X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 19:15

در اینترنت یک شعری را دیدم که گویا دوستانی دچار این دغدغه شده اند که اگر کورش سر برآرد زخاک و سؤالاتی را مطرح کند، چه می خواهیم به او بگوییم! بنده از آنجا که دیدم گویا این دوستان خیلی نگران پاسخگویی به کوروش بزرگ هستند، تصمیم گرفتم کمکی به آنها بکنم:

 

شعر: به کوروش چه خواهیم گفت

اگر سر برآرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟

پاسخ:

  کوروش جان، اول اینکه چی شده که شما از دین زرتشت پاک سؤال می فرمایید؟ خود شما بفرمایید که وقتی در استوانۀ بابلی خودتان به بعل و بنو و مردوک ابراز ارادت می فرمودید، چرا یادی از دین زرتشت پاک نکردید؟! توی آن استوانۀ شما «چه شد دین زرتشت پاک»؟

  دوم اینکه، بعد از زرتشت پیامبران دیگری آمدند و دین یگانۀ خدا را کاملتر و کاملتر کردند، و ما امروز به کاملترین آنها ایمان داریم. شما که انتظار نداری که از تکامل به دور باشیم؟!

 

 

 

شعر: چه شد ملک ایران زمین؟

کجائند مردان این سرزمین؟

پاسخ:

  در مورد ملک ایران زمین، درست متوجه منظور شما نشدم: منظورتان مجموعه سرزمینهایی است که فتح فرمودید یا منظورتان خاکی است که مردم ایران روی آن زندگی می کنند؟ اگر منظورتان خاکی است که مردم ایران بر روی آن زندگی می کنند، سر جایش است؛ اما اگر منظورتان سرزمینهایی است که خودتان تصرف فرمودید، خب دیگران هم بلد هستند که مثل شما سرزمین دیگران را تصرف کنند، این بود که یک اسکندر نامی سر و کله اش پیدا شد و کل سرزمینهایی را که گرفته بودید، گرفت، تازه سلسله تونو هم منقرض کرد. البته بعد اشکانیها بخشی از آن متصرفات شما را باز پس گرفتند، خلاصه زیاد این دست و اون دست شده تا رسیده به دست ما.

  اما مردان این سرزمین هم، حاضر و آمده هستند. کارشون دارید؟ مردان این سرزمین هشت سال در برابر دشمن خارجی که از سوی تمام دنیا به او کمک می کرد، ایستادگی کردند و امروز هم مردهای زیادی در این سرزمین هستند که برای ساخت و ساز آن تلاش می کنند و آماده هستن که برای دفاع در برابر بیگانه بجنگن. البته یک سری مردنما هم داریم، که فقط وطن وطن می کنن، ولی هیچ کاری برای وطن نمی کنند؛ از طرف حضرتعالی به دروغ جملات قصار میسازن و میگن کوروش گفته، بعد وقتی بیگانه تهدید به حمله میکنه، برای حمله کردنش ثانیه شماری می کنن.

 

 

 

شعر: به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان

پاسخ:

  کوروش جان، مگه اون دنیا اخبار پخش نمی کنن؟ شمشیر به چه دردمون می خوره آخه؟ الان دوره و زمونۀ جنگ با شمشیر نیست که. البته اگر یه روز تمام این تسلیحات موجود نابود بشه، شاید باز بریم سراغ شمشیر خوش دستمان!

 

 

 

شعر: کجایند میران سرمستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق نیست دست

پاسخ:

  کوروش جان، یزدان پرستی سر جایش است و دست هم به حق هست، البته شمشیر دیگه منسوخ محسوب میشه! مگر اینکه کل تسلیحات دنیا، نابود بشه و اونوقت بخوایم با شمشیر بجنگیم. اما در مورد خوی ایران پرستی، اگر منظورتان ایران دوستی است، همین دفاع همه جانبۀ ما، از تمامیت ارضی کشورمان، بهترین دلیل بر آن است. گویا اخبار غلط به دستتون رسیده!

 

 

 

شعر: که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟

پاسخ:

  در مورد تخت شاهی، دیگه دورۀ شاه و شاه بازی گذشته کوروش خان، الان مردمسالاری توی بورسه! در مورد پشت شیران هم اشتباه به عرضتون رسوندن، پشتشون سالمه و آمادۀ جنگیدن با دشمنان هستند.

 

 

 

شعر: در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هواه خواه آزادگی پس چرا بیصداست؟

پاسخ:

شاه ظالم چند دهه قبل، فرار کرد و مُرد و توی مصر دفنش کردن. هواخواه آزادگی هم بیصدا نیست، شاید برداشت شما از هواخواه آزادگی چیز اشتباهی باشه، شاید هم به دلیل فاصلۀ زیاد صداشو نمی شنوید، ولی خیال شما راحت، اکثریت این ملت هواخواه آزادگی هستند، و صداشونو به گوش کل دنیا می رسونن.

 

 

 

شعر: چرا خامش و غم پرستید

کمر را به همت نبستید

چرا اینچنین زار و گریان شدید

سر سفره خویش مهمان شدید

پاسخ:

ببین کوروش! دیگه قرار نشد حرف بی حساب بزنی. ما نه غم پرستیم و نه زار و گریان. کمر هم به همت بسته ایم. راستی اگر سر سفرۀ خویش مهمان نباشیم، سر سفرۀ کی مهمان باشیم؟! گویا اینجا شاعری که شعر رو سروده، در قافیه به تنگ آمده!!

 

 

 

شعر: چه شد عرق میهن پرستیئتان

چه شد غیرت و شور و مستیئتان

سواران بی باک ما را چه شد؟

ستوران چالاک ما را چه شد؟

پاسخ:

تمامشون سر جاشون هستن. نکنه این کوروش پرستها نشستن برای شما چاخان کردن که این چیزها دیگه وجود نداره؟ نه اینطوریا نیست، باور نکن کوروش! البته ستوران چالاکمونو دیگه توی مسابقات اسبدوانی و این جور جاها، می بریم. توی جنگ به کارمون نمیان.

 

 

 

شعر: چرا ملک تاراج میشود

جوانمرد محتاج میشود

پاسخ:

  ملک تاراج میشود؟ جوانمرد محتاج میشود؟ کوروش چرا هر چی بهت میگن، باور میکنی؟ مثلاً بزرگترین شاه این مملکتیا! یه ذره تحقیق کن، بعد حرف بزن.

 

 

 

شعر: چرا جشنهامان همه شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

پاسخ:

جشنهامان عزا نشده، یه عده به دروغ یه سری اطلاعات غلط به شما دادن، شما نباید باور می کردی. اما آتشکده رو باید زرتشتیها در موردش توضیح بدهند، توی مسجد ما بانگ دعا هست، شما نگران نباش.

 

 

 

شعر: چرا حال ایران زمین ناخوش است

چرا دشمنش اینچنین سرکش است

پاسخ:

  عزیزم، چرا یه چیزی میگی که بهت بخندن؟ ایران زمین، یه سرزمینه، موجود زنده نیست که حالش خوش و ناخوش باشه. دشمن هم همیشه سرکشه دیگه، مگه دشمن غیرسرکش هم داریم؟

 

 

 

شعر: بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا باز غیرتم  جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

پاسخ:

کوروش جان، خواب دیدی خیر باشه، تخت شما از همون زمان اسکندر به تاریخ پیوست. تا 150 سال پیش ما اصلاً نمی دونستیم شما وجود داشته ای! البته یه سری تخت پادشاهی دیگه هم داشتیم که آخریش مال این پسره محمدرضا بود که اون هم «رفت.» الان دیگه دوران جمهوریته. حالا شما هم نمی خواد غیرتی بشی، گفتم که، عصر شاه و شاه بازی تموم شده. راستی از گورت هم صدای خروش نیار که گورت جزء آثار باستانی محسوب میشه، یهو در اثر خروشت آسیب میرسه به آثار باستانیِ مملکت.

 

 

 

شعر: چرا بوی آزادگی نیست؟ وای

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

پاسخ:

  بوی آزادگی نیست؟ کوروش جان شاید سرماخوردی که بوشو حس نمی کنی. اینکه در برابر بیگانه سر تعظیم فرود نمی آوریم، آزادگی نیست؟ دشمن میهنت هم در حال حاضر همینهایی هستن که چپ و راست تحریم می بندن به خیکمون!

 

 

 امیدوارم که دوستان بعد از خواندن این شعر، در پاسخگویی به سؤالات کوروش سردرگم نمانند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 21:11




  کوروش پس از فتح بابل، دستور به ساخت گلنوشته ای داد که معروف به استوانه کوروش بزرگ است. کوروش در این گلنوشته، وعده های شیرینی به مردم مغلوب بابل می دهد، به خدایان آنها ادای احترام می کند و در مدح خود نیز سخنانی می گوید.


 

طرفداران حقوق بشری بودنِ منشور کوروش



  محمّدرضا پهلوی، شاه مخلوع ایران، به سال 1967، در کتاب انقلاب سفید، استوانه کوروش را "نخستین اعلامیه حقوق بشر" نامید. او نوشت: «تاریخ امپراتوری ما، با اعلامیه کوروش آغاز شد، که به خاطر دفاعش از اصول انسانی، عدالت و آزادی، باید به عنوان یکی از عالیترین اسناد در تاریخ بشریت شناخته شود.»[1] او همچنین کوروش را نخستین قانونگذار در مسائل "آزادی اندیشه و سایر قوانین اوّلیه" توصیف کرد.[2] وی، در سال 1968، نخستین کنفرانس ملل متحد پیرامون حقوق بشر در تهران را با گفتن اینکه استوانه کوروش، منادیِ اعلامیه مدرن حقوق بشر بود، آغاز کرد. استوانه یک نشانِ ایدئولوژی سیاسی شاه بود و هنوز از سوی برخی مفسرین، با وجود مخالفت برخی تاریخدانان و پژوهشگران، به عنوان اوّلین منشور حقوق بشر شناخته می شود.[3]


  نگرشهای مشابه این نگرش را، کم بیش حسن پیرنیا و هیراد ابطحی نیز دارند و سلطنت طلبان و وطن پرستان متعصب، همواره در نشر این نگرش بشر دوست از کوروش، تلاش می کنند.


  در سطح بین المللی نیز، تجلیلهایی از این استوانه از سوی سازمان ملل و موزۀ بریتانیا، شده است.


