را طلاق دادند. 


نکته دیگر اینکه به غیر از اینکه شبهه افکن، در نقل تاریخ مرتکب تحریف شده است خود این روایت که او نقل کرده است نیز جای بررسی بیشتر دارد و به نظر میرسد ماجرای اورینب به کل دروغ باشد:



اول:  


بیایید داستان را به لحاظ روایی نقد کنیم: 


روایت فوق مرسل است و هیچ‌گونه سندی برای آن ذکر نشده تا بتوان آن را مورد بررسی قرار داد. چون ابن قتیبه(نویسنده کتاب الامامه و السیاسه) داستان را این چنین آغاز می کند:ما حاول معاویة من تزویج یزید قال: وذکروا أن یزید بن معاویة سهر لیلة من اللیالی، وعنده وصیف لمعاویة یقال له رفیق، ... او که خود همعصر این ماجرا نبوده است نمیگوید این ماجرا را از چه کسی شنیده است تا ما بتوانیم سلسلۀ راویان را بررسی کنیم. چه بسا فرد دروغگویی این ماجرا را به او گفته باشد.


از سوی دیگر ابودرداء که در این داستان میبنیم بنا به نظر معروف در زمان حکومت عثمان مرده است. برخی هم مرگ او را 39 یا 38 هجری درگذشته است(ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129؛ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622.) پس او چگونه میتواند در این ماجرا که در اواخر حکمرانی معاویه و زمان ولایتعهدی یزید روی داده است حضور داشته باشد؟ پس این داستان دارد از شخصیتی در ماجرا نام میبرد که در آن زمان سالها از مرگش گذشته بوده است!!


از سوی دیگر از این داستان در اسناد دسته اول و مشهور هیچ خبری نیست. مشهورترین کتابی که این داستان را ذکر کرده است کتاب الامامه و السیاسه است که برخی در این که نویسنده آن ابن قتیبه باشد شک دارند.( دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459) از این گذشته اسناد معدودی هم که این ماجرا را نقل میکنند انقدر آشفته هستند که در برخی از آنان این ماجرا را به فرد دیگری نسبت میدهند ولی روایت آنها در مورد ازدواج ان فرد با اورینب نیز قابل قبول نیست و تضاد کامل با عقل دارد ولی به علت عدم ارتباط با بحث از آوردنش خودداری میکنیم.


باز جای توجه دارد که هیچ سندی به آمدن امام حسین به عراق پس از شهادت حضرت علی و رفتن به مدینه اشاره ندارد، مگر در حماسۀ عاشورا که روایت فوق ماجرای اورینب را پیش از آن میداند و در واقع میگوید ماجرا اورینب باعث شد که یزید اینقدر به امام حسین برای بیعت فشار بیاورد و بگوید از حسین یا بیعت بگیرید و یا سرش را؛ و در نتیجه امام حسین از مدینه خارج میشوند و ابتدا به مکه و بعد از نامه نگاری کوفیان به عراق میروند.



دوم:  


در داستان فوق آمده که حضرت امام حسین علیه السلام‌ ارینب را در یک مجلس سه طلاقه کرد و فرمود: فقال : أشهد الله أنها طالق ثلاثا، (فرمود: خدا را شاهد میگیرم که او را سه طلاقه نمودم) و این با فرهنگ اهل بیت علیهم السلام‌ هیچگونه سازگاری ندارد، بلکه خلاف ضرورت احادیث اهل بیت و فقه شیعه است که در فقه شیعه کاملاً و مبسوط بحث شده است. 

عن علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حماد ، عن الحلبی ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : من طلق امرأته ثلاثا فی مجلس وهی حائض فلیس بشئ.(ابا عبدالله(ع) فرمودند: کسی که در یک مجلس همسرش را سه طلاقه کند و نیز حائض باشد هیچ ارزشی ندارد. (طلاق باطل است))وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 21 . 


بنا به حدیث فوق از امام صادق(ع) سه طلاقه در تشیّع عملی قبیح است و بعید از که یکی از پیشوایان شیعه چون امام حسین، این کار را بکند؟



سوم:  


یکی از شرائط طلاق حضور دو شاهد عادل می باشد که در داستان فوق این امر رعایت نشده است.


قرآن می‌فرماید:


وأشهدوا ذوی عدل منکم.(دو عادل از بین خودتان به شهادت بگیرید) (طلاق/2) 


تلک حدود الله ومن یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه.(این حدود الهی است و هر کس از آن تعدی کند بر خودش ظلم نموده است) (طلاق/1) 


و نیز امام صادق علیه السلام می‌فرماید‌:


ولا یجوز الطلاق إلا بشاهدین ...(طلاق جایز نمی‌باشد مگر با حضور دو شاهد.)وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 25 . 

چهارم:  


در داستان فوق امام حسین علیه السلام‌ به عبدالله سلام می فرماید: بل أدخله علیک حتى تبرئی إلیه منه کما دفعه إلیک.(تو داخل منزل من شده و با ارینب ملاقات کن و با تحویل اموال خود ذمه او را بری کن.) و این نیز با سیره اهل بیت علیهم السلام‌ و غیرت مردانگی عرب سازگاری ندارد که یک مرد اجنبی و نامحرم را به اندرون خویش راهنمایی کنند.گذشته از این که بری شدن ذمه نیازی به خلوت با نامحرم ندارد.



پنجم:  


گذشته از بطلان قطعی روایت فوق به اندازه کافی در اسباب و عوامل زمینه ساز واقعه کربلا در کتب شیعه و سنّی بحث شده است که هیچ جای شک و شبهه باقی نمی‌گذارد تا نوبت به طرح این شبهه سست و بی اساس برسد.



ششم:  


با صرف نظر از تمامی اشکالات موجود که ذکر شد اگر چنان‌چه این داستان بدون مواردی که با مقام عصمت و سیره اهل بیت منافات دارد صحت می‌داشت و اتّفاق افتاده می‌بود، در حقیقت امام علیه السلام‌ با این کار خود، از طرفی جنایات معاویه و یزید را برای مردم اثبات می‌کند که این ها برای رسیدن باامیال شوم وشیطانی خود به هرکاری دست می زدند.و از طرفی دیگر با این کار از پاشیده شدن یک زندگی موفق وگرم جلوگیری کرده است.


  البته یادآوری این نکته نیز خالی از لطف نیست که به اتّفاق تمامی تواریخ از تواریخ اهل سنّت تا تواریخ شیعه، یزید برای اینکه برای خودش بیعت بگیرد، امام حسین را کشت، و دستور این بود که امام حسین یا بیعت کند یا سر از تنش جدا کنید. می توانید به دلخواه خود به یکی از کتب تاریخ رجوع کنید، و ملاحظه نمایید!!


حال برای این افراد مغرض سخن امام حسین را تکرار میکنم: اگر دین ندارید و باوری به معاد ندارید اقلا در این دنیا آزاده باشید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       11    >>
آمار سایت