  چیزی که نباید فراموش شود این است که شاه مخلوع در شرایطی این بحث را مطرح کرد که ظلم و ستمهای سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی اش بر مخالفین رژیم، اعتراضاتی را به همراه داشت و او سعی کرد با بیان اینکه حقوق بشر ریشه در ایران دارد، ذهن معترضین را منحرف کند.

 

 

نظر تاریخدانان و پژوهشگران



  تفسیر استوانه به عنوان یک "منشور حقوق بشر"، توسط برخی تاریخدانان، نادرست و مغرضانه توصیف شده است.[4] [5] [6] [7] این مسئله به عنوان یک "سوءتفاهم" رد شده است[8] و به عنوان یک تبلیغ سیاسی که توسط رژیم پهلوی اختراع شده، توصیف گشته است.[9]


  تاریخدان آلمانی، ژوزف ویسِهُفِر[10] می گوید که تجسم کردنِ کوروش به عنوان قهرمان حقوق بشر، به اندازۀ "انسانیت و روشنفکری شاه پارس" غیرواقعی است.[11]


  د.فِیرچیلد راگلِس[12] و هلین سیلورمن[13]، هدف شاه را از این ادعا، آغاز مشروع نشان دادنِ ملت ایران و حکومت خودش، و مقابله با انعکاس بنیادگرایی اسلامی، از طریق روایتهای جایگزین که ریشه در تاریخ ایران باستان دارند، توصیف کردند.[14]


  س.ب.ف.واکر[15] می گوید: «کاراکتر اصلی استوانه کوروش اعلامیه حقوق بشر یا آزادی مذهبی [نیست] بلکه به سادگی یک گلنوشته در سنت بابلی و هخامنشی است، که استقرار کوروش در شهر بابل و پیش از آن، غفلت نبونیدوس از پرستش مردوک را یادآوری می کند.»[16]


  دو پروفسور متخصص در تاریخ شرق نزدیک باستان، بیل.ت.آرنولد[17] و پیوتر میچالوفسکی[18] می نویسند: «عموماً، این به کتیبه های بنیادین دیگر متعلق است، این به هیچ وجه یک فرمان نیست، هیچ اعلامیه حقوق بشر غیرمعمولی را، که گاهی ادعا می شود، فراهم نمی آورد.»[19]


  لوید لولین جونز[20] از دانشگاه ادینبورگ[21] می نویسد که "هیچ چیز در متن نیست" که به مفهوم حقوق بشر اشاره کند.[22]


  نیل مک گریگور[23] می نویسد: «مقایسه [استوانه کوروش] با متنهای مشابه دیگر، توسط پژوهشگران در موزۀ بریتانیا، نشان داده است که قوانین در عراق باستان، اعلامیه های قابل مقایسه ای بر کامیابی سریر [بابلی] برای دو هزاره قبل از کوروش ساخته بودند... این یکی از کارهای موزه است که با محدود کردنِ معنای چیزها و تخصیص آنها به یک بحث سیاسی، مخالفت کند.»[24] او اخطار می کند که در حالی استوانه "آشکارا به تاریخ ایران پیوند زده می شود"، که آن "در هیچ مفهوم حقیقی، یک سند ایرانی نیست. آن بخشی از تاریخ بسیار بزرگتر شرق نزدیکِ باستان، پادشاهی بین النهرین و پراکندگی یهود، است."[25]


    و.ج.تالبوت، فیلسوف آمریکایی، هر چند پیرامون کوروش، می گوید: «گویا، کهنترین طرفدار تحمل مذهبی است» در عین حال اظهار می کند: «ایده هایی که منجر به گسترش حقوق بشر می شوند، محدود به یک سنت فرهنگی نیستند.»[26]

 


ملاحظاتی چند



1.هر چند در جهان امروز، تحمل نظر مخالف یک ارزش والا محسوب می شود، ولی بد نیست بدانیم چنین خصلتی را ایلخانان مغول نیز داشتند، و یکی از دورانی که شیعیان توانستند نفس راحتی از آزار و اذیت اهل سنت بکشند، همین دوران حکومت مغولها بود! آیا این باعث می شود که ما فراموش کنیم که مغولها چه رفتار ظالمانه ای داشتند؟ به طور مشابه حکومت استعمارگر انگلستان نیز با وجود اینکه خون بسیاری از ملل را می مکید، به مقدّسات مذهبی آنها احترام می گذاشت.


2.باید توجه داشت که یک جهانخوار، برای خودش هدفی دارد و با وارد کردن هدفهای جدید رسیدن خود به هدف اصلی را به تأخیر نمی اندازد، پس اگر یک جهانخوار به دنبال تغییر دین مردم یا برتری دادنِ نژادی بر نژاد دیگر نبود، به معنای روشنفکری او نیست. وقتی حکومت استعمارگر، از هخامنشی گرفته تا انگلستان و آمریکا، هدفش تسلط بر سرزمینهاست، باید مناقشات قومی و مذهبی را کنار بگذارد تا بهتر بتواند به فتح و فتوح بپردازد. چنین آزادیهای مذهبی را حکومت عثمانی نیز بعد از فتوحات برقرار می کرد، چنانکه یکی از دلایل پیشرفت عثمانی در فتوحات اروپایی را همین خط مشی آزاداندیشانه نسبت به دین مردم مناطق مفتوحه، دانسته اند.


3.جنگ افروزیهای کوروش، تا زمان خودش سابقه ای در تاریخ ندارد. این حجم از جنگهای پیاپی، را تاریخ پیش از کوروش نمی شناسد. او ابتدا به ماد لشکر کشید، سپس مورد هجوم لیدی قرار گرفت و آنرا شکست داد و لیدی و آسیای صغیر را تسخیر نمود، بعد بر اساس نوشتار گزنفون، به ارمنستان حمله برد، و سپس به بابل لشکر کشید، و در نهایت هم سکائیه آخرین جایی است که تواریخ به هجوم کوروش به آنجا اشاره دارند و عملاً او تا آخر عمر در حال لشکرکشی و جنگ بود. آیا این همه جنگ و آشوب، و بر هم زدن صلح ملل و گرفتن استقلال ملتها و حل کردن تمدنهای دیگر در تمدنِ خود، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟


4.نکته ای که نباید از قلم بیفتد این است که در این فتوحاتِ کوروش انسانهای بسیاری کشته می شدند، زنان بسیاری بیوه و کودکان بسیاری یتیم می گشتند، و تنها جرمی که می توان برای آنها رقم زد، دفاع از تمامیت ارضی سرزمینشان و نپذیرفتن حکومت جاه طلبانه کوروش است. آیا قتل این انسانها، و بیوه و یتیم کردن زنها و کودکان، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟


5.اگر به سخنان جهانخوارگان جهان دقت کنیم، خواه هیتلر باشد، خواه رهبر شوروی یا رئیس جمهور آمریکا، سخنان آنها از سخنان شیرین و وعده های سر خرمن پُر است. اینکه پادشاهی یک چنین وعده هایی را برای آرام کردن دل مردمی که استقلالشان را گرفته و بسیاری از مردانشان را کشته است، مطرح کند و در گلنوشته ای ثبت نماید، به معنای این نیست که او الزاماً به این امور اعتقاد راسخی هم داشته و به آنها عمل می کرده است.

 



[1] محمد رضا پهلوی، انقلاب سفید(1967)، صفحه 9.

[2] همان.

[3] Ansari, Ali (2007). Modern Iran: The Pahlavis and After. Harlow: Longman. ISBN 1-4058-4084-6. , pp. 218–19.

[4] Daniel, Elton L. (2000). The History of Iran. Westport, CT: Greenwood Publishing Group. ISBN 0-313-30731-8. p. 39.

[5] Briant, Pierre (2006). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Winona Lake, IN: Eisenbraun. ISBN 978-1-57506-120-7. p. 43.

[6] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[7] Curtis, John; Tallis, Nigel; André-Salvini, Béatrice (2005). Forgotten Empire: The World of Ancient Persia. Berkeley: University of California Press. ISBN 0-520-24731-0. p. 59.

[8] Mitchell, T.C. (1988). Biblical Archaeology: Documents from the British Museum. London: Cambridge University Press. ISBN 0-521-36867-7. p. 83.

[9] Kuhrt, Amélie (1983). "The Cyrus Cylinder and Achaemenid imperial policy". Journal for the Study of the Old Testament (Sheffield: University of Sheffield. Dept. of Biblical Studies) 25. ISSN 1476-6728. pp. 83–97.

[10] Josef Wiesehöfer.

[11] Wiesehöfer, Josef (1999). "Kyros, der Schah und 2500 Jahre Menschenrechte. Historische Mythenbildung zur Zeit der Pahlavi-Dynastie". In Conermann, Stephan. Mythen, Geschichte(n), Identitäten. Der Kampf um die Vergangenheit (in German). Schenefeld/Hamburg: EB-Verlag. ISBN 3-930826-52-6. pp. 55–68.

[12] D. Fairchild Ruggles.

[13] Helaine Silverman.

[14] Silverman, Helaine; Ruggles, D. Fairchild (2008). Cultural Heritage and Human Rights. Springer. p. 11.

[15] C.B.F. Walker.

[16] Walker, C.B.F. (1972). "A recently identified fragment of the Cyrus Cylinder". Iran : journal of the British Institute of Persian Studies (10). ISSN 0578-6967. pp. 158–159.

[17] Bill T. Arnold.

[18] Piotr Michalowski.

[19] Arnold, Bill T.; Michalowski, Piotr (2006). "Achaemenid Period Historical Texts Concerning Mesopotamia". In Chavelas, Mark W. The Ancient Near East: Historical Sources in Translation. London: Blackwell. ISBN 0-631-23581-7. pp. 426–430.

[20] Lloyd Llewellyn-Jones.

[21] Edinburgh.

[22] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[23] Neil MacGregor.

[24] http://www.livius.org/a/1/inscriptions/cyrus.pdf

[25] همان.

[26] Talbott, W.J. Which Rights Should be Universal? Oxford University Press US, 2005. ISBN 978-0-19-517347-5.  p. 40.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:31

  برخی از افراد نژادپرست و باستانگرا، معتقدند که دروغ در ایران باستان وجود نداشته است و بعد از ورود اسلام در ایران دروغگویی معنا پیدا کرده است، زیرا در حدیثی گفته شده است که دروغ در جنگ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم، نیکوست.
  در پاسخ باید ابتدا توضیح بدهیم که اینگونه نبوده است که در ایران باستان دروغگویی در کار نبوده باشد، فقط چند مورد از شاهانی که نیکو خوانده می شوند را مطرح می کنم و به سراغ شاهانی با کارنامۀ سیاه نمی روم:

کوروش، بنیانگذار استعمارگری در جهان که غربیها برای اینکه او را در برابر شخصیت معصومین در بین ایرانیان قرار بدهند مدام بادش می کنند، گفت: ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ.
ولی همین کوروش، به هر کشوری که رفت به خدایان آن کشور ادای احترام کرد و ابراز بندگی نمود، تا جایی در منشور معروفش که در فتح بابل نوشته شده است، به خدایان بابلی، بعل، بنو و مردوک، ابراز ارادت کرد و گفت سلسله اجدادش مورد محبّت بعل و بنو بوده اند و پیروزی خویش را نیز به مردوک نسبت داد(مثل ما که می گوییم خرمشهر را خدا آزاد کرد، کوروش هم گفت: مردوک آقای بزرگ نجیب، اهالی بابل را به طرف من متوجّه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم)!!
 آیا این دروغگویی نیست؟ آیا دورو بودن دروغگویی نیست؟!

داریوش هخامنشی، از خونخوارترین شاهان هخامنشی که طبق فرمایشات خودش در کتیبۀ بیستون یکی از مخالفان دستگیر شده را گوش و بینی و چشم می کند و در آربل مصلوب می کند، گفت: ﺍﻫﻮﺭﺍﻣﺰﺩﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ.
  ولی همین داریوش، بردیا را کشت و بعد ادعا کرد که او فردی به نام گئومات مغ بوده است، زمانی که داریوش بردیا را می کشد اصلاً به ذهنش خطور نمی کند که بگوید گئومات شبیه به بردیا بوده است و این جزء افسانه هایی است که بعدها امثال هرودوت برای طبیعی شدن قضیه ساخته اند. داریوش در بیستون می نویسد که گئومات کسانی را که بردیا را می شناختند، می کشت!! به راستی باید باور کنیم که گئومات به راحتی توانسته است هرکس را که پسر شاه پیشین، کوروش را، که قاعدتاً بسیاری از مردم او را دیده بودند، می شناخته است، بکشد؟! این داستان آنقدر احمقانه است که هرودوت بعدها افسانۀ شباهت گئومات به بردیا را می سازد و امروزه محقّقان بسیاری چون پروفسور پیر بریان، معتقدند که با رفتن کمبوجیه، بردیا شورش کرده است و پس از مرگ کمبوجیه، داریوش بر علیه بردیا وارد عمل شده و وی را کشته است، و بعد داستان مرگ بردیا به دست کمبوجیه و افسانۀ گئومات را مطرح کرده است.

  شاهنشاه دیگری که از عهد ساسانیان، به نام انوشیروان عادل(!)، که من واقعاً در این عادل بودن وی شک دارم نیز، مشت دیگری از این خروار است. شما عملکرد عادلش را ببینید تا وضعیت ظالمینشان را بفهمید:
 انوشیروان از آن جهت که مزدکیان سعی کرده بودند او را از ولیعهد شدن محروم کنند، تصمیم به گوشمالی آنان می گیرد، وی آنها را به اسم مباحثه دعوت می کند و البته بحثی نابرابر که نتیجۀ نهایی آن مشخص است، صورت می گیرد و بعد از شکست بحث کنندگان مزدکی، مزدکیان را از دم تیغ می گذرانند!
  آیا انوشیروان به مزدکیان گفته بود که اگر در بحث شکست بخورند کشته خواهند شد؟ وقتی شاه عادل این باشد، شما ببینید شاه ظالم چگونه است!!


حالا یک سؤال: چرا طبق حدیثی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ(ﺹ(ﺑﻪ ﻋﻠﯽ)ﻉ) می فرمایند: «ﺍﯼ ﻋﻠﯽ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ 3ﺟﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﯿﮑﻮﺳﺖ:ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ،ﻭﻋﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ»؟


پاسخ:


  مضمون این حدیث دستورهای معقول و پسندیده ای است که هیچ عاقلی آن ها را محکوم نمی کند. در این احادیث دروغ در سه جا جایز بلکه پسندیده شمرده شده است :

1.در جنگ که دشمن برای ضربه زدن به مسلمانان و جامعه اسلامی هجوم آورده و مسلمانان برای مقابله قیام کرده اند، در این جا اطلاعات غلط دادن به دشمن و با دروغ و مکر و حیله دشمن را منحرف کردن و به زمین زدن، جایز است . این در عرف عموم مردم دنیا جا افتاده و ضرب المثل شده که: جنگ میدان خدعه و نیرنگ است.
دو نفر که برای کشتن هم رو در رو ایستاده اند، به هر طریق سعی در پیروزی دارند. اسلام جنگ ابتدایی و هجومی را، مگر به دستور امام معصوم، علیه کسی اجازه نمی دهد. در میدان فردی و جمعی فقط دفاع را جایز می شمارد. بنابراین اجازه نمی دهد بدون دلیل قانع و جایز بر فرد یا جمعی هجوم برند، ولی اگر جایی مورد هجوم دشمن واقع شد، اجازه داده برای غلبه بر دشمن مکر و کید و حیله کنند . دادن اطلاعات غلط یکی از موارد است.
فرض می‌گیریم یک نفر ایرانی، مسلمان یا هر کس دیگری، در جنگ اسیر شده است و یا زخمی و در حال مرگ است و می‌خواهند به او تیر خلاص بزنند. حال از او سراغ اطلاعات جنگی کشورش را می‌گیرند، تعداد افراد، نقشه عملیات، محل انبار‌های مهمات، نقشه‌های جنگی و... او چه باید بکند؟ راستش را بگوید؟! آیا در این جا دروغ گفتن خود نوعی از حربه‌های جنگی نیست؟ به راستی کوروش خودش آنقدر ساده بود که در جنگ‌هایش نه در گفتار و نه در نقشه، طرح و رفتار جنگی دروغ نمی‌گفت؟! مثلاً نشان نمی‌داد که می‌خواهد از مقابل حمله کند، اما از راست و چپ یا حمله گازانبری نمی‌کرد؟

2.وعده دروغ، کار خوب و پسندیده‏اى نیست و در هیچ جا نمى‏توان بدان توصیه کرد. کسى که قصد انجام کارى را ندارد و انجام آن را صحیح یا مشروع یا در توان خود نمى‏بیند، نباید ابتدائا و به دروغ وعده انجام آن را بدهد، در حالى که همان لحظه انجام آن را صحیح یا ممکن ندانسته و اصلاً در ذهنش در صدد انجام آن نمى‏باشد؛ ولى یک نوع وعده دادن است که گرچه راست نیست، ولی براى تداوم زندگى، رفع کدورت و پیدایش علاقه به زندگى مؤثر است.
معمولاً افراد خانواده و به خصوص همسر تقاضاهاى فراوانى دارد که بیشتر آن ها مشروع و به جا مى‏باشند. گاه هم خواسته‏اى به ذهنش خطور مى‏کند و برآورده شدن آن را مى‏طلبد و از اینکه همسرش بدان بى‏توجه است، ناراحت مى‏گردد. هنگام اظهار این درخواست ها، چند نوع برخورد از طرف شوهر ممکن است صورت پذیرد:

الف. وعده قطعى انجام آن را بدهد، در حالى که اصلاً تصمیمى بر انجام آن ندارد.
ب. وعده انجام آن را بدهد، مثلاً بگوید به خواست خدا این کار را خواهم کرد، در حالى که واقعاً و صد در صد مصمم بر انجام آن نیست، بلکه حتى انجام آن را به مصلحت نمى‏داند.
ج. اصلاً به تقاضاى همسرش توجه نکند و با سکوت از آن بگذرد.
د. با قاطعیت انجام خواسته همسرش را نفى کند.

برخورد نوع چهارم قطعاً سبب ناراحتى و آزرده‏ خاطرى همسر مى‏گردد، مگر اینکه خواسته وى خلاف شرع روشن یا خواسته غیر ممکنى باشد و شوهر بتواند او را به صحیح نبودن خواسته‏اش قانع کند.
برخورد نوع سوم شاید به ناپسندى نوع چهارم نباشد، ولى قطعاً ناپسند است، زیرا به معناى بى‏توجهى به همسر و تقاضاهاى اوست که آزردگى خاطر وى را در پى خواهد داشت.
برخورد نوع اوّل، تعهد قطعى در پى مى‏آورد و با عمل نکردن به آن، مرد گرفتار خُلف وعده مى‏شود که هم اخلاقاً ناپسند است و هم اثرات بدى بر روح و روان اعضاى خانواده و زن مى‏گذارد.
  اما برخورد نوع دوم راه صحیح و عاقلانه‏اى است. مرد در آن لحظه پس از شنیدن تقاضاى همسر، وقتى آن را ناهمگون با عقل و شرع ندید، وعده انجام آن را مى‏دهد و مثلاً مى‏گوید: «به خواست خداوند آن را انجام خواهم داد.» با این وعده همسرش را شاد مى‏گرداند. پس از گذشت مدتى هر چند کم و آرامش یافتن و فروکش کردن هیجانات روحى همسر، چه بسا خود او از تقاضایش برگردد و آن را بى‏جا بشمرد و یا با کمى توضیح قانع گردد که تقاضایش حداقل اکنون صحیح نیست یا اینکه با وجود صحیح و به جا بودن تقاضا، همسرش توان انجام آن را ندارد.
  بنابراین در روایت به مردها توصیه مى‏شود به درد دل خانم‏هایشان به خوبى توجه کنند. از مخالفت فورى با تقاضاهاى همسرشان خوددارى ورزند، بلکه سربسته و با وعده دادن با آن ها موافقت نمایند، تا هیجان‏هاى روحى همسر فروکش کند، آن گاه با توضیح او را از پى‏گیرى خواسته‏اش منصرف سازند. چنین موافقتى در لحظات ابتدایى، مصداق وعده دادن به همسر است، که بسیار پسندیده و کارساز مى‏باشد.

3.سخن چینی از کارهایی است که باعث ایجاد و شعله ور شدن کینه ها می گردد. افراد و گروه ها را به هم بدبین و باعث تفرقه می شود. طبیعی است که افراد در اثر غفلت و بی توجهی یا لغزش، پشت سر برادر و خواهر مؤمن خود گاهی سخن ناروایی می گویند. به خصوص اگر بین آنها دلخوری باشد.
  اگر کسی سخن ناخوشایند که فرد در غیاب برادر یا خواهر مؤمنش زده ،به فرد غایب برساند، دشمنی را بین آنان ایجاد یا شعله ور می سازد اما اگر نقل نکند یا به دروغ سخنان خوبی از این فرد در مورد فرد غایب به فرد غایب و از او به این منتقل کند، گر چه دروغ گفته ، ولی باعث شده که بین دو برادر دینی رفع کدورت شده یا دوستی آن ها عمیق تر گردد . افشا شدن این دروغ ها در بعد هم، نه تنها باعث ناراحتی آن ها نمی شود بلکه دروغگو را به خاطر این دروغ های فایده بخشش تمجید می کنند و از او متشکر هم خواهند بود.


هر کس در جهان سخن حق گفته و منشا اثر خیر بوده، یا با آسمان ارتباط داشته و پیامبر بوده یا در مکتب انبیا که یک مکتب هم بیش نیست، تربیت شده است.
کوروش هخامنشی که شما و ما به او می نازید و می نازیم، چنان که تاریخ و به خصوص قرآن ظاهرا از او تحت نام "ذو القرنین" سخن گفته ، پیامبر یا تربیت یافته مکتب پیامبران بوده ، همان کوروش هم دروغ در این سه مورد را با توضیحی که دادیم، نفی نمی کند ، بلکه دستور می دهد . اگر امروز زنده بود ،با صدای بلند اعلام می کرد : تربیت شده توحید و شاگرد مکتب رسول آخرین توحید هستم و به این شاگردی افتخار می کرد.
مردان حق همه از یک سلسله اند و با هم همراهند . پس نیاییم برای جدا ساختن آن ها از هم تلاش بیهوده کنیم.
اگر کسی دروغ گفتن و خدعه در جنگ را ممنوع بداند، همه عاقلان او را محکوم می کنند . بر عقل او می خندند . محال است فردی مانند کوروش به راستگویی در میدان جنگ با دشمن (که منجر به شکست وکشته شدن و.. می شود ) دستور دهد.( مثلا تصور کنید اگر انسان در جنگ حقیقت را به دشمن بگوید، مثلا او را از نقشه ها و ابزار و آلات جنگی خود و تعداد نیروها و ...خبردار کند، چه نتیجه ای خواهد داشت ؟! )
کوروش هم مانند همه مردان خدایی تاریخ، دروغ را سرچشمه همه بدی ها می شمارد . در رابطه انسانی این عمل فاسد فسادآور را اجازه نمی دهد . تعالیم اسلام در مورد دروغ هم مؤید همین دعوت می باشد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1392 ساعت 09:54

  با سلام. امروز میخواهیم به یکی از شبهات کودکانۀ اسلامستیزان و نامسلمانان بپردازم. متن شبهه را بصورت خلاصه میبینیم:

 

شبهه: الله نام بتی بود در عصر جاهلیت عرب. این بت در کعبه نگهداری میشد و هنوز هم در کعبه قرار دارد(!!) مسلمانان نیز بت میپرستند ولی فقط یک بت را! اما الان لاهای مسلمان این امر را مخفی میکنند و میگویند الله نام خدایی در آسمان است!

 

پاسخ:

 

 

1. اسلام ستیزان هیچ سند معتبری برای این ادعای خود معرفی نمیکنند. ما چیزی که سند معتبری ندارد را نمیپذیریم.

 

  تنها سندی که برای این ادعا ذکر میکنند کتاب الاصنام است که اولا این کتاب از اسناد دسته اول نیست و با فاصله چند قرنی نویسندۀ الاصنام که با عصر بعثت دارد باید سخن خود را از یکی از کتب معتبر پیشین ذکر کرده باشد که چنین سخنی در گتب پیشین نیامده است. در ضمن نویسندۀ این کتاب یک یهودی به ظاهر مسلمان شده است.

 

2.حتما" شنیده اید که در زمان یکی از خلفا، فردی پرسیده بود: الله در زمین است یا در آسمان؟ پاسخ را علی(ع) فرمود: خدا در همه جا هست چه در زمین، چه در آسمان. البته اگر الله نام بتی در کعبه بود، البته خلیفه پاسخ این فرد را اینگونه میداد: به مسجدالحرام برو و الله را ببین!

 

3.یکی از شبهاتی که زنادقه در بحث با مسلمین مطرح میکردند این بود که چگونه به خدایی ایمان میاورید که نمیشود او را دید؟ خب اگر خدای مسلمانان ،یعنی الله، بتی در کعبه بود، مسلمانان فورا" پاسخ میدادند که به کعبه برو و خدا(الله) را در آن ببین!(پاسخ این شبهه که خدا را نمیتوان دید اینستکه: خدا جسم ندارد تا دیده شود. آیا میتوانیم از آنجایی که صدا را نمیبینیم، بگوییم صدا وجود ندارد؟)

 

4. قرآن در بخشی از مباحثات پی در پی با اهل کتاب میفرماید:

 

وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ

  سورۀ توبه آیه 30

 

بنا بر مفاد این آیه از قرآن، یهودیان و مسیحیان جزیرةالعرب، عزیر و مسیح را فرزندالله(فرزند خدا) مینامند. پس آشکار است که مسیحیان و یهودیان عربزبان نیز خدا را الله مینامیدند.

 

  حقیقت امر نیز همین است. الله ترکیبی است از ال(حرف تعریف) و اله(=خدا) وقتی حرف تعریف ال در ابتدای اله قرار میگیرد، خدا بودن را انحصاری میکند. در واقع الله نیز یعنی خدایی که فقط خودش خداست؛ یا همان خدای یگانۀ خودمان. حقیقت هم همین بود که مشرکین قریش، مسیحیان و یهودیان نیز به الله اعتقاد داشتند. زیرا الله همان خدای یکتای فارسیست. زرتشتیان با وجود اینکه اسم پروردگارشان را اورمزد میدانند، او را خدا نیز مینامند. همچنین مسلمانان، مسیحیان و یهودیان ایرانی نیز به جای الله، پدرآسمانی و یهوه که نام پروردگار در دینشان است، پروردگار را خدا مینامند. علت اینستکه در ایران و زبان فارسی خدا، همان پروردگار است و الله در عربی نیز همین خدای فارسیست ولی با این تفاوت که بر یگانه بودنش نیز تأکید است. قریش به الله اعتقاد داشتند زیرا او را از زمان ابراهیم میشناختند ولی برایش شریکهایی قائل بودند که در کعبه قرارشان میدادند. چنانکه قرآن میفرماید وقتی از مشرکین بپرسی چه کسی آسمان زمین را خلق کرده است، میگویند الله! (سورۀ عنکبوت آیۀ 61)


 یهودیان عرب هم الله را همان یهوه میدانستند ولی آن فرقه از یهودیان که در مدینه مقیم بودند عزیر را فرزند الله یا یهوه میدانستند. در ترجمه عربی تورات، در ترجمه آیه اول از باب اوّل سفر تکوین می خوانیم: فی البدء خلق الله السماوات و الارض.


 مسیحیان عرب نیز، الله را همان پدر آسمانی میدانستند ولی عیسی را فرزند الله یا پدر اسمانی میدانستند. در ترجمه عربی انجیل نیز، خدا را الله می نویسند. برای مثال در ترجمه عربی مسیحیان از آیه اوّل از باب اوّل انجیل یوحنا، می خوانیم: فی البدء کان الکلمة والکلمة کان عند الله وکان الکلمة الله.

 

مؤید این ادعای من، آیۀ 30 از سورۀ توبه است که با هم آنرا دیدیم.پس جای سؤال است که این اسلامستیزان که بعضی از آنها مسیحی و یهودی هستند، در مورد یهودیان و مسیحیان مقیم عربستان که آنها نیز خدای دین خود را به لفظ عربی، الله مینامیدند، چه میگویند؟ آیا آنها هم بتی در خانۀ کعبه را میپرستیدند؟

 

5.بیایید فرض محال بگیریم که الله نام بتی در کعبه بوده است. خب حال بیایید این دو آیه از قرآن را که در مورد رفتن موسی و برگزیدگان یهود به طورسینا است را ببینیم:

 

اِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ بقره 55

 

وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَـکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ موسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ اعراف 143

 

  این دو آیه بیان میدارند که یهودیانی که همراه موسی(ع) بودند به او گفتند میخواهیم «الله» را "آشکارا" ببینیم. پاسخ الله این بود که «هرگز» منرا نخواهید دید. بعد در اثر اسرار این افراد، خداوند پرتویی از نور خود را بر کوه نازل فرمود ولی کوه منهدم شد و پرتو همچون صاعقه، بیهوششان کرد.

 

حال جای سؤال است که اگر الله نام بتی در کعبه بود؛ چرا مسلمین که در زمان نزول آیات همگی اهل جزیرةالعرب بودند همگی کعبه و بتهای آنرا دیده بودند، به این دو آیه اعتراض نکردند که "ما الله را در کعبه دیدیم چرا موسی «هرگز» نمیتوانست او را ببیند؟"

 

6. نمیدانم این افراد چه دلیلی دارند که یک بت در کعبه قرار دارد؟ این افراد اگر راست میگفتند اقلا یک عکس از این بت میگرفتند تا ما هم آنرا ببینیم.

 

7. پاسخ نهایی و در واقع تیر خلاص به این ادعای پوچ وجود صدها آیه در مذمت بت پرستی در قرآن است. مگر میشود پیامبر(ص) تبلیغگر یک بت باشد و در عین حال در کتابش (که دشمنان میگویند نوشتۀ خودش است) بر ضد بت پرستی سخن بگوید؟

 

پس باز هم ادعای اسلامستیزان مردود است. واقعا تعجب میکنم که برخی میخواهند با این ادعاهای سست اسلام را زیر سؤال ببرند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 19:48

با سلام. دوستمان جناب ارس، مطلب زیر را پرسیده اند:

 


سلام
وقتتون بخیر
من در مورد این موضوع دچار مشکل شدم.ممنون میشم در صورت امکان راهنماییم کنید:
"
وقتی که زنی بدست مردی به قتل میرسه،خانواده زن برای قصاص قاتل باید نصف دیه مرد رو بپردازن".
-
در صورتیکه قتل عمد یا غیر عمد باشه فرقی میکنه؟
-
اگه دو برابری دیه مرد بخاطر نقش تامین معاش خانوادش هست،آیا نباید دیه یک زن سرپرست خانوار رو هم معادل یک مرد قرار داد تا قوانین با شرایط عصر حاضر همخونی داشته باشن؟ و یا اینکه دیه پسری  که هیچ نقش تولید کنندگی برای جامعه یا خانوادش نداره چرا از  دیه زنی که ممکنه سرپرست باشه یا نباشه و حداقل مادر یک خونواده باشه، بیشتره؟
-
درسته که دیه به خونواده می رسه، اما چرا خانواده ای که دخترش رو از دست داده باید به خونواده ی دیگه- برای نابودی ِفرزند مجرمش- بهایی بپردازه؟
متشکرم

 

  پاسخ:

 

  بحث قصاص، بحثی است که در صورت قتل عمد یا شبه عمد پیش خواهد آمد و مسائل مربوط به دیه را در پی خواهد داشت. در مورد قتل سهوی، قصاصی هم در کار نیست.

 

  اینکه پرسیدید چرا باید خانواده ای که دخترش را از دست داده است، به خانواده ای که پسر قاتلش قصاص می شود، بهایی بپردازد؛ علّت این امر، روشن است: از دیدگاه شرع مقدّس اسلام، نان  آور و متکفل هزینه  هاى خانواده  ها مردان هستند. حال اگر مردى عمداً[یا به صورت شبه عمد] زنى را کشت، به طور طبیعى باید بتوان او را قصاص نموده و کشت، ولى سرنوشت عائله او چه مى شود؟ (لازم به ذکر است قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد) در این مورد اگر اولیاى مقتول بخواهند مرد را قصاص کنند، شرع مى گوید باید نیمى از دیه را پرداخت نمایند تا به اندازه اى مشکل عائله برطرف گردد.[1]

 

  امّا اینکه می پرسید که شاید زنی سرپرست خانواده اش بود و یا پسری هیچ نقشی در تأمین مایحتاج خانواده نداشت، همانطور که در بالا گذشت، قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد. از سوی دیگر، باید توجه کرد که زنی که سرپرست است همچنان پتانسیل ازدواج و تحت تکفّل یک مرد قرار گرفتن را، و یک مرد فاقد خاصیت، نیز همچنان پتانسیل تحت تکفّل گرفتن خانواده را، دارا هستند. البته دقّت کنید که با جرایم و مجازاتها نمی توان مشکلات عاطفی را از بین برد، و به همین خاطر بحث فقدان پدر، مادر یا فرزند در مسئله مدّ نظر نیست. در دیه، که امری مادّی و مالی است، بحث نیازهای مادّی و مالی بازماندگان و بستگان مدّ نظر است.

 

با سپاس


***


دوستمان ارس دوباره مطرح فرموده اند:


سلام دوباره

صرفا تکیه به پتانسیلها در تعیین قوانین باعث ضعف نیست؟پتانسیلی که با آنچه در رفتار یک فرد، عینی شده متفاوته.

اگر چیزی که به مرور زمان از استثنا بودن خارج بشه ،نمیتونه پشتوانه ای برای تغییر قوانین مربوطه باشه؟

مثلا مردی که هیچ مسئولیتی نداره و حتی حضورش درجامعه مضر هم باشه؛ چون صرفا بصورت بالقوه با یک مرد مسئول ، پتاسیل یکسانی داره از حقوق یکسانی هم برخوردار میشه!

قصد تکرار مکررات ندارم.اشارم به پویایی و مطابق بودن با نیازهای روز جامعست.

  پاسخ:


  همانطور که در پاسخ قبلی به شما عرض کردیم، که موارد استثناء نباید امور کلّی زیر سؤال ببرند. قانون باید جامعیت داشته باشد.


  شاید تکیه صرف بر پتانسیلها باعث ضعف باشد، هر چند این امر نیاز به اثبات دارد، ولی بحث فقط بر سر پتانسیلها نیست، به هر حال عموماً این مردها هستند که نان آوری می کنند و زنها هم بیشتر به عنوان کمک به شوهر کار می کنند.  


  امّا اگر استثناء به مرور زمان، به کلیّت بدل شود، بلکه قانون جای تغییر دارد که در اسلام این امر با بحث قوانین ثانویه، پیشبینی شده است، ولی موضوع این است که زنها در این عصر نه تنها نان آورتر از صدر اسلام نیستند، بلکه نقششان در عصر امروز و هجوم شدید فمنیسم، در اجتماع و خانواده کمرنگتر هم شده است، پس این امور، امروز از دیروز استثنائتر هم هستند.


  مردی که هیچ مسئولیتی ندارد به هر حال ممکن هست روزی مسئولیتی را به عهده بگیرد، ولی مردی که حضورش برای جامعه مضر است، با چنین فردی فرق دارد و با برخورد شدید قانون روبرو می شود.


  باید توجه کنیم که قانونگذار موقع قانون گذاشتن باید تمام جوانب را بنگرد، البته جزئیات نباید مانع توجه به کلیات شوند.



  امّا دوست عزیز، اگر منظور شما این است که قانون به شکلی باشد که عدالت را در جامعه برقرار کند، خب دعوای ما از روز اوّل سر همین است! ما می گوییم دنیا گنجایش عدالت را ندارد و به همین دلیل است که ما به زندگی پس از مرگ اعتقاد داریم. آری به هر حال در هر قانونی حفره هایی هست که باعث می شود برخی سوءاستفاده کنند، ولی خب خدا شاهد و ناظر است و در قیامت عدالت کامل را اجرا خواهد فرمود. این تئوریهای بشری هم که به عنوان مثال سعی می کنند با تساوی، مدلی از عدالت بسازند، فقط تلاشهای بی حاصلی هستند که در غرب هم مناقشات زیادی را به وجود می آورند، ولی از آنجا که آنها خود فمنیسم را برای استثمار زنان به راه انداخته اند، فمنیسم را به عنوان امری کلّی در نظر می گیرند و تمام امور را به خاطر آن زیر پا له می کنند. قوانین تساوی گرای غرب، گاهی عوارض مضحکی را در پی دارد که بحث در مورد آنها خود محتاج تحقیقی کامل است.


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:04

  با سلام. در یکی از پیامها، از من چنین پرسیده شده است:


«مبحثی دراینجا بودکه دین زرتشت یااسلام کدام کاملترهستندولی توضیحی داده نشده است. خواهشمندم بفرمائیدکدام کاملتراست. الکس»


 من البته نمی دانم کدام مبحث مورد نظر پرسشگر هست، ولی خب در مقایسه بین اسلام و زرتشت، اسلام را باید دین کاملتری دانست و این را دلایل زیادی می توانند نشان بدهند:


  اوّل از همه اینکه کیش زرتشت حداقل به شکل امروزی هیچ برنامه خاصی را در بر ندارد، ولی اسلام یک برنامه کامل برای زندگی است. در نوشتجاتی که از زرتشت به دست ما رسیده است، هیچ دستور خاصی جز امر به گفتار و کردار و اندیشه نیک و خودداری از دروغ یافت نمی شود، که خب ما برای اینها اساساً نیازی به پیامبر نداریم، عقل سلیم هم اینها را می گوید! البته کیش زرتشت هم احکامی دارد ولی خب هیچیک از این احکام به صورت مستند به زرتشت نسبت داده نمی شوند، و بیشتر دستورات موبدان بزرگ زرتشتی در اعصار بعد از زرتشت هستند.


  دومین بحث مستندات است، ما دلایل زیادی برای نسبت دادن قرآن به حضرت محمّد(ص) داریم، هم تاریخی و هم منطقی، ولی زرتشتیان با چه دلیلی گاتاهای اوستا را به زرتشت نسبت می دهند؟ به قول یکی از پژوهشگران، عملاً نویسنده گاتاها را زرتشت می نامند و نه اینکه شخصیتی مجزا به زرتشت باشد که گاتاها را بشود به او نسبت داد. ضمن اینکه کهنترین نسخه قرآن، مربوط به نیمه اوّل قرن اوّل هجری است و لذا فقط چند دهه با زمان وفات پیامبر فاصله دارد، ولی کهنترین نسخه اوستا و گاتاها، مربوط همین چند قرن پیش می باشد، و چند هزار سال با زرتشت فاصله دارد. به راستی از کجا بدانیم گاتاها همانگونه که نوشته شده اند به دست ما رسیده اند؟


 سومین و آخرین بحثی که می خواهم بدان اشاره کنم، برتری الهیات اسلامی است. بنده وارد بحث توحید و معاد نمی شود و فقط به بحث نبوّت در کیش زرتشت می پردازم. نبوّت، در زرتشتیت با یک پیامبر شروع و با همان پیامبر تمام می شود، بدون اینکه توضیح مناسبی در دست باشد که چرا پیش از زرتشت پیامبری نیامده یا پس از او پیامبری نمی آید، و یا اگر گروهی از زرتشتیان پلورالیست می پذیرند که پیامبرانی مثل موسی و عیسی و محمّد(ع) انبیاء الهی هستند، چرا بدانها ایمان و اعتقادی ندارند؟ در مقابل در دین اسلام، نبوّت از ابتدای حیات بشر شروع می شود، و حتی وقتی پس از قرنها نیازی به وحی جدید نیست و لذا نبوّت ختم می شود، زمین از حجّت خدا خالی نمی ماند، و هر زمانی امامی دارد، تا جایی که حتی در اسناد اهل سنّت مثل صحیح بخاری داریم که هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است(صحیح بخاری، ج 5، ص 13، صحیح مسلم ج6، ص 21 و 22. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 155)


  لذا به نظر من دین اسلام، کاملتر از دین زرتشت است. البته بنده زیاد به کاملتر بودن توجه ندارم، و برتری اسلام در این است که تنها دین صحیح است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 4 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 22:35

سلام به تمام دوستان. حتما" شنیدید که بعد از کشتن امام سوم، اجساد مطهر حسین(ع) و یارانشو روی خاک رها کردند و جنازه های کشتگان خود را به خاک سپردند و حتی وقتی اجساد دفن شدند هم به دستور خلفای جور قبرهای آن امام و یارانش را شخم زدند و بر آنها آب جاری کردند. چه گریه ها که شیعیان بر سر این مسئله نمیکنند. 


  اما خبر ندارید که امروز نیز انسانهای رذل دیگری هستند که هر دم با تهمتی و اهانتی بر ضد مکتب حسین، تبلیغات میکنند و عملا" همان شخم زدن را بار دیگر از سر گرفته اند اما اینبار نه بر سر قبر حسین(ع) بلکه در ذهن جوانان. این اراذل گاهی میگویند حسین بخواطر جاه طلبی کشته شد و گاهی میگویند ... . باور کنید چند روز پیش یکی از این اراذل و اوباش به وبلاگم آمد و کامنتی گذاشت که در آن شمر را یک قهرمان خوانده بود و از قتل حسین(ع) ابراز خشنودی نموده بود. اکنون و با خواندن این مقاله بهتر معنای جملات زیارت عاشورا را درک خواهیم کرد.


  متن زیر هم یکی از آن مقالات است که اتفاقا" مورد تأیید «شجاع الدین شفا»ی زرتشتی قرار گرفته و نویسنده در ابتدای متنش هم با کمال افتخار نامۀ تشکرآمیز آقای «شفا» را هم آورده که در مارس 2004 میلادی ارسال شده الست. این هم خلاصه آنچه اینها میگویند:


"سالهاست مردم ما برای حسین بر سر و سینه میزنند در حالی که نمیدانند او را برای چه کشتند: یکی از سرداران یزید زنی زیبا به نام اورینب داشت و یزید عاشق وی شد و شعرهای فراوان در مدح او خواند. از سویی با نامه های کوفیان، حسین مصمم میشود که به کوفه برود. در دمشق یزید با راهنمایی معاویه سردار را به سفر میفرستد و وقتی سردار برمیگردد شهر را از این شایعه پر میکنند که اورینب در غیاب شوهر زنا کرده است. شوهر هم فورا" زن را طلاق میدهد و حسین فورا" زن را، عقد میکند. یزید به حسین پیغام داد که اگر سرت را میخواهی زن را طلاق بده. حسین زن را پس نفرستاد و بخاطر نامۀ هانی به سوی کوفه رفت و در کربلا کشته شد. او حتی در روز عاشورا هم می توانست اورینب را پس بدهد و زنده بماند!" 


حالا بیایید این مقاله را نقد کنیم.


نکته خیلی مهم اینستکه اسلامستیز از شدت دشمنی با اهل بیت اساسا داستان را وارونه نقل کرده است. در اسناد تاریخی هرگز اینطور گفته نشده است بلکه آنچه در اسناد تاریخی، آنهم فقط در چند سند و نه به صورت متواتر،آمده است به طور خلاصه این است: 


"یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق می‌شود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیت‌های معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی می‌کرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،‌چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن،‌ ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت می‌کنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، می‌پذیرم. آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم. جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند! مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمی‌باشد! سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید. چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمده‌ای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او می‌روی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایسته‌تر است. امام با همان مهریه‌ای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد. عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود،‌ رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد. آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود: باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم. سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند. بر اساس آنچه در داستان آمده،‌ این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد."(الامامه و السیاسه، صفحات 166 تا 173)


پس میبینیم که اصلا آنچه در برخی اسناد تاریخی آمده است اصلا به این شکلی که این دشمن غرضورز امام حسین نقل کرده است نیست بلکه ماجرا چیز دیگری است. امام حسین طبق این نقل تاریخی این زن را از یزید نجات میدهد و به شوهرش باز میگرداند. حتی روایت تأکید دارد که امام حسین فرمودند «. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم» و به محض آگاهی از دلبستگی مجدد این زن به شوهر سابقش او را طلاق دادند. 


نکته دیگر اینکه به غیر از اینکه شبهه افکن، در نقل تاریخ مرتکب تحریف شده است خود این روایت که او نقل کرده است نیز جای بررسی بیشتر دارد و به نظر میرسد ماجرای اورینب به کل دروغ باشد:



اول:  


بیایید داستان را به لحاظ روایی نقد کنیم: 


روایت فوق مرسل است و هیچ‌گونه سندی برای آن ذکر نشده تا بتوان آن را مورد بررسی قرار داد. چون ابن قتیبه(نویسنده کتاب الامامه و السیاسه) داستان را این چنین آغاز می کند:ما حاول معاویة من تزویج یزید قال: وذکروا أن یزید بن معاویة سهر لیلة من اللیالی، وعنده وصیف لمعاویة یقال له رفیق، ... او که خود همعصر این ماجرا نبوده است نمیگوید این ماجرا را از چه کسی شنیده است تا ما بتوانیم سلسلۀ راویان را بررسی کنیم. چه بسا فرد دروغگویی این ماجرا را به او گفته باشد.


از سوی دیگر ابودرداء که در این داستان میبنیم بنا به نظر معروف در زمان حکومت عثمان مرده است. برخی هم مرگ او را 39 یا 38 هجری درگذشته است(ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129؛ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622.) پس او چگونه میتواند در این ماجرا که در اواخر حکمرانی معاویه و زمان ولایتعهدی یزید روی داده است حضور داشته باشد؟ پس این داستان دارد از شخصیتی در ماجرا نام میبرد که در آن زمان سالها از مرگش گذشته بوده است!!


از سوی دیگر از این داستان در اسناد دسته اول و مشهور هیچ خبری نیست. مشهورترین کتابی که این داستان را ذکر کرده است کتاب الامامه و السیاسه است که برخی در این که نویسنده آن ابن قتیبه باشد شک دارند.( دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459) از این گذشته اسناد معدودی هم که این ماجرا را نقل میکنند انقدر آشفته هستند که در برخی از آنان این ماجرا را به فرد دیگری نسبت میدهند ولی روایت آنها در مورد ازدواج ان فرد با اورینب نیز قابل قبول نیست و تضاد کامل با عقل دارد ولی به علت عدم ارتباط با بحث از آوردنش خودداری میکنیم.


باز جای توجه دارد که هیچ سندی به آمدن امام حسین به عراق پس از شهادت حضرت علی و رفتن به مدینه اشاره ندارد، مگر در حماسۀ عاشورا که روایت فوق ماجرای اورینب را پیش از آن میداند و در واقع میگوید ماجرا اورینب باعث شد که یزید اینقدر به امام حسین برای بیعت فشار بیاورد و بگوید از حسین یا بیعت بگیرید و یا سرش را؛ و در نتیجه امام حسین از مدینه خارج میشوند و ابتدا به مکه و بعد از نامه نگاری کوفیان به عراق میروند.



دوم:  


در داستان فوق آمده که حضرت امام حسین علیه السلام‌ ارینب را در یک مجلس سه طلاقه کرد و فرمود: فقال : أشهد الله أنها طالق ثلاثا، (فرمود: خدا را شاهد میگیرم که او را سه طلاقه نمودم) و این با فرهنگ اهل بیت علیهم السلام‌ هیچگونه سازگاری ندارد، بلکه خلاف ضرورت احادیث اهل بیت و فقه شیعه است که در فقه شیعه کاملاً و مبسوط بحث شده است. 

عن علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حماد ، عن الحلبی ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : من طلق امرأته ثلاثا فی مجلس وهی حائض فلیس بشئ.(ابا عبدالله(ع) فرمودند: کسی که در یک مجلس همسرش را سه طلاقه کند و نیز حائض باشد هیچ ارزشی ندارد. (طلاق باطل است))وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 21 . 


بنا به حدیث فوق از امام صادق(ع) سه طلاقه در تشیّع عملی قبیح است و بعید از که یکی از پیشوایان شیعه چون امام حسین، این کار را بکند؟



سوم:  


یکی از شرائط طلاق حضور دو شاهد عادل می باشد که در داستان فوق این امر رعایت نشده است.


قرآن می‌فرماید:


وأشهدوا ذوی عدل منکم.(دو عادل از بین خودتان به شهادت بگیرید) (طلاق/2) 


تلک حدود الله ومن یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه.(این حدود الهی است و هر کس از آن تعدی کند بر خودش ظلم نموده است) (طلاق/1) 


و نیز امام صادق علیه السلام می‌فرماید‌:


ولا یجوز الطلاق إلا بشاهدین ...(طلاق جایز نمی‌باشد مگر با حضور دو شاهد.)وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 25 . 

چهارم:  


در داستان فوق امام حسین علیه السلام‌ به عبدالله سلام می فرماید: بل أدخله علیک حتى تبرئی إلیه منه کما دفعه إلیک.(تو داخل منزل من شده و با ارینب ملاقات کن و با تحویل اموال خود ذمه او را بری کن.) و این نیز با سیره اهل بیت علیهم السلام‌ و غیرت مردانگی عرب سازگاری ندارد که یک مرد اجنبی و نامحرم را به اندرون خویش راهنمایی کنند.گذشته از این که بری شدن ذمه نیازی به خلوت با نامحرم ندارد.



پنجم:  


گذشته از بطلان قطعی روایت فوق به اندازه کافی در اسباب و عوامل زمینه ساز واقعه کربلا در کتب شیعه و سنّی بحث شده است که هیچ جای شک و شبهه باقی نمی‌گذارد تا نوبت به طرح این شبهه سست و بی اساس برسد.



ششم:  


با صرف نظر از تمامی اشکالات موجود که ذکر شد اگر چنان‌چه این داستان بدون مواردی که با مقام عصمت و سیره اهل بیت منافات دارد صحت می‌داشت و اتّفاق افتاده می‌بود، در حقیقت امام علیه السلام‌ با این کار خود، از طرفی جنایات معاویه و یزید را برای مردم اثبات می‌کند که این ها برای رسیدن باامیال شوم وشیطانی خود به هرکاری دست می زدند.و از طرفی دیگر با این کار از پاشیده شدن یک زندگی موفق وگرم جلوگیری کرده است.


  البته یادآوری این نکته نیز خالی از لطف نیست که به اتّفاق تمامی تواریخ از تواریخ اهل سنّت تا تواریخ شیعه، یزید برای اینکه برای خودش بیعت بگیرد، امام حسین را کشت، و دستور این بود که امام حسین یا بیعت کند یا سر از تنش جدا کنید. می توانید به دلخواه خود به یکی از کتب تاریخ رجوع کنید، و ملاحظه نمایید!!


حال برای این افراد مغرض سخن امام حسین را تکرار میکنم: اگر دین ندارید و باوری به معاد ندارید اقلا در این دنیا آزاده باشید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 18:00

با سلام و خسته نباشید.

 

مقدمه:

در همین ابتدا باید یادآوری کنم که دفاع ضعیف از یک حقیقت از حملۀ مخالفین حقیقت هم خطرناکتر است. وقتی شما یک استدلال غلط را در ذهن مخاطب جای میدهید در او این ذهنیت را به وجود میاورید که حقیقت قابل دفاع از راه منطقی نیست.

 

امروز میخواهیم یکی از این استدلات غلط را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم

.

 

شرح استدلالات غلط:

 

در برخی از سایتها مطالب غلطی در مورد اعجاز عددی قرآن آمده که با هم دو مورد از آنها را میبینیم:

 

مورد اول: در قرآن برخی کلمات به تعداد خاصی آمده اند مثلا یوم(=روز) ۳۶۵ بار و شهر(=ماه) ۱۲ مرتبه تکرار شده است و ...

 

نخست باید بگوییم که این ادعاها غلط هستند برای مثال واژۀ شهر که به معنای ماه است در قرآن بیش از ۱۲ بار تکرار شده است و از این گذشته کسی که این ادعا را کرده بود بعد از فاش شدن غلط بودن ادعاهایش ادعا کرد که ایراد از اعجاز من نیست بلکه ایراد از قرآنهای تحریف شدۀ شماست!!! یعنی خودش قرآن را زیر سؤال برد! البته وی نگفته است که اگر این قرآنی که در دست ماست تحریف شده است خودش از روی چه قرآنی این معجزات را یافته است؟؟

 

مورد دوم: در قرآن رمزی عجیب بر مبنای عدد ۱۹ وجود دارد. بسم الله الرحمن الرحیم دارای ۱۹ حرف است و میدانیم که این عبارت ۱۱۴ بار در قرآن آمده است و ۱۱۴ نیز بر ۱۹ بخش پذیر است! و ...

 

ابتدا عرض میکنم که این معجزه اصلا درست نیست. تعداد حروف «ب س م ا ل ل ا ه ا ل ر ح ا م ن ا ل ر ح ی م» نوزده نیست بلکه بیست و یک است. نویسنده الف روی لام کلمۀ الله و الف در واژۀ رحمان را حساب نکرده است!(البته اگر مشدّد بودن "ر" را در رحمان و رحیم در نظر بگیریم تعداد حروف ۲۳ است!!!!) از این گذشته عدد ۱۹ عدد مقدس بهائیان است و در واقع سازندۀ این معجزه فردی بهائی بوده که خواسته پس از پذیرش این معجزه بگوید که حالا ببینید که عدد ۱۹ در بهائیت چقدر اهمیت دارد و مصداقی در ادعای خویش بیابد.

 

لطفا وقتتان را برای دفاع از معجزات فوق تلف نکنید زیرا حرف من چیز دیگری است. صحت ادعاهای فوق هم کمکی بدانها نمیکند. بند بعد را بخوانید:

 

آیا این ادعاها اگر درست بودند،معجزه محسوب میشدند؟؟

 

ابتدا باید دید که به چه چیز معجزه میگویند. معجزه یعنی کاری که افراد عادی از انجام آن عاجزند.

 

آیا ما از ایجاد چنین نظمی در یک کتاب عاجز هستیم؟

 

پاسخ سؤال فوق منفی است. امروزه با کمک جستجوگرهایی که روی سیستمهای تایپ کامپیوتری نصب شده است شما هم میتوانید چنین نظمی را در یک نوشته ایجاد کنید.

 

مثال:

 

۱.یک نوشتۀ هزار صفحه ای (مثلا یک کتاب قصه) را روی محیط word قرار دهید.

 

۲.تعداد واژۀ "روز" را با ابزار جستجوگر(Ctrl+F) در آن جستجو کنید. اگر تعداد این واژه در کل متن از ۳۶۵ کمتر بود در چند جا به صورت زائد از آن استفاده کنید یا چند جمله حاوی این واژه به جاهای مختلف نوشته اضافه کنید. اگر تعداد این واژه از ۳۶۵ بیشتر بود، سعی کنید تا جایی که تعداد این واژه در متن به ۳۶۵ برسد، این واژه را در بخشهای مختلف متن حذف کنید و به جایش از لغات مشابه استفاده کنید. مثلا جملۀ "او روز بعد آمد." را به "او فردا صبح آمد." تغییر دهید؛ همچنین جملاتی که احساس میکنید حاوی این واژه هستند و قابل حذف میباشند، را حذف کنید تا تعداد واژۀ "روز" در متن به ۳۶۵ برسد. اکنون در متن شما واژۀ "روز" دقیقا ۳۶۵ بار تکرار شده است که برابر با تعداد روزهای سال است!

 

۳.اکنون واژه های دیگر که میشود عدد خاصی را بدانها نسبت داد مثل "ماه"، "ساعت"، "دقیقه"و ... را در متن جستجو کنید و تعدادشان را بدست آورید و آنقدر از آنها کم و زیاد کنید تا تعدادشان همان عدد خاصی باشد که میشود بدانها نسبت داد. اکنون برخی واژه ها به تعدادی ویژه در متن شما دیده میشوند!!

 

۴.برای اینکه متنتان یک رمز عددی خوب هم داشته باشد، تعداد حروف نام قهرمان داستان را بشمارید. اگر نام قهرمان داستان برای مثال "حسینعلی" باشد؛ نظر به اینکه تعداد حروف آن هفت است، طبق روش بالا کاری کنید که تعداد این واژه در متن ضریبی از هفت باشد مثلا ۷۷ بار نام قهرمان داستان تکرار شده باشد. اگر دوست دارید نظمتان خیلی ویژه بشود با صرف وقت بیشتر کاری کنید که تعداد هر یک از حروف نام "حسینعلی" در کل متن نیز ضریبی از عدد هفت باشد. با اتصال برخی بندها به همدیگر کاری کنید که تعداد بندهای هر فصل از متن نیز ضریبی از ۷ باشد. مثلا اگر در یک فصل از این متنتان ۱۷ بند دارد، به هر سختی که هست ۳ تا از بندها را به بندهای دیگر بچسبانید تا تعداد بندها به ۱۴ کاهش یابد یا اگر تعدا بندها ۱۹ بود با تفکیک دو تا از بندها تعداد بندها را به ۲۱ برسانید؛ سپس در حوزۀ بزرگتر تعداد فصلهای متن را نیز بررسی کنید و سعی کنید با اتصال یا تفکیک تعداد فصلهای لازم به یکدیگر تعداد فصلها نیز ضریبی از عدد هفت باشد. اکنون در متن شما رمز عدد هفت که رمز بامفهومی هم هست(تعداد حروف نام قهرمان داستان)، وجود دارد.

 

نتیجه: 

 

شما میتوانید یک نظم عددی پیچیده، مثل همان چیزی که دو مورد فوق ادعا میکردند و صحت نداشت در متنتان ایجاد کنید. پس وجودچنان نظمهای عددی در یک کتاب نمیتواند دلیلی بر اعجاز و آسمانی بودن آن کتاب باشد زیرا افراد عادی هم قادر به ایجاد آن هستند.



 

سخن آخر: 

 

دوستان گرامی، بیایید به جای ساختن معجزات خیالی برای قرآن از جنبه های واقعی اعجاز قرآن دفاع کنیم. ساختن این گونه معجزات غلط و فاقداساس تنها حقانیت قرآن را زیر سؤال میبرد. آنچه قرآن را یک معجزه میکند اینگونه نظمهای خیالی نیست. حقانیت قرآن در هدایتگر بودن و تحدی و جنبه های ادبی و سایر موارد مورد تأیید دانشمندان اسلامی است.


البته برخی از این نظمهای عددی برای بشر محال هستند،مثل نظم تعداد زیادتر حروف مقطعه در سوره های مربوطه که خود سوره های دارای حروف مقطعه نیز بسته به حروف مقطعه خودشان موضوعات مخصوصی دارند، که این نظمها را اعجاز میدانیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 19:57

دوستی به نام ارس، نامه ای با فرنام "کوروش" برای ما نگاشته اند که در زیر آنرا می خوانید:



تاریخ ارسال دوشنبه 6 شهریور ماه سال 1391 ساعت 17:37
ارسال کننده ارس
عنوان نامه کوروش
متن نامه سلام
امیدوارم پرسیدن سوال از این طریق اشکال نداشته باشه:
در مورد کوروش و کشتن سربازهاو زنده گذاشتن پادشاهان میشه اینطور توجیه کرد:؟
مرگ سربازا اجتناب ناپذیر بوده ولی پادشاهان رو بعد از شکستشون، به ظاهر در کنار خودش قرار میداد تا امکان خیانت و  شورش رو ازشون بگیره و از نیرو و تجربشون در راه خدمت به مردم همون کشور استفاده کنه.
واینکه اگه او رو با سایر حاکمان هم دورش مقایسه کنیم  نمیشه گفت که در عصرخودش متمدن ترین بوده و برای اعمال روشهای خودش که به نفع ملتها بوده راهی جز جنگیدن با اونها نداشته؟
اصلا وضعیت تمدنهای دیگر اون زمان در مقایسه با ایران چطور بود؟
------------------------
منتظر راهنماییتون هستم هرچند میدونم ممکنه به هر دلیلی این اتفاق نیفته
ضمنا،وبلاگ بی نظیری دارید حیفه که خیلی ها از وجودش بی خبرن . از لینکای مفیدی هم که گذاشتید بینهایت ممنونم


پاسخ:


دوست عزیز، با این توجیه شما که «پادشاهان رو بعد از شکستشون، به ظاهر در کنار خودش قرار میداد تا امکان خیانت و  شورش رو ازشون بگیره» موافقم، با این کار در عین حال مانع ایجاد میل انتقامجویی در مردم نیز می شد. ولی می شود بفرمایید چرا و روی چه حسابی می فرمایید: «از نیرو و تجربشون در راه خدمت به مردم همون کشور استفاده کنه» و نیز می فرمایید: «مرگ سربازا اجتناب ناپذیر بوده»؟


  وقتی در مقام یک قاضی به قضاوت در مورد تاریخ می نشینیم، آیا می توانیم به این راحتی، انسانهایی را که تنها گناهشان، دفاع از تمامیت ارضی کشورشان بوده است را، محکوم به مرگ کنیم و بگوییم: مرگشان اجتناب ناپذیر بوده است؟ شما که اینقدر به وطنتان و هر چه مربوط به آن است، علاقه دارید، چرا دمی نمی اندیشید که آن سربازان نگونبخت نیز مملکتشان را دوست داشتند؟ چرا نمی اندیشید که وقتی از دید ما اسکندر، "گجستک" است، مللی که کوروش مغلوبشان می کرد نیز همین حس را نسبت به او داشتند؟ این همه تعریف و تمجید از آریوبرزن برای چیست؟ او هم سربازی بود، مثل همین سربازهایی که از دید شما، مرگشان اجتناب ناپذیر بود. به راستی اگر وطن آنقدر عزیز است که مرگ در راهش، بزرگ شدن شخص در انظار مردم را در پی دارد، چرا ما دقت نمی کنیم که دیگران نیز مثل ما وطنشان را دوست دارند. دوست عزیز، یک لحظه چشمتان را باز کنید و با دقّت ببینید: کوروش یک جهانخوار است، او هیچ حرمتی برای استقلال و امیال وطن دوستانۀ سایر ملل قائل نیست. شما فقط چون یک ایرانی هستید، او را دوست دارید، غربیها هم اگر از او تعریف می کنند، درست مثل تعریف و تمجیداتشان از مصر عصر فراعنه، به این خاطر است که می خواهند ملل اسلامی را به فرهنگ پیش از اسلامشان سوق بدهند.


  امّا شما چگونه می فرمایید که قصد کوروش از نکشتن شاهان آن سرزمینها این بوده است که «از نیرو و تجربشون در راه خدمت به مردم همون کشور استفاده کنه.» چنین رفتاری را اکثر ابرقدرتها در قبال سران مخالف دارند. همین شاه خونخوار خودمان، اجازه داد کسی که قصد ترورش را داشت به حضورش شرفیاب شود و حتی او را عفو نمود! امّا کجا بود این عفو و بزرگواری وقتی دژخیمانش مردم را در خرداد 42 و سال 57 به خاک و خون می کشیدند؟ انگلیس نمونۀ روشن و شناخته شدۀ این رفتار است. ولی البته بله، همیشه "خدمت به مردم" بهانه ای برای تجاوز بوده است، البته در اعصار بعد اسمی زیباتر یافت: استعمار، یعنی ما خواهان ساختن کشور شما و سر و سامان گرفتن آن هستیم! همان توجیهی که هجوم دژخیمان انگلیس و فرانسه و آمریکا را به کشورهای دیگر معقول نشان می داد. دوست عزیز، آیا هیتلر، وقتی فرانسه را گرفت، رهبر فرانسه را اعدام کرد؟ او را زندانی کرد؟ البته او در نهایت اعدام و کشته شد، ولی نه به دست هیتلر، بلکه در دادگاه نورنبرگ و به دست متفقین. حال باید با این حساب، جنایات هیتلر در لهستان و سایر کشورهای اروپایی را فراموش کنیم؟ متفقین وقتی به ایران یورش آوردند، شاه ایران را نکشتند! او خودش استعفا کرد و برای گذراندن ایام بازنشستگی عازم موریس شد[توجیهات مضحک رژیم پهلوی در مورد ذلّت بزرگی که نصیبشان شده بود!] آنها حتی حسن نیت خود را با روی کار آوردن فرزند ارشدِ همان شاه، نشان دادند!! آیا باید فراموش کنیم که این متفقین در همین ایران خودمان چه جنایتها در حقّ مردم ما کردند؟ آیا باید تجاوزشان به خاکمان را تلاشی برای خدمت به مردم و مرگ سربازانی مثل بایندر را امری اجتناب ناپذیر بخوانیم؟ آیا باید فراموش کنیم که غلات کشور را مصادره کردند و قحطی ایجاد شد و چه انسانهای فراوانی فقط در همین ایران، در اثر فعالیتهای متفقین مردند؟ حال شمایی که اینها را به عنوان یک ایرانی می فهمید، باید درک کنید که بهانۀ خدمت به مردم و زنده نگاه داشتن سران ملل مغلوب، دستان خونین کوروش را پاک نخواهد نمود.


  البته یادآوری این نکته نیز بد نیست، که طبق کتیبه های بابلی معاصر کوروش[که پیش از تازش کوروش به بابل نگاشته شده اند]، کوروش به سرزمینی که نامش مورد بحث است و برخی آنرا لیدی می دانند، حمله کرد و فرمانروایش را نیز کشت.



  امّا اینکه می پرسید: «اگه او رو با سایر حاکمان هم دورش مقایسه کنیم  نمیشه گفت که در عصرخودش متمدن ترین بوده و برای اعمال روشهای خودش که به نفع ملتها بوده راهی جز جنگیدن با اونها نداشته؟» خب مشکل اساسی این هست که شما جهانخوارگی کوروش را عملی به نفع ملّتها تلقّی می کنید! عملی که بعدها سلاطین و جباران بسیاری و از جمله هیتلر و محمد رضا پهلوی و پدرش[و البته ایندو در ابعاد میهنی و نه جهانی]، مدّعی آن بودند. یک نظم نوین جهانی، زیر حکومت آریایی هیتلر، چیزی که مردم کلّه پوک لهستان به راستی قادر به فهم آن نبودند، و این نفهمی چگونه اصلاح شد؟ مردم لهستان هم، مثل مردم ماد و لیدی و بابل و ارمنستان و سکائیه، کشته دادند، همانطور که بعد هم که نظم نوین زیر لوای حکومت مردمی و کمونیستی را برنتافتند، باز کشته دادند! توضیحات بیشتری در بالا دادم که نیازی به تکرارشان نمی بینم.


  البته کوروش نسبت به همدورگانش، ابداً متمدن ترین نیست، که متمدّنترینهای آن دوره، این گونه جهان متمدّن خود را به جنگ و آشوب نمی کشاندند. شاهان بسیاری بر سریر قدرت آمدند و رفتند، و اینگونه اندیشه های مخرّب و جهانخوارانه در سر نداشتند و یا اگر داشتند آنرا عملی نکردند. جهان متمدّنی که ما در عصر پس از تاریخ می شناسیم، تا زمان کوروش، این همه جنگ را در یک پریود زمانی کوتاه، تجربه ننموده بود.


  کوروش نسبت به همدورگانش، متمدّنتر نیست، ولی موذی تر، فریبکارتر، و سیاستمدارتر است. او با پنبه سر می برد. غرور ملّی ملل را در هم می شکند، و بعد طوری رفتار می کند که گویی کسی از خودشان بر آنها حکومت یافته است. درست رفتاری که انگلیس با مستعمراتش داشت: ناراحت نباشید ای مردم مغلوب! شما شهروندان ایران هستید!! ولی آیا یک بابلی دوست دارد یک بابلی باشد یا یک ایرانی؟ یک لیدیایی دوست دارد لیدیایی باشد یا ایرانی؟ اگر صدّام ایران را می گرفت و شما را یک شهروند محترم عراقی به حساب می آورد، آیا به راستی شما از این مسئله شاد بودید؟



می پرسید: «اصلا وضعیت تمدنهای دیگر اون زمان در مقایسه با ایران چطور بود؟» وضعیت دقیق آن تمدّنها برای ما روشن نیست. ولی سیستم حاکمۀ ایران، یعنی دولت ماد و سایر این تمدّنها، نشان داده اند که تا پیش از روی کار آمدن کوروش، توانسته اند با صلح و صفا کنار هم زندگی کنند، و حتی با یک اتحاد بزرگ، تمدّن متجاوز آشور[یا آسور] را نیز منقرض نمایند.


  اینکه این کشورها غرق در ظلم بودند، بیشتر ادعای کوروش پرستان عصر حاضر و قرنهای اخیر است، آنها مجبورند توجیهی قرن بیستمی و بیست و یکمی برای تجاوزات کوروش به خاک سایر ملل پیدا کنند. تاریخ صراحت چندانی به این مسئله ندارد. تاریخ بیشتر سعی در نشان دادن جنگها دارد تا توجیه آنها. آن عصر، عصر تبلیغات نیست که بخواهند ملل را برای هجومشان تحمیق کنند، ولی با این وجود رگه هایی از تحمیق ملل را در اسناد تاریخی هم می توان دید و به خصوص در آن گلنوشتۀ معروف کوروش: منشور حقوق بشر!! نمی دانم چرا هر وقت می خواهند سر بشر را با پنبه ببرند، از حقوقش سخن می گویند!!


  من نمی گویم که کوروش الزاماً آدم بدی بوده است! شاید تاریخ در موردش دروغ گفته است! شاید منشور منسوب به او جعلی است! شاید... ولی کوروش پرستان بر اساس همین تاریخ، می گویند که او خیلی مرد خوبی بوده است! من نگاه سیاه و سفیدی ندارم. کوروش را مردی با رنگ خاکستری تیره می بینم. به وطنم عشق می ورزم، ولی از دروغسازی در مورد وطنم، بیزارم. بگذارید، دیگران وطن فروشمان بخوانند. ولی یک پرسش اساسی دارم:


اگر کوروش هدفش ریشه کن کردن ظلم بود، چرا سران ظلم را زنده نگاه می داشت و حتی زندانی هم نمی کرد؟ آیا شهنشهان «ظالم» این کشورها بیشتر از سربازانی که در جنگ با کوروش کشته می شدند، لیاقت مرگ را نداشتند؟!


با تشکّر از پرسش شما.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:50
مترجم: نویدار
هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح"به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.
این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.
در اینجا برگردان نوشته "اشپیگل" را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.
دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.
نویدار
============ ========= ========= ===
فرمانروای قلابی صلح
ماتیاس شولتس
در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر"وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.
قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.
او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.
در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیونکیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.
"منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش همگان
با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"
حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشه" را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش
قرار داد.
اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.
تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ
به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."
هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.
نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.
آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟
"سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
با وجود درخواست های فراوان "اشپیگل" سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. "سرویس اطلاعات سازمان ملل" در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان "نخستین سند حقوق بشر" پذیرفته شده است.
پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.
حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."
دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر

کس دیگری به لرزه درآورد. "نبوغ نظامی" (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.
یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست
حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.
غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.
سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده "پارادایسوس" (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.
"ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.
البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.
اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. "ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.
این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است
از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، "من نیز امروز هستم." شاه ادعا می کند که "تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود."
اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.
در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.
سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.
این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.
روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را "کبیر" و "عادل" و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را "از نیاز و دشواری رها می سازد"،

خواندند.
تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."
در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" می نامد.
اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.
 
 
 در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.
"گالاس" فاش ساخت که: "حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.
یک ضرب المثل شرقی می گوید: "یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند."
* * *
این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

مراجع:
(2): http://www.spiegel. de/international /world/0, 1518,566027, 00.html
 
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       11    >>
آمار سایت